بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۶مرداد

یکی دو روزه با یه دوست جدید آشنا شدم که همشهری خودمه.

شاد و پر انرژی..

آی حال می ده همه ی «الف»هاش همون الف هستن و تبدیل به «و» نمی شن..ای حال کردم باهاش حرفیدم...

اصلا تا حالا نفهمیده بودم حرف زدن با همشهری خودت که هم لهجه هم باشین چه حالی داره...

کلی خندیدم امشب...

ممنون فاطمه جان..

++و ممنونم از نگین که باعث این اشنایی شد.

:))

گمـــــــشده :)
۲۴مرداد

بعضی وقتا یه چیزایی یا حرفایی یا شایدم کارایی یه نیش زخمی به روح آدم می زنن.

این نیش زخما رو نباید جدی گرفت. دردشو که حس کردین تو دلتون یه اخ بگین و بعدش خیلی سریییییع پشت بندش یه «بی خیاااااااااااااااااااااال» گنده به اون آخ قبلی سنجاق کنید. وگرنه همون نیش زخم کم کم دهن باز می کنه و میشه یه زخم چرکی که روح رو بدجورررررر آزار می ده و شما هم نمی تونین کاری بکنید.

گمـــــــشده :)
۲۲مرداد

کلا این روزا و روزای قبل و روزای قبل ترش نمی دونم چرا من و پدرم مدااااااام سر چیزای الکی با هم در گیریم.

الکی هااااا...خیلی الکی. مسائلی که تا همین دو سال پیش برای من فقط حکم شوخی و خنده داشت اما الان خیلی راحت عصبیم می کنه.

چند روز پیش هم باز با هم بحث کردیم. معمولا بعد از هر بحث هر کی می ره تو اتاق خودش و تا چند روز هم حرف و حدیثی بینمون رد و بدل نمی شه. این بار هم همین  طور بود.

ولی راستش دلم گرفت از بس موقعی که برمی گشتم خونه بهش سلام نکردم. و جوابی نشنیدم هرچند آروم.

یا این که براش صبحانه درست کنم یا حتی تر این که ناهارشو اماده کنم.

یا این که با هم حرف بزنیم و جواب مساله های ریاضیشو براش بنویسم و ایضا توضیح بدم و اون بعد از این که می بینه راه حلش چقدر ساده و پیش پا افتاده اس برای این که کم نیاره با خنده مغرورانه ای می گه:«خودمم از قبل اینو بلد بودم.» و منم بزنم زیر خنده و تو دلم بگم: آره بلد بودی و این قدر منتظر موندی که من بیام و حلش کنم. :))

خوبی بچگی به اینه که قهرمانای زندگیت تا زمانی که بچه ای همیشه برات قهرمان می مونن. نمی دونم باید برای خودم متاسف باشم که الان تو این سن دیگه پدرم مثل قبل قهرمان زندگیم نیست یا نه!! اما اینا دلیل نمی شه که دوستش نداشته باشم. شاید دارم باهاش می جنگم که اجازه بده راه خودمو برم. اما ازونجایی که هیچکدوم حرف زدن بلد نیستیم با روش خودمون با هم به ظاهر صحبت می کنیم.

***

امروز بعد از یه قهر چند روزه غرورمو گذاشتم کنار. رفتم کنارش نشستم. باهاش حرف زدم. دستمو تو موهای چرب و کم پشتش کشیدم و در کمال ناباوری دیدم داره می خنده. خنده ای که همیشه آرزو دارم هر روززز و هر لحظه رو لباش ببینم. همون خنده ای که برای اولین بار موقع شنیدن صدای گریه ی امیر حسین، موقع پا گذاشتنش به این دنیا روی لبش نقش بست.

باورم نمی شد به همین راحتی، و به همین شیرینی می تونم کاری کنم لبخندی رو لباش نقش ببنده که همیشه دوست داشتم و دارم که هر روز و هر لحظه چسبِ لباش باشه.

بعد از مدت ها امشب بدجوری به خودم افتخار کردم.

هر چند طبق معمول با جملاتی نظیر:

ندارم.

نمیشه.

برو کنار.

مواجه شدم. اما همه اینا به همراه همون لبخند استثنایی بود که من عاشقشم.



گمـــــــشده :)
۲۱مرداد

دوره ی ابتدایی بود نمی دونم یا راهنمایی...

همیشه پدر گرام از من می پرسید: سایه ی ما در طول روز موقعی که مقابل آفتاب می ایستیم چه تغییراتی می کنه؟

از پرسیدن این سوالش هم دلیل داشت. یکی از مباحثی بود که باید به دانش آموزاش یاد می داد منتها همیشه قاطیشون می کرد. از من می پرسید که مجبور نشه بره کتاباشو دوره کنه.

و منم راستشو بخواین ازونجایی که دختر همون پدرم جوابشو نمی دونستم و هر قدر هم حفظش می کردم یادم می رفت.

چند وقته که بعدازظهرا تو ساعتای مختلف بیرون از خونه ام. قبلا هم بودم ولی قبلا یاد این سوال دوره ی بچگی نمی افتادم. این چند روز تو راه برگشت به خونه که گرمای آفتاب آدمو کلافه می کرد و منم طبق عادت دنبال یه سانتی متر سایه بودم که در پناه اون خودمو برسونم به خونه بلکه از گزند اغوش گرم خورشید در امان باشم یاد اون سوال دوره ی بچگی افتادم.

و تازه بعد از این همه سااال بدون این که قاطی کنم و گیج بشم فهمیدم که:

وقتی خورشید وسط آسمونه کمترین سایه رو می شه پیدا کرد. و می شه بگم یه جورایی سایه ما عمودیه. برای همین اصلا دوست ندارم بین ساعت 12 تا 1 تو مسیر خونه باشم. و اون تایم رو معمولا تو کتابخونه سر می کنم.

به مرور که از ساعت 12 ظهر دور می شیم و یه 1 می رسیم طول سایه ها کمی بیشتر می شه ولی نه زیاد. چون هنوزم وقتی می خوام خودمو زیر سایه ی ساختمونا جا بدم نمی شه و فقط کمی سایه نصیبم می شه. اما همین آب باریکه هم از هیچی بهتره.

به نظرم بهترین زمان خونه رفتن ساعت 2 بعدازظهره. چون تا دلم بخواد سایه ها به قدر کافی طویل شدن و می شه در پناهشون باشم. و کلی هم کیف کنم.

هر قدر هم به غروب آفتاب نزدیک  می شیم سایه ها بلند تر می شن دیگه...

این بود انشای من...(درستیش رو هم از محاظ علمی چک نکردم البته. فقط هر چی دیدم نوشتم.)

:))

گمـــــــشده :)
۱۹مرداد

 می دونی، چند وقت پیش تصمیم گرفتم که خودم رو از لذت های ساده ی زندگی محروم نکنم.




«بخت پریشان ما»
واقعا از دیدنش لذت بردم.
چسبییییییییییییییییییییید خیلی زیاد. اونم بعد از مدت ها که یه فیلم خوب ندیده بودم.
گمـــــــشده :)
۱۶مرداد

بعد از کلی وعده ها و تاریخای سرکاری بالاخره امروز شرایط ثبت نام استخدامی آموزش و پرورش رو زدن.

و خب در رشته ی ما فقط آقایون رو می پذیرن اونم در کل کشور 22 نفر که اصلا از استان ما پذیرش نداشتن.

دروغه اگه بگم به این ازمون امیدی نداشتم. داشتم.

ولی پرید...

جا داره بگم به دررررررررررررررررررررررررررررررررررررک که پرید...

:|

گمـــــــشده :)
۱۵مرداد

اگه قصد دارین اطلاعاتی درباره ی عملبات های شکست حصر ابادان(ثامن الائمه)، آزاد سازی بستان، و تا حدودی هم بیت المقدس (آزاد سازی خرمشهر) داشته باشینش، می تونین به این کتاب مراجعه کنین. ولی تمرکز گفته های آقای بنادری بیشتر روی اوضاع و آبادان در مدت محاصره و نحوه ی ازادسازیه اونه. برای همین هم از حصر ایادان و شکست این محاصره بیشتر صحبت کردن. برخلاف کتاب های دیگه ای مثل «دا»، یا«پایی که جا ماند» که خاطرات به صورت رمان گونه نوشته شده، موقع خوندن این کتاب انگار دارین یه مصاحبه رو می خونید. و واقعا هم همین طوره چون متن مصاحبه با اقای بنادری بدون تغییر خاصی تبدیل به کتاب شده. راستش من اون خاطرات رمان گونه رو بیشتر می پسندیدم ولی خب این هم برای تنوع بد نبود.

قسمتی از متن کتاب:

(نمی دونم چرا اینقده تار افتاده..:|)


گمـــــــشده :)
۱۴مرداد

صبحی برادر جان رو بردم کلاس. اتوبوس سر ایستگاه همیشگی نایستاد. و ما هم کمی دیر راه افتاده بودیم کلا و نهایتا برادر جان با تاخیر می رسید به کلاسش. از اتوبوس که پیاده شدیم، می گم: بدو تا زودتر برسیم.

اینو گفتم و شروع کردم به دویدن. ولی انگاری داشت به زور می دوید. یه نگاه بهش کردم دیدم بچه معذبه. یه کم اروم تر رفتم. دوباره گفتم: بدو خب. دیر شد!!!

می فرمایند که: اجی زشته اخه. ندو تو خیابان. خوب نیست.

++من دیگه هییییییییییییییییییییییییچ صحبتی ندارم.

:/

گمـــــــشده :)
۱۰مرداد

از تجربیات جدیدم:

هرچی توقعاتت رو پایین تر بگیری روزگار پر رو تر می شه و کمتر از اون حداقل خودت بهِت میده.

چراشو نمی دونم دیگه. مثلا تو یه روز گرررررررررررررم تابستون که داری له له می زنی از تشنگی شما دلت یه لیوان آب سرد می خواد. تگری نه هااااااااااا. فقط کمی سرد باشه. نوشابه و آبمیوه و این چیزا هم نمی خوای...شربت ابلیمو هم نمی خوای..فقط یه لیوان آب سرد.

بهتون قول می دم چون چیز کمی خواستین نه تنها تو مسیری که در پیش دارین آب سرد که نه آب گرم هم گیرتون نمیاد بلکه وقتی به مقصد هم برسین آب قطع شده و قطره ای آب وجود نداره که رفع عطش کنین.

بعضی وقتا واقعا باید زیاد خواست. تا به همون حداقل مد نظرمون برسیم.

گمـــــــشده :)
۱۰مرداد

چند وقته یه سوالی ذهنمو سخت به خودش مشغول کرده:

چرا همه سعی دارن ملتو زورکی بخندونن؟

رفتیم طاقبستان. مثلا یه برنامه ی فرهنگی مفرح برگزار کردن. مجری برنامه شونصد بار بین آیتم های مسخره و مزخرفشون می پرسه:

«اگه  این برنامه باعث شادی و خنده ی شما شد یه کف مرتب بزنید.»

یا این یکی:« ما اینجا جمع شدیم تا شما را شاد کنیم.»

شما رو نمی دونم ولی من حس بدی بهم دست داد. انگاری داره سرم منت می زاره با این برنامه ی پیزوری...

خندوانه هم که جای خود دارد. خوبه ها. نه این که بد باشه. دست کم تو شبای ولادت فقط مدیحه های بی سر و ته پخش نمی کنن. یا جشن های الکی به مناسبت های مختلف. اصل کار خوبه ولی اینکه تاکید دارن زورکی به بی مزگی هاشون بخندیم بده.

که چی مثلا؟ چرا باید به شیرین کاری جوونی هم سن خودم که می دونم از بیکاری اومده رو سن و هیچ پولی هم در ازای زحمتش نمی گیره بخندم؟

یا چرا باید به حرفای کسی بخندم که که خودش داره به زور و برای حفظ ظاهر لبخند می زنه؟

ریشه مشکل جای دیگه ای. با الکی خندوندن هیچ تغییری در اصل قصه ایجاد نمیشه. اینکار از دید من مثل این می مونه یه دکتر متخصص برای یه بیمار سرطانی که بیماریش در مرحله ی حادی قرار داره به جای مرفین برای تسکین دردش، استامینوفن نجویز کنه.

گمـــــــشده :)