بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۲۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۱ارديبهشت

گفتن که محدودیت زیاد، بکن نکن کردن های زیاد، کنترل بیش از حد، نگرانی های بی مورد و از سر دلسوزی و خیلی چیزای دیگه تا یه زمانی گَندِش در نمیاد. از یه جایی به بعد طرف به حدّ انفجار می رسه. طغیان می کنه. می خواد جییییییییییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغ بزنه که فقط رهاش کنند.

نه اینکه در حقّش بدی کرده باشند. نه اصلا و ابدا. اما خوبی و لطف هم حدی داره.

مهربانی بیش از حد هم باعث رسیدن به نقطه ی انفجار می شه.

می خواستم برای این متن یه عکس بزارم ولی نمی دانستم کدامو انتخاب کنم. همه اش قشنگ بود آخه...


این منو یاد ارشیای سریال شمعدونی میندازه. :))


این منو یاد خودم میندازه وقتی از دست امیرحسین بدجووووور عصبانی می شم...:|

آخ دلم می خواد یه جیییییییییییییغ عین این بکشم. اصلا تمام انرژی آدم تخلیه می شه.

این منو مشخصا یاد سارا سادات میندازه...

:))


گمـــــــشده :)
۲۸ارديبهشت

تو سراب نیلوفر خودمان که به یمن وجود مزارع ذرت و مصرف آب و کم آبی و این جور چیزا نیلوفر آبی ندیدم ولی اینجا دیدیم:


دریاچه ی زریبار(زریوار) - مریوان


جای قشنگیه...

به نظرم ساکنین این روستا باید زندگی لذت بخشی ولی سختی داشته باشن:

(تصویر رو در اندازه ی واقعی ببینید تا روستا قابل تشخیص باشه)

این هم صرفا به این جهت که بی بی روح عمه ام مستفیض کنه...

:))

گمـــــــشده :)
۲۶ارديبهشت
کتاب توسط یک مسیحی نوشته شده و با توجه به غیر مسلمان بودنش و ترجمه و اضافات ذبیح الله منصوری حاصل کار قابل خواندنه. با این حال اگه در اینترنت  اسم این کتاب رو سرچ کنید مطالبی در مورد رد برخی مطالب کتاب از دید مسلمانان می بینید که کاملا منطقیه ولی این مطالب اینقدر پیچیده نیست که من و شمای خواننده تشخیص ندیم و باورشان کنیم. کتاب بیان ساده و روانی داره و همین مانع از خسته شدن خواننده و بستن کتاب می شه.
در ضمن این کتاب رو می شه دانلود کنید.


گمـــــــشده :)
۲۴ارديبهشت

تو پارک روی صندلی نشسته بودم و داشتم کتاب می خواندم. نیم ساعتی تنها بودم. یه خانم حدودا50 ساله تو چند قدمیِ من  داشت با موبایلش حرف می زد. خدا خدا می کردم کنارم نشینه تا کتابمو بخوانم. حرفاش که تمام شد یه نگاه به صندلی کرد و گفت: ببخشید اینجا جای کسی نیست من بشینم؟

- خواهش می کنم. بفرمایید.

و باز سرمو کردم تو کتاب. تو دلم خدا خدا می کردم که دلش یه هم صحبت نخواد. ساکت بود و چیزی نمی گفت.

ده دقیقه بعدش نمی دانم از کجا و چه طوری سر صحبت رو با من کم حرف و غرق در کتاب باز کرد. و این استارت زدن باعث شد که خانم محترم  1 ساعت و 45 دقیقه ی تمام برای من از هر دری حرف بزنه. هی حرف زد و هی حرف زد و هی حرف زد. و فقط هم می خواست حرف بزنه و تایید من رو داشته باشه. لابلای حرفاش هر نیم ساعت یه بار یه نگاهی به کتاب دستم می انداخت و می گفت: مزاحمت نباشم؟

- نه اختیار دارین. بفرمایید.

و دوباره با ولع و بدون عذاب وجدان شروع می کرد از هر دری حرف زدن.

لابه لای حرفاش فهمیدم که 2-3 سالیه شوهرش فوت شده. اینو که شنیدم یهویی این فکر به ذهنم رسید که 40 سال بعد که یه روز غروب از خانه می رم بیرون و روی صندلی پارک می شینم دوست دارم با کسی هم صحبت باشم؟ و کنار یه دختر جوان کتاب به دست که غرق افکار خودش شده، بشینم و هی براش از هر دری حرف بزنم؟

داشتم به این فکر می کردم که 40 سال بعد هر کدام از ماها در چه حالی هستیم؟ اون زمان همدیگه رو به یاد میاریم؟

40 سال بعد من در صورت زنده ماندن65 ساله می شم. و اکثر شما هم سنی در همین حوالی خواهید داشت.

شما رو نمی دانم ولی من دوست دارم 40 سال بعد در صورت زنده ماندن نیازمندِ هم صحبتی با یه دختر جوان که تو پار ک نشسته و غرق در کتاب و افکارش شده نباشم. در واقع نمی خوام تنها باشم.

گمـــــــشده :)
۲۱ارديبهشت

یادمه پارسال و ایضا سال قبلش و ایضا سال قبل ترش نتیجه ارشد ظهر روز قبل از تاریخی که سازمان سنجش اعلام کرده بود رو سایت بود. حتی یادمه که 2 بعدازظهر به بعد نتایج آمد رو سایت.

از صبح شونصد بار سایتو چک کردم.

دریغ از یه تغییر کوچیک محض دلخوشی...

مُردم از استرس بابا...

(لازمه بگم چون قبولیم بنا به شرطها و شروطِها  و البته لطف خدا شده اینقدددددددددددررررر استرس دارم؟ وگرنه کسی که نامه ی اعمالش پاکه چه باکی از محاسبه داره؟)

بعدا نوشت: هر چی می گذره بیشتر ایمان پیدا می کنم به اینکه «آخر شانسم» تا 9 شب نتایج نمی ره رو سایت...

لازمه بگم تو دلم دارن رخت می شورن...

تو روووووووووووووووووووووووووووووووووووحت سازمان سنجش..:(

بعدا نوشت 2: به لطف خدا مجاز شدم...:))

گمـــــــشده :)
۲۱ارديبهشت

سوار ماشین بودیم و در راه. مسیر دور بود. برادر جانمان دو تا عروسک با خودش آورده بود(یه دایناسور گوگولی و یه خرگوش که من همیشه فکر می کنم باید پسر باشه از بس زمخت ساخته شده. البته عبرای اینکه فکر نکنید برادر جان عروسک بازی می کنند باید بگم که 6-7 تا ماشین غول آسا با ظرفیت 120 کیلوگرم هم تو جعبه عقب گذاشته بودن.)

بد جور خوابم می آمد. ایضا برادر جان. دایناسور رو گذاشتم زیر سرم و خرگوش رو بغل کردم و چشمام رو بستم. چند دقیقه بعد:

+ عه آجی چرا دو تا عروسکمو بردی؟ منم می خوام بخوابم. الان چه بغل کنم خب!!

- خب این طوری خیلی راحتم داداش. دوست دارم هردو تاشو داشته باشم.

+پس من چه آجی؟ منم دوست دارم خووووو(لباش رو هم اویزان کرد)

- خب باشه بیا. این خرگوشه برای تو.

خرگوشو می گیره و منم چشمامو می بندم. چند ثانیه بعد:

+آجی دوست داری بغلش کنی؟

- آره. ازَش خوشم میاد.

+خب بیا بگیرش بغل فقط دستشو بده دست من.

اول نفهمیدم چه می گه. خرگوشو بغل کردم و چشمامو بستم. چند دقیقه بعد که چشمامو باز کردم دیدم برادر جانمان دست خرگوشو محکم گرفته تو دستاش.

یاد بچگیاش افتادم. 2-3 سال پیش هر وقت پیش من می خوابید می گفت: دستتو بده بگیرم.

دستمو میگذاشت تو دستاش و می خوابید.

با وجودی که خودم ازَش دور شدم ولی به خرگوشه حسودیم شد. دوست داشتم دست خودمو می گرفت. مثل بچگی هاش.

گمـــــــشده :)
۱۹ارديبهشت

دیروز الی جوووون به من گفت که می خواد بستنی درست کنه. دستورشو از من می خواست. داشتم دستورشو بهش می گفتم. برادر جانمان هم مکالمه ی ما دو نفر رو می شنید. امروز ظهر که از مدرسه برگشته می گه:

آجی چشماتو ببند! نه نبند جایزه نگرفتم. دیرون دستور بستنی خواستی تو مجله های قدیمی بابا یه مجله دیدم که دستور بستنی خانگی رو جلدش نوشته شده. برات آوردم که درست کنی.

:))

گمـــــــشده :)
۱۴ارديبهشت

گاهی وقتا آدما یه کارایی می کنن که هر طور هم فکر کنن می بینن تو شخصیتشون نبوده. میشه حتی اسمش رو گذاشت جلف بازی، مسخره بازی، بچه بازی ولی گاهی همه ی اون جلف بازیا برای شادی دیگران یه هدفه، یه رسالته. حتی اگه هیچ کس باور نکنه که هدفه.

++از بیانات گهر بار میرزا...

گمـــــــشده :)
۱۴ارديبهشت

الا ای آهوی وحشی کجایی               مرا با توست چندین آشنایی

دو تنها و دوسرگردان دو بیکس            دد و دامت کمین از پیش و از پس

بیا تا حال یکدیگر بدانیم                      مراد هم بجوییم ار توانیم

که می بینم درین دشت مشوش       چراگاهی ندارد خرم و خوش

که خواهد شد بگویید ای رفیقان          رفیق بی کسان یار غریبان

مگر خضر مبارک پی در آید                 ز یمن همتش کاری گشاید

چو آن سرو روان شد کاروانی             چو شاخ سرو می کن دیده بانی

لب سرچشمه ای و طرف جویی          نم اشکی و با خود گفت و گویی

به یاد رفتگان و دوستداران                 موافق گرد با ابر بهاران

چو نالان آمدت آب روان پیش               مدد بخشش از آب دیده ی خویش

نکرد آن همدم دیرین مدارا                 مسلمانان مسلمانان خدا را

مگر خضر مبارک کی تواند                  که این تنها بدان تنها رساند


++بچه  بودیم با الهه شبای عید یا هر تعطیلی که بود ابیات حافظ رو می خواندیم. اونم با کلیییییییییییییی غلط. کلییییییییییی هم به اشتباهات همدیگه می خندیدیم. من شعر دوست نداشتم ولی اون دوست داشت. از بین همه ابیاتی که با کلیییییییییی اشتباه می خواندیم این مثنوی بیشتر از همه به دلمان می نشست.

گمـــــــشده :)
۱۲ارديبهشت

داشتن با ماشین های امیر حسین بازی می کردن. یه کامیون گنددددددده دست امیرحسین بود و یه ماشین گنددددددده دست امیر محمد.

صداشان رو می شنیدم:

امیرحسین: ماشین من خراب شده. باید تعمیر بشه.

امیرمحمد: آره مال منم خراب شده. باید تعمیرش کنم.

(یه کم با ماشینا وَر رفتن. این با ماشین اون وَر می رفت و اون با ماشین این)

امیرحسین: امیر مال من درست نمی شه باید بدم به بابام درستش کنه. مال تو هم درست نمی شه باید بدی به بابات درستش کنه.

امیرمحمد: بابای من نیست. رفته تهران مسافرت. هیچ وقت برنمی گرده.


++امیرمحمد 5 سالشه و حدود 3 سال پیش پدرش در اثر یه تصادف فوت کرد.

گمـــــــشده :)