بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۷ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۰آذر

آقا امشب شب یلدا بود گفتم بزار کمتر بیام نت و اینا....

رفتم در معیت خواهر جان فیلم مورد علاقه ی اونو ببییم با هم که دوست جانش زنگ زد رفت تو اتاق با اون مشغول صحبت شد و من ماندم تنها...

خواستم کمی برای برادر جان وقت بزارم دیدم سرما خوردم بچه هم سرما خورده بود ترسیدم سرما در سرما بشه و پیچ پیچی بشه اینه که بی خیال شدم و به همون چند دقیقه گوش دادن به حرفاش در مورد اتفاقا مدرسه اکتفا کردم.

عجیب دلم انار می خواستاااااااااااااااااا...عجیب....

یه ماهه هر شب هر نفر حداقل یه دونه انارو می خوره تو خانه ولی امشب انارا ته کشیده بود...(اینو کجای ذهنم بزارم دقیقاااا)

گفتم برم در آغوش پدر جان دیدم اووه اوووه اوووه اعصابش خطی خطیه شدییییید تا شعاع چند متریش نباید رفت. اینه که بی خیال شدم.

گفتم برم پیش مادر جان...دیدم رفتن حمام...

خلاصه جونم برایتان بگوید که....

رفتم به آغوش نت...

دیدم ای دل غافل...همه سرگرم مهمانی و این چیزان. خبری از کسی نیست..

من ماندم و کیمیا...

کیمیا رو هم دیدم ولی فرجی نشد...

فک کنم باید برم به آغوش خواب.خخخخخخ

این بود یلدای من...

:))

+ولی سوای اینا کلا امروز یه حس شعف خاصی داشتم که ناشی از یه روز خوب کاری بود. یعنی امروز کسی سرکار تو ذوقم نزد. از کارم ایراد نگرفت و ازین حرفا .دوست داشتم یه جا ثبتش کنم. الی جانمان یه زرشک پلو خیلی خوشمزه درست کرده بود که بعد از 24 ساعت گرسنگی کشیدن بسی به من چسبید. اینقده خوردم که بعدش نمی تانستم از کنار سفره بلند بشم. ژله هم درست کرده بود که دیگه واقعا معده ام گنجایش نداشت...^________^

برادرجانمان بعد از برف بازی دو هفته پیش سخت سرماخورد. و دو هفته ای میشه که صداش مثل جوجه خروسا شده. وقتی بهش می گم جوجه خروس بدش میاد. فک می کنه دارم حرف بدی می زنم. می گه: به بابا می گم داری بهم فحش می دی!!!!!!!!

چند وقته نگاهش که می کنم حس می کنم بزررررگ شده و من  غافلم.

گمـــــــشده :)
۲۷آذر

تا قبل از به دنیا امدن برادرجانمان فوق فوقش فوتبال می دیدیم، بازی های ملی بود و نهایتا بازی پرسپولیس- استقلال. تازه اونم بدون هیچ استرس و سر و صدایی.

مورد داشتیم که حتی با صدای بسته ی تلویزیون فوتبال نگاه کردیم.

اما اما الان برادر جانما همچین بازی رو می بینه که من به شخصه فکر می کنم تو استادیوم نشستم.

راستش تازه الان دارم می فهمم فوتبال دیدن هم لذت داره ها...یعنی در اصل ما کیف می کنیم از بالا پایین پریدنای برادرجان.

میشینم تو اتاق همین طور که دارم کارامو انجام می دم گوش می دم به کری خواندن و کل کل کردنش با پدر جان.

حال می ده ها...امتحان کنید...

:))

گمـــــــشده :)
۲۶آذر

خداییش یادم نمیاد در طول عمرم این همه برف رو تو هوااااااییییییی سرررررررد و مه الووووووووود یه جا دیده باشم...

این افق هم مخصوص سودا جونیه...


این منظره فقط یه ربع ساعت با اووووون همه برف فاصله داره اونم در یه روز. اصلا اونجا آدم حس می کرد الانه که سروکله ی چند تا گرگ پیدا بشه ولی یه ربع ساعت این طرف تر با یه بعدازظهر نسبتا گرم پاییزی مواجه می شدی...

+جاده سفقر-کرمانشاه-هفته ی پیش

گمـــــــشده :)
۲۱آذر

آخرین حج، محمد هفت ساله اش را هم با خود آورد. طواف وداع.

محمد سوار شده بود، بر دوش غلام، به حجر اسماعیل که رسید: «بگذارم زمین.»

گذاشتنش. نشست. بغض کرده بود. نگاه می کرد به پدر و زیر لب چیزهایی می گفت با خدا، طول کشید. غلام گفت: فدای تو شوم برخیز دیگر.

کودکانه گفت: «تا وقتی خدا نخواهد از اینجا تکان نمی خورم.»

غلام رفت پیش امام رضا علیه السلام، جریان را گفت. امام زانو زد کنارش و گفت: «محمدم، عزیزم، بلند شو.»

نگاه کرد به چشم های پدر: «از کعبه خداحافظش کردید، نگر دیگر برنمی گردید؟»

بغضش شکست. آرام نمی شد. امام محکم گرفتش توی بغل. دو تایی گریه کردند. این آخرین حج پدر و پسر بود با هم.

+هشتمین آفتاب (از سری کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب. جلد دهم.)

گمـــــــشده :)
۱۹آذر

بالاخره نامیرا رو خواندم . تقریبا دو ماه طول کشید که تمامش کنم. دیگه به بزرگواری خودتان ببخشید.^____^

خیلی خوب بود. به خصوص وقتی همراه کتابی مثل تشنه لبان یا آه خوانده می شه. چون این کتاب ها مکمل همدیگه هستند. وقتی با هم مطالعه می شن اشخاص و نام ها و زمان ها رو گم نمی کنیم. می فهمیم عمربن حجاج از اول که  بود و بعدها چه شد...یا عبدالله بن عمیر چطور راه و بیراه را پیدا کرد.

در مورد تشنه لبان قبلا گفته بودم که می شه برای بچه های دوره ی ابتدایی هم با کمی تفسیر و توضیح خوانده بشه اما وقتی خودم کتابو خواندم از حرفی که زدم پشیمان شدم. برای ماها خوبه ها...خیلی خوبه..فوق العاده اس..ولی به درد بچه ها نمی خوره. حرفمو پس می گیرم.

جدیدا دارم یه سری کتاب چند جلدی می خوانم درباره ی ائمه.هر جلد به یکی از 14 معصوم اختصاص داره و گوشه هایی از زندگی اون ها رو بیان کرده. حجم خیلی کمی دارند و می شه هر جایی بخوانم. و مهم تر از همه اینکه زود تمام می شن.

رنگ زرد جلد کتاب آدمو به ذوق میاره برای خواندن و رنگ کاهی صفحات کتاب آرامش خاصی رو به خواننده منتقل می کنه. 

اگه جایی دیدین بد نیست یه نگاهی بهشان بندازین. حتی می شه همون جا تو کتاب فروشی سر پا بایستین و نیم ساعته همه رو بخوانید..

:))

گمـــــــشده :)
۱۱آذر

هر قدر بیشتر می خوانم و بیشتر می بینم و بیشتر درک می کنم و بیشتر حرف می زنم....

بیشتر مطمئن می شوم که بهترین دوران زندگی هر یک از ما همان زمانی است که کودکیم و روزگار خود را در اغوش پدر و مادر می گذرانیم...

به دور از هیچ دغدغه و نگرانی خاصی...

گمـــــــشده :)
۰۶آذر

بیستون هفته ی پیش جاده ی سنقر- کرمانشاه


کرمانشاه- جاده سراب نیلوفر- امروز...

+ساره هم نیست یه ذره از عکسام تعریف کنه.

++بعد از مدت ها تو این بیرون رفتنای اخر هفته خانوادگی با هم بازی کردیم. با پدر و مادر گرام در معیت الییی جووون و برادر جانمان. چسبید.

شکرت خدا

+++هزارمین پست بود.

گمـــــــشده :)