بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۰ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۶مهر

هیئت بچه ها هنوز به راهه. به همون سبک سال گذشته. چه زوووووود یه سال شد!!!!!!!!

آدم بعضی جاها یه چیزایی می بینه که نباید ببینه. چون سزچشمه اش جز جهل نیست.

اصرار بعضی مادرا رو برای این که پسرا یا دخترای خردسالشونو بفرستن تو دسته ی زنجیر زنی یا سینه زنی نمی فهمم.

و ازون بدتر عصبانی شدن و ناراحت شدنشون از سرپیچی نازپروردشون از دستور صادر شده رو هم اصلا و ابدا درک نمی کنم.

نمی فهمم این همه تلاش و «برو تو هم زنجری بزن» یا «ببین اون پسره هم هم سن توئه ها» یا مثلا« تو چرا اینقده ترسویی» یا اینکه« اگه نری می برمت خونه ها» یا بدتر اگه نری دیگه نمیارمت ها...» و گاها این جملات رو با یه کشیده ای نیمه ارام به بدن ناز پروردشون همراه می کنن. یا یه ویشگونی از نازپروردشون می گیرن.

نمی فهمم این مادرا درک نمی کنن که دارن با یه انسان صحبت می کنن؟

نمی فهمن با این رفتار جز استرس مضاعف و زدگی چیزی عایدشون نمیشه؟

جدا شدن کودک از مادر باید فرآیند طبیعی خودشو طی کنه. حضور در جمع بجه هایی که همه بی نگرانی مشغول زنجیر زدن یا سینه زنی هستن به مرور کودکی رو هم که در کنار مادرش نشسته ترغیب می کنه که به جمع اونا بپیونده.

خودش از مادرش می خواد که براش زنجیر بگیره. یا لباس مشکی بپوشه.

کم کم خودش از مادرش می خواد که در جایی که اون مشخص کرده بمونه تا خودش بره بین بچه ها.

نمی فهمم وقتی همه چیز سیر طبیعی خودش رو به ارومی طی می کنه این همه اصراااااااااااااااااااااااااااااااااااااررررررررررررر برای چیه؟

لازم نیست از روز اول یه لباس مشکی تنش کنن و یه زنجیر دستش بدن و به زووووووووور بفرستن میون بقیه....

فقط کافیه دستشو بگیرن و کنار خودشون مراقبش باشن. کار خودشونو بکنن. مطمئن باشن که اون بچه هم بالاخره در اثر جو محیط کار خودشو شروع می کنه. اما کم کم و به ارامی....

گمـــــــشده :)
۲۳مهر
به همراه کتاب «آه» که محرم سال پیش به لطف یکی از دوستان معرفی کردم. کتاب دیگری هم باز به لطف یکی از دوستان تو ذهنم بود که بخونم ولی گذاشتم برای محرم امسال. اما فکر نمی کنم بتونم تا قبل از دهه ی اول محرم بخونمش. اما این دلیل نمیشه که شما نخونیدش.
کتاب نامیرا به نویسندگی صادق کرمیار درباره ی وقایع کربلاست. اونم به صورت رمان. چون نخوندمش حرف دیگه ای ندارم در موردش بزنم. اگه تونستین بخونیدش و در موردش به منم بگین..
یه کتاب دیگه هم هست به اسم تشنه لبان. که مناسب حال نوجووناست. و با کمی توضیح و تفسیر میشه برای بچه های دوره ی ابتدایی هم خوندش. کتاب مناسب این گروه های سنی طراحی شده و در نوع خودش با توجه به موضوع خاصی مثل کربلا خوب ازاب دراومده.در ضمن جنس کاغذ این کتاب هم متناسب با موضوعشه.
++متاسفانه سرعت نت پایینه نمی تونم تصویر کتابا رو بزارم.
گمـــــــشده :)
۲۱مهر

نمی دانم چرا هر وقت فکر می کنم همه چیز خوبه یه گند اساسیییییییییی زنم....

:|


گمـــــــشده :)
۱۹مهر

وقتی امید طوری تو وجودت ریشه می دوانه که خودتم نمی دونی از کجا اومده.

+صبح داشتم به این جمله فکر می کردم. و تو دلم گفتم خودمو چشم نزنم خوبه.یادم باشه تو وب بنویسمش. چشمتون روز بد نبینه الان چنان یاسی بهم غلبه کرده که نگو و نپرس...

گمـــــــشده :)
۱۴مهر

داشت تعریف می کرد که: وقتی 14 ساله ام  بود پسرخاله ام اومد نشونم کرد. یه سال نامزد بودیم. ولی قسمت هم نبودیم.

با شوهرم که ازدواج کردم بعد از فوتش دوباره اومد خواستگاریم. اما قبول نکردم. یه سال بعدش هم فوت کرد.

وقتی داشت اینا رو می گفت اشک می ریخت. بعد از حدود 60 سال هنوز هم وقتی یادش میافتاد اشک می ریخت. خیلی برام عجیب بود که این حس دوست داشتن و دوست داشته شدن با ادم چه کارایی می کنه.

فک کنم راست گفتن که آدم فقط یه بار عاشق می شه.

++یه برنامه ی تلویزیونی بود به اسم دست افریده ها. ساعت 7 صبح پخش شد. این برنامه شون درباره ی یه خانم گیوه باف بود. که از زندگیش می گفت.

گمـــــــشده :)
۱۱مهر

تا حالا شیفته ی وبلاگتون شدین؟

فک کنم زده به سرم. چون هیچ کاری تو وبلاگم ندارم. هی هفته ای ده روز یه بار یه پست بنویسم یا ننویسم. یا در هفته شااااااید یه ده تا نظر داشته باشم. به همین نسبت هم آپ های دوستان پایین اومده و خوندنشون زیاد وقت نمی بره. اما نمی دونم چرا سخت از وبم بیرون میام. یعنی دوست دارم همه اش تو صفحه ی مدیریت وبم باشم و بهش نگاه کنم. یا اینکه صفحه ی وبلاگ رو باز کنم و بی دلیل خیره باشم به صفحه!!!!!

دوست دارم اینجا رو. نمی دونم چرا.

شاید چون تمام خاطرات دوران رکود زندگیمو اینجا ثبت کردم. و دوستان خیلی خوبی هم پیدا کردم. دوستانی که زمان های زیادی رو باهاشون سپری کردم و می کنم.

ممنونم به خاطر حس های خوبی که به من دادید و همچنان می دین.

گمـــــــشده :)
۰۹مهر

این روزا خیلی دوست دارم یه صندلی دستم بگیرم. ازین تا شوها که پشتی هم داشته باشه.( نمی دونم صندلی تاشو هست که پشتی داشته باشه یا نه اما به هر حال من این جوریش رو دوست دارم. )

بعد بزنم بیرون. روبروم یه همچین منظره ای باشه. چشم بدوزم به روبروم. و فقط و فقط فکر کنم. خیالبافی کنم. و گاهی تو ذهنم بخندم. یا قطره اشکی بریزم.


حالا اگه صندلی تاشو با پشتی هم پیدا نشد عیب نداره. اگه همچین جایی باشم هم خوبه.اما دوست دارم آسمونش اینقدر دلگیر نباشه. این آسمون فقط اشک آدمو در میاره. ولی بازم از هیچی بهتره. می شینم رو سنگ ها. و چشم می دوزم به روبروم. و لذت می برم از صداهایی که میشنوم. و خب طبق معمول فکر می کنم. افکاری که هیچ وقت نتیجه ای نداشتن. ولی می رم تو یه خلسه ی دوست داشتنی.


گمـــــــشده :)
۰۸مهر

امروز داشتم به گذشته فکر می کردم. به اینکه واقعا بهترین روزهای زندگی من چه روزایی بودن.

نه که بخوام ناله کنم و غیره. به هرحال تو زندگی همه ی ما یه روزایی خیلی شیرین و به یاد ماندنی هستن. طوری که هر بار به یادشون میفتیم ناخودآگاه رو لبامون لبخند می شینه.

من دختر پرشروشوری نبودم. بنابراین سرکلاسای درس معلما رو اذیت نمی کردم. دوستام رو هم همین طور. درنتیجه از دوران مدرسه هیچ خاطره ی خاصی ندارم.

تو زندگی شخصیم هم تا یه زمانی متاسفانه یا خوشبختانه همیشه کاری رو انجام می دادم که پدر جان مایل بودن، انجام بدم. اینه که تا مدت ها استقلال شخصیتی قابل توجهی نداشتم که بخوام از ریسک های کوچیک و بزرگم خاطره داشته باشم.

اما یه روزا و ساعتایی رو نمی تونم فراموش کنم. و هر بار که یاد اون روزا و ساعت ها میفتم بی اختیار به خودم افتخار می کنم. و لذت می برم از یادآوریشون.

روزهایی که برادر جانما تازه به دنیا اومده بود و کلیییییییییییییییییی باهاش حال می کردم. روزی نبود که به خاطر کاراش و حرکاتش و شیرین زبونیاش قهقهه نزنم. تمام ساعت ها و لحظاتی رو که باهاش سپری کردم دوست دارم. خنده هاش هنوز تو گوشمه. حرفای شیرینی که تو عالم خردسالی می زد.

اولین کلمه ای که به زبون آورد.

اولین باری که اولین قدم رو برداشت.

گریه هاش...

خنده هاش...

این چیزا خوب یادم مونده چون در اولین سال زندگی دادامون من پشت کنکوری بودم و خانه نشین. و تنها سرگرمی و دلخوشیم همین بچه بود. و خدا می دونه که چقدر هر روزمو متفاوت از دیروزم می کرد و به من انگیزه می داد.

علاوه بر برادر جانمان یه نفر دیگه هم هست که هر وقت یادش میفتم کلی می خندم.

این الی جان رو این طوری نبینید. زمانی من و ایشون بیشتر شبیه کارد و پنیر بودیم تا دو تا خواهر!!!!!!!

امابخشی از  لذت بخش ترین روزهای زندگیم رو همین الی جووووون ساخته. روزهایی که هر وقت یادش میفتم ممکنه بخندم یا شایدم گریه کنم.

اینا رو نوشتم که از هردوشون به خاطر لحظات خوبی که برام ساختن تشکر کنم.

خیلی دوست دارم وقتی ده-بیست سال دیگه این متنو می خونن بدونم چه واکنشی نشون می دن.

:))


گمـــــــشده :)
۰۷مهر

امروز برای اولین بار در عمرم طعم کار کردن رو چشیدم.

مزه ی خاصی نداره. اما شیرینه. خیلی شیرین. به خصوص که تنها و تنها و تنها روی یک چیز تمرکز داشتم و فقط و فقط و فقط به یک چیز فکر می کردم. اینکه کارمو درست انجام بدم.

فقط و فقط همین.

و باور نمی کنید همین نداشتن فکرو خیال و تفکرات احمقانه ای که روزها و ماه هاست ذهنمو درگیر خودشون کردن چقدرررررررررررررررررررررررر لذت بخش بود.

باشد که بپذیرن بازم براشون کار کنم. به من زیادی چسبییییییید.

:))

گمـــــــشده :)
۰۵مهر

امروز با برادر جانمان دعوام شد. خیلی بی ادبی کرد. با مامان بد حرف می زد. منم بدجوری(خیلی بدجور نه هااااا) ولی خب بدجوری دعواش کردم. طوری که اشک تو چشماش جمع شد. بغض کرده بود. اشکاش داشت می ریخت رو گونه هاش. وقتی دیدم اشک تو چشماش جمع شده و صورتشو جمع کرده و الانه بزنه زیر گریه دلم سوخت یه کم(اما فقط یه کم) یه ذره نرم تر دعواش کردم. وقتی دید برخوردم نرم تر شده اشکاشو جمع کرد و اجازه نداد بریزه روی گونه هاش. منم رفتم پی کارم.

ولی همه ی مدت اشکای جمع شده تو چشماش و صورت جمع شده و آماده برای گریه اش جلو چشمام بود. وقتی برگشتم خانه، آمد جلومو و پرسید چیزی برام نگرفتی؟

گفتم: نه و بوسیدمش.

یه کم بعد امد صدام زد تا بریم با هم کارتون ببینیم. همون کارتون قهرمانان تنیس. ریوما ایچیزن رو می گم. دیشب از سر بیکاری باهاش اون کارتونو دیدم. امشبم آمده بود دنبالم که بازم با هم ببینیمش.

صداش زدم که بیاد تو اتاق. گفتم بیا می خوام یه چیزی بهت بگم.

آمد. سرشو نزدیک صورتم کرد و گفت: می دانم می خوای چه بگی!!

جا خوردم. پرسیدم: چی می خوام بگم؟

گفت: می خوای به خاطر بعداز ظهر معذرت خواهی کنی.

جا خوردم.

گفتم: نه!!! می خوام بگم با مامان درست حرف بزن. این طرز حرف زدنت اصلا درست نیست. و ببخشی که سرت داد زدم. دیگه ازین کارا نکن.

++بچه ها زود بزرگ می شن. خیلی وقته حس می کنم بزرگ شده و خیلی وقته همیشه به خودم یادآوری می کنم حواسم باشه غرورشو نشکنم ولی نمی دانم چرا گاهی نمی شه.!!!

+دادامون امسال کلاس دوم شد. اول مهر نت نداشتم ولی خیلی دوست داشتم بگم اول مهر فقط باید سه جا باشی: یا سر کلاس درس باشی به عنوان دانشجو یا دانش اموز یا حتی استاد و یا باید سر کار باشی. و یا باید عزیزانت رو آماده ی رفتن به کلاس درس کنی و بدرقه شون کنی. بدترین حالت ممکن اینه که توی خانه نشسته باشی و به دور از شور و شوق اول مهر یا بی هدف توی خیابونا بچرخی و فقط به بقیه نگاه کنی و یاد خاطرات گذشته بیفتی.

گمـــــــشده :)