بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۹فروردين

می گه: چرا دوست پسر نداری؟ خسته نمی شی؟ حوصله ات سر نمی ره؟

می گم: من الان باید صبح ها پسرکوچولومو راهی می کردم مدرسه و نگران امتحانای آخر ترم کلاس دومش می بودم. اون وقت می گی برم دنبال بی اف بگردم؟

نشون به اون نشون که برادر جانمان الان کلاس دوم دبستانه و تا 4-5 سالگیش نمی دونست من مامانش هستم یا مامانم!!!!!!

گمـــــــشده :)
۲۷فروردين

مستحضر هستین که چند روزی می شه که آسمون کرمانشاه بارووونیه بارونیه.

شب تا صبح می باره و صبح تا شب. خدارو شکر بابتش.

یه بارون خنک با دونه های درشت.

توی این هوای بارونی داشتم با دوستی حرف میزدم. حرف که نه البته. داشتم چت می کردم. که وسط مکالمه گفت:«دیدی چه بارونی میاد؟ هواش خیلی دو نفره اس!!!»

و چند تا شکلک گریه و زاری هم پشت بندش فرستاد.

گفتم:«آخه بشر تو همچین هوایی با این میزان صافی و تازگی، فلج مادرزاد بیاد زیر بارون از ذوق مفرط و خوشی شفا می گیره و شروع می کنه به دو چوپی رقصیدن(یه نوع رقص کردی). اون وقت تو می گی هوا دو نفره اس؟»

فکر کنم متنبه شد.


گمـــــــشده :)
۲۶فروردين

گاهی به رفتارم با پدر و مادرم فکر می کنم. و خودمو میگذارم جای اونها.

مثلا دختر بیست و پنج-شش ساله ام صبح از خونه بزنه بیرون.

گاهی ساعت 3 یعدازظهر برگرده.

گاهی 4.

گاهی 6.

گاهی همزمان با تاریکی هوا.

گاهی بعد از تاریکی هوا.

بعد تازه هر ساعتی برگرده، فقط می تونم دو جا پیداش کنم. یا کنار لب تاب یا تو اتاقش و خیره شده به سقف.

نهایت حرف زدنش این جملات باشه:

«سلام»

«خداحافظ. من رفتم»

«مامان گرسنه مه. شیرینی داری؟»

«خوبی پدر؟» (این خوبی را که می گه دیگه نمی ایسته که بقیه شو بشنوه. میره پی کارش مثل همیشه.)

بعد حالا اگه بعضی وقتا ببینم داره گریه می کنه عینهو ابربهار و هرچی التماسش کنم نمی گه چه مرگشه!

گاهی اصلا گریه هاش رو هم بیرون خونه بکنه. و فقط چشمای قرمزشو ببینم.

دختر من این طوری باشه رسما به فنا می رم. از زیادی فکر و خیال دیوونه می شم.

ولی به الان خودم که فکر می کنم، می بینم درسته مشکوکم ولی چیزی پشت کارها و حرف نزدن هام نیست. رفتارم اقتضای سنمه. فقط دوست دارم تنها باشم و فکر کنم.

همیشه کم حرف بودم. عادت به حرف زدن نداشتم. حتی وقتی وسط یه منجلاب گیر کرده باشم باز هم چیزی نمی گم.

اما با دونستن همه ی این ها اگه رفتار ذخترکم در آینده مثل الان خودم باشه سر از تیمارستان در میارم.

گمـــــــشده :)
۲۵فروردين

اولیش:

یکی از بزرگترین لذت های زندگیم اینه که بعد از بارش بارون یا در حین باروش بارون بزنم به خیابون و روی بوته ها و درختچه های کنار خیابونا و پارک ها دست بکشم.

خیلی حال میده. به خصوص وقتی هوا سرد باشه.

دومیش:

دیروز رفته بودم سالن مطالعه امیرکبیرِ کبیر که تازه با ویوی روبروم مواجه شدم. یه پنجره داشت خیلی بزرگ. اینقدر بزرگ که اولین فکری که به ذهنم رسید این بود:« اگه یه کم ساختمون بلندتر بود، جون می داد برای خودکشی.»

خداییش طول و عرض پنجره اینقدر بزرگ بود که جون می داد خودمو ازون بالا بندازم پایین و وسط خیابون پخش بشم.

سومیش:

نظر سنجی مهندس شروع شده. یه دونه رای محض دل خوشی.خخخخخخ (خداییش بدون تبلیغ کاری پیش نمی ره. ^___^)

چهارمیش:

چرا من نمی تونم عکسی رو بیان آپلود کنم؟ اصلا فضای اختصاصی برام لود نمیشه. کسی می دونه باید چیکار کنم؟

گمـــــــشده :)
۲۴فروردين

داشتم فکر می کردم.

همین طوری که غرق فکر کردن بودم، و گذشته رو شخم می زدم و به افکار پلیدی که برای آینده دارم، نگاه می کردم، به این نتیجه رسیدم که آدمایی که از بچگی سودای آبادکردن دنیا رو تو سرشون دارن و می خوان همه چیزو درست کنن، همون هایی هستن که از پس زندگیشون برنمیان یا سخت برمیان. یا برای برداشتن هرگامی به جلو پوستشون کنده میشه. یا باید با هندل بفرستیشون به سمت جلو.

اینا همون ها هستن.

دقیقا اینا..

اینا...

:))

گمـــــــشده :)
۲۱فروردين

اولیش:

اعتراف می کنم از وقتی مسابقه ی مهندس شروع شده فکر نمی کردم جایگاهی بین وبلاگ های برتر داشته باشم. و راستش باید بیشتر اعتراف کنم که اصلا فکر نمی کردم مهندس این مسابقه رو به اخر برسونه و واقعا برای تمام وبلاگ های شرکت کننده نقد بنویسه!

مفتخرم که ایشون رو به عنوان پی گیرترین و پای کار ترین مهندس وبلاگستان انتخاب کنم. {الان کلی خودمو یه چیزی حساب کردم که دارم این حرفا رو می زنم.دی:}

ممنون از همه تون و لطفی که داشتین. مسلما تا مدت ها شیرینی بودن در این لیست در زوایا و خفایای ذهنم می مونه.

رای گیری نهایی هم از 25 فروردین شروع می شه. منتظر حضور گرم شما هستیم. دی:

دومیش:

این روزا هر وقت دزِ ناامیدیم بالا می زنه. هر وقت از عالم و آدم شاکی می شم، هر وقت پتانسیل اینو دارم که تمام وسایل خونه رو خورد و خاکشیر کنم یاد این عکس میفتم و ته دلم کمی (فقط کمی) امید چشمک می زنه و دل گرم می شم.بدجوری با یاداوری این تصویر انرژی می گیرم.

سومیش:

میدونم تعطیلات تموم شده. ولی گوش کنید.


چهارمیش:

بعد از قبرستان بیستون که به نظرم بهترین جاست برای این که خونه دومم باشه.(یعنی قبر مبارکم) یه جای دنج دیگه هم پیدا کردم. به نظرم یه گندمزار هم جای مناسبی برای خوابیدن ابدیه. به خصوص وقتی نسیم بهاری وقتی از روی گندم های تازه قد کشیده رد می شه، در مسیرش سنگ قبر منو هم مورد عنایت خودش قرار بده.

گمـــــــشده :)
۱۸فروردين
8صبح روز چهاردهم فروردین سرکار بودم. خودم بودم و خودم. کاری برای انجام دادن نداشتم. گردو خاک ناشی از 15 روز نبودن رو از روی کامپیوترم پاک کردم. ایمیل شرکتو چک کردم. دیگه یادم نمیاد چیکار کردم.  زیادی بیکار بودم. حوصله ام سر رفت. از پنجره ی دفتر یه نگاه به ساختمون صدا و سیما که درست کنار شرکته، انداختم. فقط یه ماشین توی پارکینگش بود. با خودم گفتم عمرا تا اواسط هفته همه شون بیان سرکار.
تو ذوران دانشجویی(که خداوند رحمتش کنه) یه استادی داشتیم فوق العاده فعال. فقط سه روز کرمانشاه بود. و توی این سه روز قبل از همه میومد تو اتاقش و اخرین نفر هم اتاقش رو ترک می کرد. برای ما توی اون دوره خیلی عجیب بود که این بشر خسته نمی شه؟ چرا نمی ره توی خوابگاهش.(چون خونواده اش تهران بودن توی ساختمون اساتید مستقر بود.)
خلاصه فکر می کردیم طرف خیلی حالیشه! به قول یکی از دوستان خود ساخته بود. اما الان که فکر می کنم استادم به اصطلاح همچین مالی هم نبوده. یعنی اون قدر هام کار درست نبوده. هر قدر فکر می کنم جز انجام وظیفه اش کار دیگه ای نکرده. در قبال انجام کارش پول می گرفت. و در ازای احترامی که به ما می گذاشت، متقابلا تحسین ما رو برمی انگیخت و به تبع به محبوبیتش اضافه می شد. اینه که به نظرم طرف همچین مالی هم نبود!!
گمـــــــشده :)
۱۶فروردين


ویوی باحالی داشت. حیف زمان بغل کردن زانوها و خیره شدن به روبرو و فکر کردن و غرق شدن تو گذشته کوتاه بود.
گمـــــــشده :)
۱۵فروردين

آلبوم دخت پریوار علیرضا قربانی ارزش خریدن و شنیدن داره. به خصوص آهنگ «نگاه».


دوهزار چشم غمگین به دو چشم واله گشته

به جهان جان، رسیدم غزلم ترانه گشته

تو روان به خواب شهری، من از این خیال ترسان

مگریز از خیالم، مگریز، رو مگردان!

می خواهم ت بمان ، می جویمت مرو!

سرگشته ام چو باد ، می خواهمت بمان

به کجا مرا کشانی که نمی دهی نشانم؟

بجز این دگر ندانم که تو جان این جهانی

اگر از غروب رویت هوسم کند شکایت

وگر این خیال واهی برد از سرم هوایت

دگرم روا نباشد که نظر کنم به سویی

ببرد خیال، من را، ز جنون به جست و جویی

من و گونه های خیسم به امید شانه هایت

به فسون ماه ماند شب سرد انتظار

هوس از تو جان بگیرد ، به که گویمت چه بودی

مگر از تو دل ربودم که من از منم ربودی؟

به نگاه پر ز مهرت، قسمت دهم به باران

منو قبله گاه چشمت، دو هزار چشم گریان

می خواهم ت بمان ، می جویمت مرو!

سرگشته ام چو باد ، می خواهمت بمان!



گمـــــــشده :)
۱۲فروردين

اولیش:

همیشه از سفرای یهویی خیلی خوشم میاد. البته خیلی هم یهویی نیستن. از قبل کلی براشون برنامه ریزی می کنیم. متها تو ذهنمون. چون همه چیز پنجاه پنجاهه. هیچ چیز تا لحظه ی اخر معلوم نیست. ولی وقتی همه چیز جور میشه بدجوری بهمون می چسبه. سفر دو روز پیش سومین سفری بود که بدجوری به من چسبید. از سفرایی که همیشه به یاد خواهم داشت.

دومیش:

پدر جانمان چند روز پیش از هزینه زیاد عید می نالید. از این که اگه همون 28 اسفند می زدیم به جاده و از این شهر می رفتیم اون شهر معادل پولی که خرج شیرینی و آجیل و میوه و غیره کرده خرجمون می شد و کلی هم کیف می کردیم. و برای من سوال بود که یه کیلو آجیل و سه - چهار جعبه شیرینی و دو سه تا مرغ و نیم کیلو گوشت چرخ کرده و یک کیلو گوشت قرمز و یک یا فکر کنم دو کیسه برنج و یه مقدار خورده ریز دیگه این همممممه خرجش می شه مگه؟

که الی جوون امروز ذخیره شیرینی داخل انباری رو کشف کرد. سه جعبه دست نخورده شیرینی علاوه بر اونایی که خالی شده. اونم فقط برای دو سری مهمون، که روی هم رفته ده نفر نمی شدن.

رسما به فنا رفتم. فکر کنم پدر جانمان تو ذهن خودش فرض کرده کل فامیل دیده و ندیده امسال عید میان خدمتش!!!!!!

احتیاط زیادی گاهی زیادی خرج برمیداره. بنده خدا حق داشت این همه می نالید. چون تقریبا هرچی خریده بود، خودمون خوردیم!!! دو صباح دیگه باید پول ویزیت دکتر رژیمی و کلاس ورزشی هم بده به تبعش. والا

سومیش:

این روزا هوا اینقدر آزاردهنده اس که نگو و نپرس!!

می دونید چرا؟ چون تا دو دقیقه تو خونه بیکار می شینی، کرم بیرون رفتن میفته به جونت. اصلا خونه میشه عینهو قفس!!!

بعد با همچین شرایطی میشه درس خوند؟

فقط یه ماه مونده تا ارشد. این داستان ارشد من دقیقا همسن وبلاگمه. هر سال هم یه ماه مونده به ارشد کرم درس خوندن میفته به جونم. ولی نمی خونم. امسال پیشرفت کردم و دو ماه مونده به ارشد کرمش به جونم افتاد. یه ماهه مقاومت کردم و درس نخوندم. باشد که مقاومتم شکسته شود.

چهارمیش:

سد ازادی- کرمانشاه

گمـــــــشده :)