بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۹اسفند

مادر جانمان سه جعبه شیرینی نشونم می ده و در حالی که به ترتیب به هرکدوم از جعبه ها اشاره می کنه، می گه:

این مال مهموناست. نخورین که تموم نشه.

این یکی خشکه. برای مسافرته. بزارین دستنخورده بمونه.

این هم امشب می زارم سر سفره هفت سین. ولی فقط نیگاش می کنین.

:))

گمـــــــشده :)
۲۸اسفند

دیروز رفتم بیرون. کار تعظیل بود. رفتم که کارای عقب مونده ام رو انجام بدم. باید یه حساب پس انداز باز می کردم برای روز مبادا. فکر کنم خیلی زشته بعد از پنج ماه حقوق گرفتن 5 تومن پس انداز ندارم. به قول یه دوستی:« بچه شاید یه وقت کفشات بدموقع جر خورد! والا»

حسابو که باز کردم رفتم به کتاب شهر. یه کتاب فروشی بی نظیر که همه چیییز توش پیدا می شه. و حس فوق العاده آرامش بخشی به من می ده.

اونجا چشمم خورد به یه سری کارت تبریک نوروز..خیلی خوشگل بودن. دلم نیومد بی خیالشون بشم. نیم ساعت تموم زل زدم بهشون و بالاخره یکی رو انتخاب کردم. که بشه از اون به عنوان هدر وبلاگ هم استفاده کنم.



بعدش هم رفتم گلدونی رو که از قبل نشون کرده بودم، بخرم. اصلا روحم شاد می شد بهش نگاه می کردم. ازون بهتر فروشنده ی خوش برخوردش بود که انگاری ذوق کرد از خرید ناموقع من.

++کلی ذوق کردم با خرید این دوتا. و یه عالمه حالم بهتر شد. و ازون بهتر این که یه هدیه ی مناسب هم برای دوست و همراه دوست داشتنیم خریدم. ^____^

گمـــــــشده :)
۲۶اسفند

چند روزه دوست دارم یه چیزی بنویسم. واژه ها رو مرور می کنم. جمله ها رو می سازم. تا وقتی که رسیدم خونه و دستم به لب تاب و نت رسید همه رو تو وب خالی کنم. ولی وقتی دستم به همراه دوست داشتنیم می رسه، نظرم عوض می شه. حرف هام اون قدر ارزشمند به نظر نمیان که خونده بشن. و یا نه بدتر از اون اصلا نمی تونم سروته افکارمو به هم بچسبونم که یه چیزی از این مغز دود گرفته دربیاد که بشه خوندِش.

امروز اما دلم خیلی گرفته. هی گُرگُر دارم فکر می کنم و به هییییییچ نتیجه ای هم نمی رسم. چون اصلا به چیز مشخصی فکر نمی کنم. از لابه لای افکارم یاد کسی افتادم که یه ماه پیش بعد از مدت ها دیدَمِش.

حدودا یه ماه پیش معلم فیزیک دوران دبیرستانمو دیدم. قد کوتاه بود و همیشه چهره ای بیمارگونه داشت. یادمه یه بار نازنین که پرشرّو شور ترین دختر کلاس بود و نسبتا هم چاق و بلند قد، تخته پاک کن کلاسو برداشت و گذاشت بالای تخته وایت برد. طوری که معلم ما نمی تونست از اون استفاده کنه. چون دستش به اون نمی رسید. رابطه ی بین ما و معلم فیزیک خوب بود. برای همین هم توقع همچین کاری نداشت. اخم کرد و گفت: هرکس اینو گذاشته اون بالا خودش بیاد، برگردونه سرجاش!

نازنین با قیافه ی جدی و کاملا معمولی رو به معلم فیزیکمون بلند شد و تخته پاک کن رو جایی گذاشت که همیشه بود. یعنی چسبیده به تخته ی وایت برد کلاس. و وقتی رو به ما به طرف نیمکتش می رفت خنده ای شیرین و شیطنت بار کرد. قیافه اش توی اون روز و اون خنده ی شیرینش هنوز یادمه.

نازنین دو یا شایدم سه سالی میشه که فوت کرده. سرطان گرفت. سرطان غدد لنفاوی. بچه ها می گفتن  اواخر عمرش یعنی حدودا 6 ماه قبل از مرگش با همه قطع رابطه کرده. همه می دونستیم چرا! چون هرکدوم از ما هم بودیم همین کارو می کردیم.

نمی دوم چرا یاد نازنین افتادم. شاید چون در بین ما نازنین با خانم معلم فیزیکمون صمیمی تر بود.

یادمه سوم دبیرستان که بودیم معلم فیریزیکمون ما رو دعوت کرد خونه اش. همه با هم پول جمع کردیم و براش یه کادو خریدیم. نازنین خرید. خودش می گفت یه گلدون کشکولی خریده. گلدانی که من هیچ وقت ندیدم. چون اصلا به اون مهمونی نرفتم. خیلی دوست داشتم برم. ولی اجازه ندادن. خیلی گریه کردم اما بی فایده بود.پدر جانمان بلد بود چطوری حرفشو به کرسی بنشونه و بعدا از دلم دربیاره. همیشه زود خ...ر می شدم. هنوزم می شم. بگذریم.

مثل بقیه دوستام دنبال ست کردن ساعت دستم با بلوزی که تو مهمونی می پوشم، نبودم ولی همین که درست نزدیک مهمونی یه دست لباس شیک و مناسب به طوری اتفاقی نصیبم شد خیلی خوشحال شدم. و لحظه شماری می کردم که روز موعود برسه. ولی خب نشد دیگه!!

خب کجا بودم؟ آهان! داشتم در مورد دیدارم با معلم فیزیک می گفتم.

توی یکی از مغازه های یکی از خیابونای شهر دیدمش. هنوز هم چهره اش بیمار گونه بود. بی هیچ ارایشی. چشم هاش هنوز هم مثل اون روزها خسته بود. اون وقت ها هم همیشه مقتعه اش یه جورایی کج بود. اون روز یادم نیست  روسری سرش بود یا مقنعه ولی یادمه همون کجیِ خاص خودش رو داشت. تنها فرقش با 8 سال پیش، چروک های زیاد صورتش بود. اول نشناختمش. ولی خوب که دقت کردم بهش سلام کردم. باهاش دست دادم. و خب متعاقب اون روبوسی هم کردم.

هنوز نمی دونم حس خوبیه که از معلمت بلند تر باشی یا نه! ولی تنها برتریم در اون لحظه نسبت به معلمم همون بود.

نمی دونم منو شناخت یا نه!!! مسلما نشناخت. شاید چهره ام یادش بوده ولی اسمم نه. چون اگه یادش بود خب می گفت. تازه من که کار خاصی نکرده بودم که تو ذهنش ثبت بشه. هیچ فرقی با ترَک دیوار نداشتم. احتمالا در طول دو سالی که دانش آموزش بودم دو جمله هم از من نشنیده!!

تا اینجای دیدارمون بد نبود. معمولی بود. تا این که...

تا این که از من پرسید: خب داری چیکار می کنی؟ چیکار کردی تا حالا؟

خب وقتی اینو پرسید یه لحظه موندم! نمی دونستم چی بگم. چیزی برای گفتن نداشتم. چیکار کرده بودم؟ داشتم چیکار می کردم؟

فقط تونستم بگم: درسم تموم شده و الان جایی مشغول به کارم.

خوشحال شد. گفت خیلی خوبه. گفت از دیدنم خوشحال شده.

باهاش خداحافظی کردم و از مغازه بیرون اومدم. ولی ازون روز به بعد هر بار یاد سوالی که پرسید میفتم بغض می کنم و در بهترین حالت ممکن می رم تو فکر.

خیلی حرف زدم؟ ببخشید. دلم گرفته. همین.پ

++دوست دارم یه تغییر اساسی به قالب وبلاگم بدم. ولی عکس مناسبی برای هدر ندارم.دوست دارم عکس هدر مال خودم باشه. ولی چیزی پیدا نمی کنم که هم مناسب حال خودم باشه و هم مناسب فصل و فضای این روزها...


گمـــــــشده :)
۲۳اسفند
همیشه دوست داشتم تو حیاط خونه درخت داشته باشیم. با اولین کلنگ ساخت خونه اولین نهال رو هم تو باغچه اش کاشتیم.
حدودا ده سالی میگذره.
درخت انجیرمون هنوز میوه نداده. ولی اولین جوونه هاش در اومده.



ولی درخت گیلاسمون یه سالی می شه که مرده. نفهمیدیم چرا. ولی یه بار تابستون که برگاش ریخت دیگه جوونه نزد. خشک خشک شد. دوا درمون هم افاقه نکرد.
اولین شکوفه هاشو که دیدیم کلی ذوق کردیم.

image

اواسط بهار تقریبا این شکلی می شد.



و تابستونا وقتی می رفتم زیر سایه ی شاخ و برگاش می نشستم با همچین منظره ای روبرو می شدم.



فکر نمی کنم روی هم رفته یک کیلو گیلاس هم میوه داده باشه. اما همون مقدار هم باعث می شد ما خوشحال بشیم.

image

ولی امسال دومین سالیه که با اومدن اسفند درخت گیلاس عزیز ما همچنان فرو رفته در خودش باقی می مونه و نفسی نمی کشه. و تمام مدت بهار و تابستون و پاییز و زمستون همین شکلیه. حس بدیه وقتی از در خونه میام بیرون و چشمم به فضای خالی روبروم میفته دلم می گیره.


گمـــــــشده :)
۲۱اسفند

چند وقته وقتی به دادامون نگاه می کنم می بینم خیلی پیشرفت کرده.

مثلا بلده ساعت رو بخونه. هر زمانی ازَش می پرسم: ساعت چنده؟ عین بلبل جوابمو می ده.

یا وقتی می پرسم امروز چندمه؟ با یه غرور خاصی تاریخو برام می گه.

یا وقتی می گم فلان برنامه کی پخش می شه؟ ساعت و دقیقه شو مو به مو به من می گه.

حتی وقتی می پرسم: امروز چند شنبه اس؟ بی معطلی جواب می ده.

راستشو بخواین اینا رو که می بینم به نظام آموزشی ایران امیدوار می شم. چون احتمالا باید ساعتتتتت ها و روزها و ماه ها وقت صرف می کردم که مفهوم ایام هفته، روزهای یک ماه، دقیقه و ساعت برای گذر زمان رو براش جا بندازم.

دیگه مهم نیست که پدر جان وقتی داره جمع سه رقم با سه رقم رو براش جا میندازه، از شدت عصبانیت شبیه یه گاو وحشی می شه (توصیف بدیه ولی واقعا همین شکلی می شه)

یا الی جوووون موقعی که داره براش انگلیسی می گه تمام انرژیشو از دست می ده. تازه اخر سر هم املای انگلیسیش می شه 10!! و به ندرت 19.

همین که می بینم کلمات رو می خونه ذوق می کنم. به نظرم یاد دادن مفاهیم ساده ای مثل حروف الفبا برای یه بچه 7 ساله جزو سخت ترین کار های دنیاست.

این که مدارس ما تا همین حد رو می تونن به یه بچه ی 7-8 ساله یاد بدَن خیلی عالیه. باید شکرگزار بود.

:))

گمـــــــشده :)
۲۰اسفند

به تجربه فهمیدم که هر چی از زندگی کمتر بخوام اونم نامردی نمی کنه و کمترشو به من می ده.

روی هر چی اصرااااااااااااارررر می کنم لجبازی می کنه و از من دورش می کنه.

ولی در عجبم چطور وقتی مصمم هستم و به کم قانع نیستم همه چیزززززززززز خود به خود و نمی دونم از کجا فراهم میشه تا من به مقصودم برسم.

مثل این که به این زندگی نیومده باهاش مدارا کنی!!! فقط باید مثل یه بچه دو ساله پاتو توی یه کفش کنی و داد بزنی مرغ من فقط یه پا داره. همین و بس.

ولی گاهی نمی شه پاتو توی یه کفش کنی. چراشو نمی دونم. نمی شه دیگه. اینه که زندگی ناک اوتِت (knockout)می کنه. اونم خیلی راحت.

++عذر بابت دیر جواب دادن به کامنت ها. امشب حتما جواب می دم.

گمـــــــشده :)
۱۹اسفند

+گاهی اوقات خریدن یه کیک کاکائویی از سر مهر برای خودت چنان لذتی داره که ....خب نمی دونم لذتش با چی برابری می کنه ولی دیروز بدجوری حالمو خوب کرد. شاید دلیلش همین از سر مهر، بودنش، بود.

++ استقلال مالی خیلی خوبه. ولی یکی از بزرگترین بدی هاش اینه که دیگه به ندرت موضوعی پیدا می شه که با پدرت هم کلام بشی. و یکی از بهترین خوبی هاش هم اینه که دیگه پدرت فکر نمی کنه فقط زمانی یادش میفتی که جیبت خالی باشه!!

+++نمی دونم چرا هرچییی دوندگی می کنم باز هم هشتَم با نه ام کشتی کج می گیره. هر قدر هم برنامه ریزی می کنم باز هم یه جا کم میارم و محتاج بخشندگی های مادر جان. داشتم به کسی فکر می کردم که با حقوقی معادل حقوق من مجبوره خرج یه خونواده ی 4 نفره رو بده.فکرش هم سخته چه برسه به این که وسط ماجرا باشی.

فعلا همینا. تا ببینم چه پیش آید.

:))

گمـــــــشده :)
۱۶اسفند

توی خیابان های این شهر، همین چند لحظه ی پیش، تمام زیبایی های جهان پیش چشم دختربچه ای کوچک رنگ باخت. در اینجا، در این شهر، چیزهای بزرگ خیلی زود جایشان را با چیزهای خیلی کوچک، عوض می کنند. محله های قدیمی هیچ فرقی نکرده اند هنوز . چه پیش از استیو جابز و چه پس از او. اما محله های بالا دست تر خودشان را دیوانه کرده اند . طوری که اگر دوربین های جاسوسِ همیشه در صحنه برای حفظ امنیت، در این امن ترین کشور جهان ضبط کرده باشند، هر دم به نوعی تغییر شکل داده اند. فکل امد، بالادستی ها فکلی شدند، نارنجی مد شد، از در خانه بگیر تا سقفش را نارنجی کردند. مردم پایین دست که گاهی گذرشان به آن طرف تر ها می خورد، می گفتند:«خُلَند.»

و این وسط بالادست بچه انداخت و پایین دست توله ها. توله پسِ توله، گذشته شان آیینه ی آینده شد و بچه ها هم فردایشان نامشخص و نیازمند برنامه ریزی دقیق. کَس نداند، توله ها بچه ی سگ بودند و بچه ها، بچه ی آدم.

هی همین بوده. چه سگ توله ها به جایی برسند یا نه، از پسِ بچه های آدم دماغو برنمی آیند.

دزدی کن و آینده ات را بساز، سگ توله.

++از نوشته های الی جانمان.

گمـــــــشده :)
۱۳اسفند

17 آذر دو سال پیش شروع کردم به وب نویسی.مصادف بود با اخرین روز صفر. یادمه اون شب تو سایت اهدای عضو هم ثبت نام کردم. رمز و نام کاربریشو تو یه تقویم نوشتم. هنوزم دارمش. ولی راستش تنبلیم میاد برم پیداش کنم و یه سر به سایتش بزنم.

اون اوایل منم مثل بعضی از بلاگرایی که برای وبشون پیام تبلیغاتی می زارن، برای وبم تبلیغ می کردم. زیاد نه هاااااااااا. فقط یه کم. برای همینم هر وقت توی وبی این بنده خدا ها مستفیض می شن یاد اون روزای خودم میفتم و لبخندی رو لبم می شینه. و البته ته دلم خجالت می کشم.

خودمم نمی دونم چرا شروع کردم به وب نویسی. اون اوایل اصلا نمی دوستم چی باید بنویسم!!

اون روزا اندکی دز مذهبیم بیشتر از الان بود، برای همین تصمیم گرفتم مذهبی نویس باشم. یه مدت که گذشت دیدم نخیر. آدمش نیستم. ولی از فضای وب هم نمی تونستم دل بکنم.

علم و اطلاعات عمومیم هم در حدی نبود که بخوام ادعای فضل کنم.

هیچ وقت هم دل خوشی از ادبیات و شعر نداشتم. اصلا نمی تونم معنای یه شعر رو به تنهایی درک کنم. حتما باید یکی برام معنیش کنه.(شعرای واضح رو نمی گماااااااااا.)

اهل سفر هم نبودم که بخوام از سفرنامه هام بگم.

آدم شروشوری هم نبودم که از خاطرات و ریسک های زندگیم بنویسم.

نوشتن متون طنز یا انتقادی هم از ارزوهام بوده که تا الان محقق نشده

خلاصه یه نگاه به دوروبرم انداختم و دست گذاشتم روی نقطه عطف زندگیم.

تک معجزه ی زندگیم توی اون روزها برادرم بود.و این بود که من و برادرم شکل گرفت.

بعدها که خوب دقت کردم، خواهرم هم به مزه های زندگیم اضافه شد.

بیشتر که گشتم، پدرم نمایان تر شد.

اما مادرم همیشه ناشناخته موند. هنوزم هست. به قول یکی از همین دوستان وبلاگی بی صدا داره مادری می کنه. و من همچنان نمی بینمش.

اینجا دوستان خوبی پیدا کردم. که هنوزم با اون ها، هرچند محدود در ارتباطم.

و الان شدم یه معتاد بدبخت. یکی بیاد منو ترک بده.یه روز بدون وبم دوام نمیارم.

:))


گمـــــــشده :)
۱۰اسفند
تو اتوبوس نشسته بودم. تو حال خودم بودم. خسته و کوفته. یه مدتی هم هست اصلا حوصله خودمم ندارم چه برسه به آدمای دیگه. به رو نمیارما ولی خب تنهایی رو ترجیح می دم.
خلاصه تو بهر خودم بودم که یه دختر بچه ای کنارم نشست . 6 سالش بود. با مامانش شیرین زبونی می کرد  ولی من اصلا حوصله نداشتم برگردم بگم چه دختر ماهی، چه شیرینه و ازین حرفا دیگه.
دختره انگاری بهش برخورده باشه که من هیچی نمی گم و ازش تعریف نمی کنم یهویی گفت که: خاله من رفته کربلا...
تازه اولین بار بود که برمی گشتم و نگاهش می کردم...
خنده ام گرفته بود که یهو بچه به حرف اومد.
گفتم : به! به!...چه خوب!..تو هم رفتی؟
گفت: نه...خاله ام رفته
گفتم: قبول باشه..سوغاتی گرفتی؟
گفت :نه..
گفتم: عیب نداره..اونجا نمی شه چیزی خرید خب...
گفت :نه خب گرفتم..ازین اسباب بازیا که توش غذا می پزن
گفتم :خب مبارکه..خوش به حالت
از یه جا رد شدیم..گفت :ببین اینجا مدرسه خواهرمه...
گفتم: عه...چه خوب..چه خوشگله
گفت: مگه تو هم اونجا درس خوندی؟
گفتم: نه...خواهرم اونجا بوده..(الکی)
گفت: داداشمم اونجا کار می کنه!
گفتم : چه باحال..خیلی خوبه
از کنار یه کارواش رد شدیم..
گفت: ببین ماشین داییم این شکلیه..
گفتم: کدوم؟
گفت: اون...
گفتم: به به..چه خوشگله
گفت: این نیستا...شبیه اینه
گفتم: می دونم...خوشگله..
گفت: برات شعر بخونم؟
گفتم: بخون
گفت: پاییزه و پاییزه..برگ درخت می ریزه..هوا شده سرد سرد..برگا شدن زرده زرد..
یهو ساکت شد..یادش رفته بود...
گفتم: افرین..خیلی قشنگ بود
دوباره گفت برات شعر بخونم؟..
گفتم :بخون.
یه شعر دیگه خوند..تا نیمه بود..بازم یادش رفت
بازم تعریف کردم ولی بهش نمی چسبید...
دوباره گفت برات شعر بخونم؟
گفتم: بخون
یه توپ دارم قلقلی رو خوند..این دفعه کامل...
این بار دیگه تعریف کردم و ایضا تشکر. خوشحال شد..دیگه نگفت شعر بخونم.
با خودم گفتم حالا که شعرشو خوند دیگه می زاره برم تو عالم خودم...
که یهو گفت برات قصه بگم..
گفتم بگو.
نشست قصه شنگول منگول رو از اول تا اخر برام تعریف کرد
که خدا رو شکر رسیدیم به مقصد.
می خواستم پیاده شَم. یهو کفشش افتاد. تا کفششو پیدا کنه و دوباره بپوشه و من سر صبر ازش خداحافظی کنه اتوبوس می خواست راه بیفته که خدا رو شکر به موقع رسیدم دم در خروجی و خلاااااااص شدم.
:))َ
گمـــــــشده :)