بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۱شهریور

یه ماهه هر شب ساعت گوشیمو تنظیم می کنم که صبح ها نمازم قضا نشه.

بعضی صبح ها که می خوابیدم دوباره. اونا هیچی. ولی وقتایی که بیدار می شدم همچین برا خودم کیف می کردم که نگوووو.

کلی به خودم افتخار می کردم که قبل از اینکه افتاب طلوع کنه با هزار جور تلقین و اینا از بالشم دل می کندم و می رفتم نماز بخونم مثلا..

حالا اینو داشته باشید.

دیشب خیلی اتفاقی اخبار استان گوش می دادم. که اینو شنیدم: طلوع آفتاب ساعت 6:9 دقیقه

بعد من یه ماهه ساعتمو رو 6:30 دقیقه تنظیم می کنم. و بیدار می شم.

حالا جالبه بگم می دیدم هوا روشنه ها...ولی بازم فکر می کردم افتاب نزده.

می دیدم مامانم بیدار شده و داره حاضر میشه که بره پیاده روی ولی همیشه با خودم می گفتم مامان چرا نمی زاره هوا کامل روشن بشه خب چه کاریه تو این تاریکی!!!!!!

می دونستم تو شهر ما تو چله ی زمستون تازه میشه اون موقع نماز بخونی و قضا نشه ها ولی بازم تو عالم خودم بودم.

شخصا دیگه امیدی به شفای خودم  ندارم. یه فاتحه برای روح پرفتوحم بفرستین.

:))

+نیازی به قضاکردن دوباره ی این نماز ها نیست چون من بر این فرض می خواندم که کارم درسته و مشکلی نداره.

گمـــــــشده :)
۲۵شهریور

ساعت 1 بعداز نیمه شب داشتم یه پست می نوشتم که سرو کله ی الی جانمان پیدا شد. هی حرف زد. هی حرف زد. منم هی الکی صفحات تلگرامو می دیدم.

ساعت شد یه رب به دو نیمه شب.

من: پاشو برو دیگه کار دارم.

الی جانمان: نچ. تو بگی نمی رم.

(دوباره هی الکی صفحات تلگرامو دید می زدیم با هم.)

یه چند دقیقه بعدش.

الی جانمان: خب من یه چیزی یادم امد. کاری نداری من برم؟

من: از اولش هم کاری نداشتم. برو دیگه.عه!!

الی جانمان: نچ. حالا که این طوری گفتی نمی رم. باید بگی: خوشحال شدم. مرسی که باهام هم کلام شدی و وقت گذاشتی.

یه فرصت دوباره بهت می رم.

کاری نداری من برم؟

(کارد بهم می خورد خونی جاری نمی شد. نمی دانستم بخندم یا گریه کنم.)

من: خوشحال شدم. بازم ازین کارا بکن..(یعنی جان به لب شدم تا اینو گفتم)

الی جانمان: خوبه. حالا شد.

:/

****

امروز با دوست جان رفته بودم بازار. چند وقتی بود که هوس ساندویچ کرده بودم. به یمن وجود خواهر جان خوردن فست فود تو خونه قدغنه. اینه که فست فوده خونم پایین اومده بود. با دوست جان رفتیم یه ساندویچی که هنوز شکل و شمایل ساندویچی هایی رو داشت که وقتی بچه بودم با پدر جان گهگاهی می رفتیم. دو تا همبرگر معمولی زدیم به بدن. به من که چسبیییید. نونش داغ بود. خیارشورش هم خوشمزه. فقط به هوای اینکه خودمون آب معدنی داشتیم دیگه نوشابه نخریدیم. الان خیلی پشیمانم که نوشابه نخوردم. اخه همبرگر اونم تو همچین ساندویچی ای فقط با نوشابه مشکی حال می ده و بس. نمی دونم رو چه حسابی به آب معدنی َرضایت دادم.


***

این روزا یکی از سرگرمیام شده: angry birds

به یاد ندارم جز شطرنج بازی کامپیوتری دیگه ای کرده باشم. ولی این خواهر جان و برادر جان از بس پز دادن که مراحل بازی رو یکی یکی با نهایت سرعت تموم می کنن که جری شدم خودمم بازی کنم. اصلا حس خوبی نیست یه بچه جقله(؟) بگه «تو که بلدنیستی!!» چه برسه به این که دو تا بچه جقله اینو به آدم بگن...

والا...

بازیش باحاله اتفاقا. من که دوست دارم.

گمـــــــشده :)
۲۳شهریور

یه دیالوگ ثابت هر روز تو خونه ی ما تکرار میشه:

الی: یسرا زود تند سریع بگو منو بیشتر از همه ی دنیا دوست داری دیگه آره؟

من: بله الی جووون

الی: خوبه...

امروز محض تنوع یه دیالوگ جدید هم اضافه شد:

الی: یعنی اگه من الان برم اون لب تابو بشکنم بازم منو بیشتر از همه ی دنیا دوست داری؟

من: به محض اینکه همچین کاری کردی خودتو مرده حساب کن.

الی: خب پس چرا می گی دوستم داری!!

من: من یه چیزی می گم حالا. تو چرا باور می کنی...

:))

گمـــــــشده :)
۲۰شهریور

دیشب رامبد جوان برنامه شو با یه افسوس خاصی که انگار خودش هم فهمیده هیچ راه چاره ای برای حلش نیست به ما تقدیم کرد:

به کسایی که یه رشته ای رو خوندن، فارغ التحصیل شدن ولی بیکارن.

به کسایی که مدام دنبال کار می گردن ولی به در بسته می خورن اما نا امید نمی شن و باز هم ادامه می دن.

به کسایی که به هر دری می زنن کار مناسب خودشونو پیدا نمی کنن و می رن در یه زمینه ی غیر مرتبط فعالیت می کنن و سعی می کنن کارشونو خوب انجام بدن.

به کسایی که کلا از پیدا کردن کار ناامید شدن و اما باز هم خم به ابرو نمیارن و می رن سراغ کارآفرینی.

+رامبد اینا رو طوری ادا کرد که دلم برا خودمون سوخت...

گمـــــــشده :)
۱۹شهریور

یه سری از دوستامو دوست دارم خفه کنم. جدی ها. اصلا خفه کمه باید قیمه قیمه شون کنم. خدا شاهده اگه دیه شونو داشتم این کارو می کردم.

دوست صمیمیه ولی دریغ از ذره ای عقل!!!

با پیشرفت از هر نوعش مخالف نیستم. یه سری آدما هستن واقعا باید ازین مملکت برن. نمونه اش همین الی جان خودمان. این بچه اینجا بمون نیست. بالاخره می ره. خودش همیشه می گه یه روز از عمرم هم مونده باشه تو این کشور نمی مونم. منم بهش حق می دم. دوست دارم بره ببینه و بفهمه که آسمان خدا همه جا یه رنگه. البته نیست هاااااا ولی خب دوست دارم بره و تجربه کنه. می دونم از پس خودش برمیاد صد تا مثل خودش رو هم سرپرستی می کنه.

ولی...ولی یه سریا آدم رفتن نیستن...

به پیر به پیغمبر نیستن...

کسی که هنوز بلد نیست با بقیه چطور حرف بزنه چییییییییییییییییییز می خوره از عدم محیا شدن شرایط برای رفتن ازین خراب شده( به قول خودش) می ناله.

یکی نیست بگه آخه بشرررررررر تو همین جا در آغوش باز و روی باز ما خودتو بساز بعد بگو می خوام برم اون ور که ال کنم و بل کنم...

خدا منو از دست این بشر ازینجا برداره بزاره نوووووووک قله ی دماوند که ازونجا یه نفس عمییییییییییییییییییییییییییق بکشم اعصابم راااااااااااااااااااااااحت بشه.

گمـــــــشده :)
۱۶شهریور

مستحضر هستین که الی جان ما حدود چهار ماهه که تغذیه اش متشکل از میوه و سبزی و اندکی نان و اخیرا اگه گیرش بیاد یه دونه ذرت پخته هست. انصافا هم نتیجه داده تا الان و کلی وزن کم کرده.

تو مسیری که اکثر اوقات با هم بیرون می ریم یه شیرینی فروشی هست که شیرینی هاش داغ داغه. یعنی من عاشقققققق اون شیرینی پزی هستم. می میرم برا این که دم غروب یه دونه ازون شیرینی هاشو بخورم..
منتها از وقتی الی جانمان رژیم گرفته نخوردم ازون شیرینی ها...
باور کنید حتی بوشو که حس می کنم روحم تازه میشه دیگه ببینید موقع خوردن شون چه حالی کنم. و الان حدود 4 ماهه من ازین لذت محرومم.
امروز اصلا حوصله ی بیرون رفتن نداشتم. الی جانمان فرمودن اگه همراهیش کنم به حساب خودم برام شیرینی می گیره!!!!
شیرینی روح بخش رو گرفتم. و در پوست خود ورجه وورجه می کردم. یکیشو برداشتم و یه گاز خوردم.
آخ خ خ خ خ خ که چه مزه ای داشت....
عالی بود عالییییییی
الی جانمان: خوشمزه اس؟
من: حرف نداره
الی:ای سنان سرد بخوری....
من: خب تقصیر منه تو رژیمی..خوشمزه اس خب. آخرش من سرطان می گیرم و محروم می شم از خوردن این چیزا. اون وقت تو بخور من نگات می کنم و ازین حرفا می زنم بهت.
الی: نه سرطان فایده نداره. اون درمان داره. باید یه بیماری لاعلاج بگیری.
من: خب سرطان لاعلاجه دیگه!!
اون: نه. تو ازونایی می گیری درمان می شه منتها در طی درمان همه ما رو می کشی ولی خودت زنده می مانی.
من: :))))))))))
اون: خفه شو یسرا..


گمـــــــشده :)
۱۲شهریور

یکی از دوستام سازه ی سنندج قبول شده. تو یکی از دوره های فنی حرفه ای با هم هستیم. امروز بهش گفتم بشین لیست وسایلی که لازم داری بنویس من نقشه رو درست می کنم. از خدا خواسته شروع کرد به لیست کردن. و همزمان با نوشتن برام حرف می زد:

وای یسرا من نمی تونم تو اتاق دو نفره باشم کاش می شد یه اتاق تک نفره گیر بیارم. بعد غذا یسرا!!!

من: خب برمی گردی خوابگاه درست می کنی دیگه.

اون: نهههههههه یسرااااا! مگه میشه اخه. کی خسته و کوفته غذا درست می کنه آخه. غذای سلف هم بهم نمیسازه. فک کن آخه غذایی که برای اون همه درست کنن چقدر می تونه بهداشتی باشه؟

به مامانم می گم برام غذا فریز کنه. مایه ی ماکارونی، مایه ی استانبولی، خورش قیمه، خورش سبزی و اینا رو با خودم فریز شده می برم. نمی تونم غذا درست کنم اصلا. یعنی نکردم تا حالا. تازه مامانم می گفت برنجش هم برام درست می کنه منتها دیدم جا نمیشه دیگه خودم برنج و روغن می برم اونجا درست می کنم.

همین طوری داشت حرف می زد و لیستاشو برام می خوند که پرسید چیزی جا ننداختم به نظرت؟

من: رنده ننوشتی. یه رنده هم ببری بد نیست(حالا اینکه بین اون همه وسایل چرا یاد رنده افتادم هم می گم: چون رنده یه وسیله ی ضروریه برا یه آشپز. همه ی غذاها پیاز می خوان دیگه. پیاز رنده شده هم طالب بسیار داره. بعد من خودمم خیلی جاها از نبودش ضربه خوردم. ضربه نهههههههههه ها ضــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــربـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه)

اون: نه یسرا نمی برم.

من: سمی (اسمش سمیراست بهش می گم سمی) یه رنده ببر حالا لازم میشه.

اون: نه به خدا یسرا نمی برم.(یا یه حالت خیلی مسررر)

من:(با چشمای گرد شده و مسرررر تر از اون) بابا سمی یه رنده که دیگه چیزی نیست خب ببر.

اون: نهههههههههههه یسراااااااااااااااا مگه میشه اخه..

من: سمی شاید یه پیازی خواستی رنده کنی..کوکویی درست کنی...درست کردن اینا که کاری نداره

اون: نههههههه یسرا من اصلا پیاز نمی خرم که بخوام رنده کنم!!!!!!!!!

(بعد که چشمای گشااااد تر شده منو دید یه کم تن صداشو آورد پایین و گفت:)

آخه یسرا ناخنامو ببین. من همیشه ناخن می زارم بعد چطوری با این ناخنا رنده کنم آخه؟ اینه که اصلا نه پیازی می خرم نه رنده ای می برم که بخوام چیزی باهاش رنده بکنم. همه رو می گم مامانم اینجا برام درست کنه فریز کنه و منم می برم دیگه. چه کاریه اخه.

من: واااااااای سمی تو یه خانووووووم به تمام معنایی اصلا. فک کنم بعدها باید خدمتکار بگیری...

خودشم قبول داشت بنده خدا.

یعنی یه ساعت اونجا پیش خودش به حرفاش خندیدم یه ساعت هم تو خونه وقتی برای الی جوون تعریف کردم با هم خندیدیم. خداییش دختر خوبیه. خیلی به من انرژی داد امروز. ممنونم ازش. هرچند اینجا رو نمی خونه.


گمـــــــشده :)
۱۰شهریور

آمده بودم که کلییییی چیز بنویسم.

کلی حس گرفته بودم که از غم مثلا بزرگم بنویسم.

کلییی با خودم از دیروز کلنجار رفته بودم و گریه کردم.

دز ناراحتیم خیلی بیشتر از اونچه فکرشو می کردم بالا بود.
و خوب هم نمی شد.

صفحه ی مدیریتو باز کردم. می خواستم کلی نق بزنما....کلیییی

اما گفتم بزار قبلش از یکی از دوستام عذرخواهی کنم بابت رفتار دیروزم.

ازش عذر خواهی کردم.

جوابمو داد اما گفت که یه مشکل تازه به علاوه ی اون مشکلای قبلیش براش پیش اومده. و الان وسط مشکلش گیر افتاده. نمی دونه باید چیکار کنه.

یخ کردم یه جورایی...

نمی دونستم الان باید به خودم بخندم یا برای دوستم ناراحت باشم.

اومده بودم برای یه سال دیگه بودن در کنار خانواده و احتمالا درس خواندن در ارامش کامل و گذراندن روزمرگی های معمول که همه مون درگیرش هستیم،و کلا خستگی ناشی از تحمل یه سال دیگه ی  روزمرگی های قشنگم یه پست بنویسم که بزارم باشه برای خودم. ولی مثل همیشه جوری روم کم شد که هنوز تو شُک حرفاش هستم.

نمی خوام بگم غم ما در برابر غم خیلیای دیگه کوچیکه. نه!! این طور نیست. غم هرکسی برای خودش بزرگه. فقط باید یاد بگیره که چطور باهاش کنار بیاد.

++همه مون به دعا نیاز داریم. برای رفع گرفتاری همدیگه دعا کنیم.

+ قبول نشدم. کنکورو می گم.


گمـــــــشده :)
۱۰شهریور

من: می دانستی من وقتی بچه بودم عطش عجیبی داشتم که جنگ بشه و برم شهید شم؟ بچه یعنی 7-8 سال مثلا. بعد که بزرگتر شدم و فهمیدم نمی زارن دخترا برن جنگ کلیییی تو ذوقم خورد ولی هنوزم دوست داشتم جنگ بشه . من فرار کنم برم بجنگم.

الهه: تو خیلی خلی!! می دانستی من دقیقا عکس این آرزو رو داشتم؟ اصلا دلم نمی خواست جنگ بشه چون می دانستم عمرا توان رفتن به یه کشور خارجی رو داشته باشیم و باید همین جا زیر بمبارانا می مردیم.

من: ولی الان اصلا همچین فانتزی ندارم. اگرم جنگ بشه عمرن بزارم امیرحسین از کنارم جُم بخوره.اصلا وقتی فکرشو می کنم بچه ای که مایه ی دلخوشیه چند نفره و کلی براش زحمت کشیده شده به خاطر قدرت طلبی یه عده یا اشتباهات یه عده دیگه باید کلی سختی بکشه چهارستون بدنم می لرزه.

الی: ولی من مطمئنم در طول عمرم جنگ رو می بینم و شک ندارم یه روز بعد از اتمام جنگ هم می میرم.

من: خخخخخ...خودآزاری داری تو بچه...


گمـــــــشده :)
۰۸شهریور

چند روزه دارم فکر می کنم اگه یه ساعت زمان داشتم به چند سال یا چند ماه یا چند روز یا چند ساعت یا چند دقیقه یه چند ثانیه یا صدم ثانیه یا چند لحظه ی قبل برمی گشتم؟

هدفم از برگشت به اون لحظه چی می تونسته باشه؟

و وقتی به اون لحظه ی دلخواه رسیدم چیزی رو تغییر می دادم یا نه؟

ولی هیچ لحظه ای پیدا نمی کنم که بخوام دوباره تجربه اش کنم یا تغییرش بدم. بیشتر که فکر می کنم می رفتم به زمانیکه اصلا به دنیا نمی اومدم.

گمـــــــشده :)