بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۵ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۸آبان
مهم نیست کِی وبلاگشو پیدا کردم. یا نه یادمه یکی از روزهای زمستان بود. اولین پستی که درباره اش نوشتم این بود.
از روی کامنتای سودا به ساره بود یا ساره به سودا....یادم نیست..یا نه یادمه تو وبلاگ سودا بود. وبلاگ بلاگفاش...مهندس که باشی هیچ اتفاقی نمیفته...
چندین روز وقت گذاشتم برای خوندن وبلاگش. پست به پست و خط به خط وبلاگش رو خوندم.
زندگیش برام مثل یه سریال پرهیجان بود. سریالی که هر لحظه خوف و رجا رو با هم به بیننده القا می کرد. امید و ناامیدی با هم همراه بود.

سریالی که گاهی طاقتم رو تموم می کرد. می خواستم اخرش رو بفهمم. می خواستم تموم بشه. بعضی وقتا با خودم می گفتم یعنی ممکنه یه ادم بتونه این همه رنج رو با هم تحمل کنه؟ واقعا ممکنه؟
این مرد از سال 87 تا دو روز پیش با هوچکین جنگید. مردانه جنگید. مردی که علاوه بر مبارزه با بیماری باید پدر هم می بود. همسر هم. نان اور خانه هم. 7 سال مبارزه ی نفس گیر پایان غم انگیزی داشت.
فرشید می تونست زنده بمونه اگه رویای برونتوکسیماب  به حقیقت می پیوست. این یه واقعیتیه که نمی شه نادیده اش گرفت. فاطمه ی فرشید یتیم شد چون...
حرفایی که آقا فرشید در مورد بیماریش زده و امپول مورد نیازش تو وبلاگش هست. اما لینک اون پست رو خودش در زمان حیاتش تغییر داده. ببینید: اینجا
اصل پست رو می تونید تو بایگانی اسفند 93 پیدا کنید. اما خب فکر می کنم خودش دوست داشته ما با اون پست مواجه بشیم. ولی حیفه حقایقی که در اطرافموناتفاق میفته رو ندونیم.
نمی دونم چرا..ولی همیشه وقتی ارامش قبل از طوفان رو می بینم چهار ستون بدنم می لرزه. فرشید بعد از سفرش به کربلا روزهای ارامشش رو سپری می کرد.
روحش شاد...


گمـــــــشده :)
۲۷آبان

امروز اولین حقوق عمرم رو گرفتم. یه چک 350 هزار تومنی...

خوشحال بودم اما نمی دانم چرا حس حقارت هم همراهش بود. شاید چون حس می کنم راه پیشرفتی تو کار فعلیم ندارم.

خودمم نمی دانم چه مرگمه...

الی جون از قبل به من سپرده بود خبرش نکنم. چون می خواست سورپرایز بشه. اخه قول داده بودم یه مقدارشو به عنوان شیرینی به خودش بدم.

برای همین به یکی دیگه از دوستام خبر دادم که تو شادیم شریک باشه. که شادیمو با یکی قسمت کرده باشم. ولی نمی دانم چرا نمی شد جلوی اون حس حقارت رو گرفت.

چک رو گذاشتم تو جیب پشتی کیفم. برگشتم خانه. کیفمو گذاشتم کنار دیوار. الی جوون که از باشگاه برگشت همون سوالی رو پرسید که یه هفته اس هر روز داره از من می پرسه: حقوق نگرفتی؟

و منم همون جواب همیشگی رو دادم: نه الی جوون.

می خواستم یه کارت هدیه براش بگیرم. خوشحال بشه.

رفتم سروقت کارام.

تو اتاق نشسته بودم. داشتم با مامان حرف می زدم. الی جوون نا غافل درو باز کرد و امد کنار مادر جان نشست. چشمش خورد به کیفم. همون جیبی که چک توش بود رو باز کرد و ......

خب همه نقشه هام به هم ریخت. اما به هر حال خیلی خوشحال شد. همین که خوشحال شد برام کافیه....شیطونه می گفت جای اون چک رو عوض کنم ها...خخخخخخ

جالبه بگم این خواهر جان من تو عمرش دست به کیفم نزده...حس ششمش خوب کار می کنه..

:))

اینم تصویری از نیمه چک اولین حقوقم. برای ثبت در تاریخ عمرم..^______^

گمـــــــشده :)
۲۰آبان

++به لطف دعای شما و  دوست عزیزم و پیگیری هاش بالاخره کار پیدا کردم. الان حدود یه ماهی می شه که مشغولم. یه شرکت مهندسیه که یه زن و شوهر تازه مزدوج شده اداره اش می کنن. اونجا یه اتوکدکارم. محیط کارم رو دوست دارم. تایم کاریم از 8 صبحه تا 2 و نیم بعدازظهر. هر روز صبح راس ساعت تو محل کارم هستم. و گاها تا دو ساعت بعد از اتمام تایم کاریم محل کارمو ترک می کنم. برای مهندس شرکت عجیبه که من اضافه کاری هم می کنم اونم بدون حقوق. ولی اون دو سال تمام بیکاری نکشیده که بفهمه فوبیای بیکاری داشتن چه معنایی داره.اونم بیکاری مطلق...

کارم رو دوست دارم. و لذت می برم از انجامش. اگه گردن درد و خستگی و خود مدیر شرکت بزارن حتی حاضرم روزی 12 ساعت هم کار کنم. بدون این که حتی ریالی اضافه بر خقوق تعیین شده بخوام.

تغییر روحیه ام و روزها و لحظاتی که الان دارم سپری می کنم در مقایسه با رفتار و روحیات یه ماه پیشم از زمییییییییییییییییین تا به اسمااااااااااااااااااااااااان متفاوته. اینه حتی شما هم از راه دور می تونید حس کنید.

ممنونم دوست عزیزم. بی نهایت ممنونم.از همتون ممنونم. به خاطر دعاهاتون و دلگرمیاتون. و وقتی که برام می ذاشتین و به حرفام گوش می دادین.
++توی خواب هم نمی دیدم یه روز تو قسمت «کار می خوام» بنویسم کار پیدا کردم....
گمـــــــشده :)
۱۲آبان

همیشه باورم این بود که رسیدن به خواسته ی دلم وقتی شیرین و لذت بخشه که حد اضطرار رسیده باشم.

یعنی وقتی که:

زندگی برات تاریک و محوه.

تمام کورسوهای امیدت نا پدید می شن.

اشک یار همیشگی چشم هات می شه و به تلنگری بی توجه به مکان، زمان و موقعیتت سفرشو روی گونه هات شروع می کنه تا به مقصد برسه.

نفس کشیدن برات سخت می شه و ناامیدی رو زندگیت سایه میندازه.

حس می کنی قلبت داره می ترکه.

فکر و خیال دیوونه ات می کنه.

به هر دری می زنی هیچ افاقه نمی کنه.

وقتی همه ی انا با هم یک جا جمع بشه به هیچی به جز مردن فکر نمی کنی. واقعا مردن رو ترجیح می دی.

اینجاست که از روی عجز مطلق خدا رو صدا می زنی.

متوسل می شی به خوبانش.

اینجاست که به اضطرار رسیدی. مضطر شدی.

به جایی رسیدی که دل سنگ هم از زجه هات به درد میاد. ربّ که جای خود دارد.

بعد از رسیدن به اضطرار انگار که خدا صداتو بشنوه به خواسته ی دلت می رسی. به اون چه که نبودش تو زندگیت تمام زندگیت رو مختل کرده بود.

و چقدر لذت بخشه و شیرینه این رسیدن. قدرشو می دونی. از وجودش لذت می بری. و زندگی به نظرت معنای دیگه ای پیدا می کنه.

با وجود تمام حس لذتی که بعد از تجربه ی این حالت دارم. با وجود تمام قدرشناسی و شکر و سجود بعد و قبلش اما همینجا اعلام می کنم خدایا دمت گرم. دستت درست. من کوچیکتم. کم اوردم. دیگه توان رسیدن به اضطرار رو ندارم. اون موقع جوون بودم. بچه بودم یه چیزی گفتم حالا. تو که خدایی چرا جدی گرفتی!!!!!!!!
گمـــــــشده :)
۰۷آبان

داشتم غذا می خوردم چشمم خورد به جلد پفکی که دادامون احتمالا صبح خورده بود. طلبکارنه گفتم: خیلی نامردی امیرحسین. چرا پفک می خوری برای من نمی زاری؟ خب منم دوست دارم.

یه جوری با لبخند طوری که نمی دونه چطوری کاری رو که کرده جمع کنه و مقصر نباشه نگاهم کرد. یه کم فکر کرد. چشمش خورد به الی جوووون و انگار راه فرارو پیدا کرده باشه گفت:

آخه اجی الهه گناه داره. تو رژیمه ازین چیزا نمی خوره. گفتم تو هم نخوری که آجی دلش نخواد. هر وقت آجی الهه هم پفک خورد برای تو هم می زارم.

+به فنا رفتم با این جوابش....

گمـــــــشده :)