بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۰ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۷بهمن

ولنتیاین امسال اولین هدیه ی ولنتاین عمرم را گرفتم. از طرف الی جانمان بود. یک بسته آدامس exit با یک جعبه ی کوچک.

راستش را بخواهید مدتی بود دلم می خواست محض بالا بردن پرستیژ و از این حرف ها یک بسته آدامس خوشگل بخرم و در کیفم داشته باشم. ولی خب پول نداشتم. یعنی پول داشتم ولی اینقدری نبود که بخواهم همچین ولخرجی ای بکنم. این بود که از حیر پرستیژ داشتن، گذشتم. حالا این که داشتن یک بسته آدامس چه ربطی به با پرستیژ شدن دارد، بماند. فکر است دیگر. یک هو به کله ی ادم می زند و مثل خوره به جانت میفتد.

از روزی که آن جعبه های کوچک را در فیلم های سینمایی مختلف دیدم با خودم گفتم چقدر جالب بود اگر یکی از آن جعبه ها هم مال من بود. نمی دانستم می خواهم چه چیزی را در آن نگهداری کنم ولی همیشه دوست داشتم یکی از آن ها را داشته باشم. اصلا من همیشه همین طوری ام. مثلا مدتی است یک نوع دفتر خاص با جلد خاص دیده ام. خیلی دوست دارم آن را بخرم. ولی واقعا نمی دانم بعد از خریدنش می خواهم با آن چکار کنم. اما با این حال باز هم خوره ی خریدنش به جانم افتاده است و می دانم بالاخره می خرمش.(شش ماهی است که با وسوسه ی خریدنش مقاومت می کنم.) و چون دلم نمی آید بلااستفاده بماند اخر سر هدیه اش می دهم به کسی که می دانم به دردش می خورد. خلاصه این که الی جانمان برای هدیه ولنتاین یکی از دوستانش یک جعبه از همین ها که برای من گرفته، خریده بود. البته با سایز بزرگترش. و 4 تا لاک خوش رنگ هم در آن گذاشته بود. (مشخص شد که دوستش دختر بوده چون برای پسر که لاک نمی خرند!!!!) خلاصه تر این که هر بار چشمم به ان جعبه و لاک های درونش می افتاد دلم غنج می رفت و با خودم می گفتم یعنی می شود روزی یک نفر هم از این کار ها برای من بکند؟

فکر کنم نگاه هایم خیلی ضایع بوده اند چون الی جانمان را بدجوری توی خرج انداختم. اخر بنده ی خدا بیشتر  پس اندازش را برای دوستش خرج کرده بود.

الان که یکی از آن جعبه ها دارم خوشحالم ولی نمی دانم باید از ان چه استفاده ای بکنم!!! اما می دانم همیشه دوست داشتم یکی از ان ها را داشته باشم. انگار داشتن بعضی چیزها فقط به خاطر این است که حس داشتنشان را تجربه کنیم. و این خود کم چیزی نیست.

پ.ن: این روزها کتاب »در راه ویلا» را هر روز موقع برگشت به خانه در اتوبوس (البته اگر جایی برای نشستن پیدا کنم) یا شب ها قبل از خواب می خوانم. چند داستان کوتاه از خانم فریبا وفی. اعتراف می کنم هرگز فکر نمی کردم روزی خواندن داستان کوتاه تا این اندازه به مذاقم خوش بیاید. کتاب، داستانی داشت به اسم «دهن کجی». موقع خواندنش انگار تمام لذت ها و ترس ها ی گذشته و حال و آینده ام جلو چشمم امدند. و بی نهایت کیف کردم از خواندنش. داستان «در راه ویلا» یش هم خوب بود. البته این که چیزی به مذاق من شیرین باشد دلیل بر این نیست که به مذاق بقیه هم خوش آید. اما به هر حال این کتاب و داستان هایش + هدیه ولنتاین الی جانمان اوقات این هفته ی من را شیرین تر کرد.

گمـــــــشده :)
۲۵بهمن

شنیدین می گن خدا کنه ادم گرفتار دندان های نافرم سگ هار بشه ولی جوگیر نشه؟

نشنیدین؟ خب الان خواندین دیگه.

خب القصه این که جمعه ی این هفته یعنی همین جمعه ای که گذشت با الی جانمان تصمیم گرفتیم یکی از فیلم هایی که نامزد جایزه ی اسکار 2015 شده، را در معیت هم ببینیم. قرعه به نام JOY درآمد.

او تکیه داده به دیوار و من تکیه داده به شانه های او و کتف راست خودم مشغول دیدن شدیم.

ابتدا کمی از کودکی JOY را  نظاره کردیم. کودکی ای که با وجود هیجان و شیرینیِ زیادش به ناگاه در جایی به دلیل حادثه ای متوقف می شود. (منظورم این است که ذهن خلاق و جستجو گر JOY متوقف می شود و او هم مثل من و الهه و احتمالا بعدها امیر حسین و خیلی های دیگر شبیه میلیون ها انسان دیگر می شود. و یک زندگی عادی و صد البته پر از مشغله را سپری می کند.)

اما به یکباره یک روز صبح که از خواب بیدار می شود تصمیم می گیرد تکانی به زندگی اش بدهد. تصمیم می گیرد، بی نظیر باشد. قابل ستایش باشد. موفق باشد. از خانه شروع می کند. افراد مزاحم اطرافش را کم می کند و بالتبع مسئولیت هایش را کمتر می کند. بعد مدادهای مومی دخترش را قرض می گیرد و یک اختراع می کند .و می رود سراغ کار. او سال هاست که در کارخانه ی کوچک پدرش کار می کند.

تا اینجای قصه همه چیز عالی است. همه چیز با منطق من جور می اید. من هم می توانم با JOY همزاد (هم ذات) پنداری کنم و یکی روز صبح که از خواب بیدار می شوم از خودم بپرسم کی می خواهم به این زندگی کوفتی ام یک تکانی بدهم و در ان تغییری ایجاد کنم؟ بعد یک هو متحول شوم و یک اختراع کنم یا چه می دانم بروم دنبال کارآفرینی. کاری که همیشه ارزویش را داشته ام اما هیچ وقت پولش را نداشته ام.

داشتم می گفتم تا اینجای فیلم برایم باورپذیر بود. این که JOY یکهو از خواب بیدار می شود و اختراع می کند و در گام بعدی مسلما به فکر عملی کردن افکارش است کاملا قابل قبول است.اما انجا که JOY می رود سراغ دوست دختر پدرش و سرمایه ی کارش را البته با هزار نوع تحقیر متفاوت از او می گیرد، برایم قابل قبول نیست. آخر می دانید شما هم جای من بودید باور نمی کردید. من که نمی توانم کاری کنم پدر و مادرم سر پیری بروند از هم طلاق بگیرند و بعدش پدرم برود در این سایت های همسریابی ثبت نام کند و بعدش برود دوست دختر بگیرد و تازه میانه اش با دوست دخترش ان قدر خوب باشد که دوست دخترش حاضر باشد سرمایه اش را البته با هزار منت در اختیار من قرار دهد تا من کارم را بیافرینم!!! تازه همه ی این ها در صورتی است که دوست دختر پدرم پولدار باشد.و تازه پدرم بعد از دیدن دوست دخترش به کلی یادش نرود که بچه ای هم داشته.

القصه اینکه دیدن این فیلم به شدت آدم را جوگیر می کند چون الحق خوب ساخته شده است. و کشش لازم را برای این که دو ساعت از وقتتان را صرف دیدنش کنید، دارد. همین طور می توانید مطمئن باشید که تا مدت ها تلاش های JOY برای ثبت اختراع بی نظیرش، را فراموش نخواهید کرد. اما همیشه به این فکر می کنید که چرا شما نمی توانید زندگی خود را همچون او متحول کنید؟

گمـــــــشده :)
۲۲بهمن

مدت هاست که میلی به خواندن کتاب های کلاسیک ندارم. یادمه یه روزهایی بود که آرزو داشتم اناکارنینا، جنگ و صلح یا پیرمرد و دریا را بخوانم.شوهر آهو خانم را دستم بگیرم و ورق بزنم. همیشه دوست داشتم گیله مرد را بخوانم. یا داستان زنان کوچک را. الان تمام این کتاب ها در اختیارم هستند اما حتی از نیم نگاهی از جانب من بهره مند نمی شوند. شاید چون رسیدن به بعضی آرزوها فقط در زمان خودشان جذابیت دارند و به مرور زمان رنگ می بازند.

این روزها اما دوست دارم کتاب های نویسنده های هم عصر خودم را بخوانم. دوست دارم در لابه لای جملاتشان حرف هایی را پیدا کنم که هر روز در سرم رژه می روند اما نمی دانم چطوری ان ها را روی کاغذ بنویسم. اصلا به نظر من فرق نویسنده ها با فردی مثل من این است که ان ها می دانند چرندیات ذهن مشوشان را روی کاغذ بیاورند اما من بلد نیستم. دوست دارم دردهایی را که خودم حس کردم را در کتاب هایشان بخوانم. دوست دارم اسامی افرادی را که می شناسم را ببینم و کیف کنم.

هفته ی پیش بعد از مدت ها به پاتوق همیشگی سابقم سری زدم و حاصلش کتابی از همین نویسندگان معاصر بود.

تفسیر نویسنده هم از کتابش برایم جالب بود. در واقع راست می گفت. وقتی کتاب را به دست می گیری منتظر یک اتفاق خیلی خیلی بد هستی. سیر اتفاقات خیلی سریع و پشت سر هم پیش می روند. انگار همه عجله دارند. اما کم کم ریتم قصه ارام می شود. انگار در حال تماشای یک فیلم سینمایی با فلاش بک های زیاد باشیم.یا شاید هم یک سریال کوتاه 3-4 قسمتی. اما در پایان قصه هم یک جورهایی توی ذوقت می خورد و هم یک جور هایی خوشحال می شوی. توی ذوقت می خورد چون همه چیز عادی تمام می شود اما تو منتظر یک رخداد بد بودی!! خوشحال می شوی چون می بینی گاهی در عین اطمینان به وقوع رخدادی بد باز هم دنیا روی خوشش را نشان می دهد و همه چیز ختم به خیر می شود. در واقع کتاب، داستان سه یا شاید هم چهار روز از زندگی نوید و نگار است. نگاری که ترجیح می دادم درباره اش بیشتر بدانم. مثلا بدانم چرا رفت و چه شد که برگشت!!!شاید مستور دوست دارد خواننده خودش را جای نگار بگذارد و درکش کند. شاید دوست دارد خواننده یاد بگیرد درک کردن آدم ها و احساسات مخفی شان کار سختی نیست. فقط کمی تلاش می خواهد و دقت. کار جالب نویسنده این است که افکار شخصیت هایش را در پاورقی با ارجاع به سایر کتاب هایش تفسیر می کند.و در واقع با این کار هم گره های احتمالی ذهن خواننده را باز می کند و هم او را ترغیب می کند تا به دنبال کتاب های دیگرش هم برود. در نوع خود تبلیغ جالب و خلاقانه ای بود که مانندش را ندیده بودم.

تو یکی دو جای کتاب جملاتی بود که همیشه توی سرم داشتم اما هیچ وقت نمی توانستم روی کاغذ بنویسم.



گمـــــــشده :)
۱۸بهمن

نمی دانم ممکنه کسی باشه و از دیدن انیمی های ژاپنی لذت نبره یا نه بهتره بگم باور ندارم کسی از دیدن این انیمی ها احساس خوبی پیدا نکنه! درسته که من هر چی می بینم آخرش یا وسطش یا اولش بغضم می گیره و دیده شده حتی گرگر اشک ریختم (لامصب دست می زارن روی نقطه ی حساس احساسات آدم.) اما سوای بحث احساسی شیوه ی ساخت این انیمی ها که نمی دانم و علاقه ای هم ندارم که بفهمم به چه شکلیه جذابیت بصری خاص و دوست داشتنی داره. خلاصه اش این که به دل می شینه. آدم ذوق می کنه وقتی این همههههههههه رنگ و احساس رو یه جا با هم می بینه.

وقتی مارنی آنجا بود جزو نامزد های جایزه ی اسکار سال دوهزارو پانزدهه. ده دقیقه ی پیش تمام شد. نمی گم فوق العاده بود ولی می گم عالی بود. به دیدنش می ارزه.


گمـــــــشده :)
۱۶بهمن

1) اول در مورد تولد خواهر جانمان بگم. راستش حاصل گشت زدن های تقریبا یه هفته ایم و فکر کردن های یه ساله ام به اینجا رسید که هیچی نخریدم. یعنی اون یه چیزی می خواست که پولم بهش نمی رسید. و به همین خاطر هیچ چیز دیگه ای  به نظرم مناسب نبود. این بود که چیزی نخریدم. ولی روز تولدش مرخصی گرفتم.(به درخواست خودش از دو ماه پیش. وگرنه عقلم به این یکی قد نمی داد.) با هم رفتیم بیرون و بعد از مدت هاااااااا یه ناهار حسابی دو تایی زدیم تو رگ. خیلی هم حال داد. بعد از  ناهار هم رفتیم سوپری سرکوچه به یاد قدیما (حدودا 8ماه پیش)دو کیسه نایلونیِ پر چیپس و پفک به حساب خواهر جان خریدیم و تو خانه با برادرجان تناول کردیم. طوری که تا اطلاع ثانوی چیپس و پفک خونم تامین شده. دیدم چیپس و پفکا بدجور جیبشو خالی کرده. خیلی وقت بود فیلم جدید نخریده بودیم. بعدازظهری با هم رفتم به حساب من فیلم خریدیم. الان کلی از فیلم های نامزد جایزه ی اسکار رو داریم که هنوز هم فرصت نشده در معیت هم ببینیم.

2)اینجانب و ایضا خواهر جانمان یه غلطی کردیم. یعنی غلطططط کردیم ها...

مهمانی رفته بودیم منزل یکی از دوستان. پسرش هم سن برادرجانمان بود. و آشنایی کامل با اینترنت داشت. من و خواهر جانمان هم به رگ غیرتمان برخورد که چرا اون بلده و امیرحسین ما بلد نباشه؟

این غیرتی شدن بی جا همانا و غلط کردن ما هم همانا. الی جان نشست به آموزش دادن. فقط در حد سرچ عکس. تازه هنوز بلد نیست گوگل رو هم بیاره. ولی در همین حد هم داره زیادی پررو می شه. اعتیادش به بازی با تب لت رو با بدختی کم کردیم. الان مانده اینترنت. من با این هیکلم هنوز معتادشم وای به حال این نیم وجبی. با وجود همه تبحری که در دست به سر کردن بچه ها دارم اما خدایی اینو نمی شه فرستاد دنبال نخود سیاه. دوست ندارم زود بزرگ بشه. ترجیح می دم همچنان غرق دنیای بچگیش باشه. اینترنت بچه ها رو زودتر از موعد بزرگ می کنه.

3)امروز رفته بودیم عروسی. موقع صرف غذا روبروی من و خواهرجان دو تا خواهر بودن. از نظر خواهر جان یه ذره از نظر ذهنی از ما پایین تر بودن. اما به نظر من که فقط خیلی ساده بودن. از روی سادگی و پاکی دل حرفایی می زدن که نمی شد نخندید. قشنگ نشستن شجره نامه خانوادگی شان رو برای من و الهه تعریف کردن بدون این که ما رو بشناسن. خواهر بزرگه می گفت: یه خواهر بزرگتر از خودم دارم ازدواج کرده. برادرهام هم ازدواج کردن. این دو تا خانم خواهر زاده و برادرزاده ام هستن. فقط من و این خواهرم مجردیم. تو فکر می کنی من شوهر می کنم؟ خواهرم می گه عمرا...

ناخودآگاه از حرف ها و حرکاتشان خنده ام می گرفت. خودشان به دل نمی گرفتن ولی خانم همراهشان ناراحت شد. بعدا که فکر کردم خودمم ناراحت شدم. رفتم پیداشان کردم از خانم همراهشان عذرخواهی کردم بابت اون خنده های بی جا و ناخواسته. ولی رو دلم ماند که یه لبخند تحویل اون دو تا خواهر بدم.

فعلا همینا...

گمـــــــشده :)
۱۰بهمن

برگشتم خانه. می بینم پدر جانمان رفته تو فکر.

می گم: چطوری دَدی؟

یه چیزی می گه که نمیشنوم. ولی فک می کنم می گه خوب نیستم.

می گم: خب بیا بوسِت کنم، خوب شی!!!!!!!!!!!!!!

خم شدم که ببوسمش. لَبَم نزدیک لُپِش بود که یهو رفت اون ورتر. خیلی شاکی با خنده گفت: «برو کنار ببینم. تو کی تا حالا ازین کارا کردی؟»

من: عه!! بیا ببوسمت خووو.(و بهش نزدیک تر شدم!!)

یهو ترس برش داشت و بازم از من فاصله گرفت.

-می گم برو کنار. ای بدبختی. روانی شدین بالاکل. ماچِت کنم ها!!! برو اونور می گم.

دیگه راستش خنده نذاشت ادامه بدم. غش کردم از خنده. تا حالا نمی دانستم پدر جانمان به ماچیدن حساسه. باید حتما به مامانم بگم.

:))

توضیح این که در تمام 25 سال و چند ماه و چند روز و چند ساعتی که از زندگیم گذشته به چز در مواقع رسمی مثل تبریک عید یا مواقعی که بنا به دلایلی چند روزی از هم دور بودیم نبوسیدمش. البته یه بار هم چند ماه پیش با هم قهر بودیم. برای آشتی رفتم ماچِش کردم. اون موقع می خواست بخوابه. چشماشو بسته بود. متوجه نشد که رو صورتش خم شدم. وقتی فهمید که من ماچِش کرده بودم. همچین خنده ای دلربایی هم کرد که بیا و ببین.^___^

گمـــــــشده :)
۱۰بهمن

می گم پست قبل اینقده خنده داشت که همه خندیدین؟ ^___^

خو سرررررد بود...بعد با کلی لباس که صبح موقع بیرون آمدن از خانه پوشیده بودم بازم سردم بوود. بخاری هم روشن بودا ولی سرد بود خب.خخخخخ..

ای بابا سرد بود خب...

:))

گمـــــــشده :)
۱۰بهمن

دارم به این باور می رسم که وقتی تنها باشم سرما بیشتر تو وجودم نفوذ می کنه. اما نمی دانم چرا تا یه نفر میاد انگار گرمم می شه و سرما یادم میرم.

خیلی سردمه. کاش یکی بیاد.

:|

گمـــــــشده :)
۰۸بهمن
یکی از دغدغه های هر ساله ی من از 12 بهمن سال قبل تا 12 بهمن سال بعد اینه که برای تولد خواهر جانمان باید چه غلطی بخورم؟
خواهر داشتن خیلی چیز خوبیه ها...خیلی
ولی خدا خواهرخاص نصیبتان نکنه!!!
از بس خاصه که با وجود خنثی بودن ذاتیم گاهی بهش حسودیم می شه.
کادو خریدن برای یه ادم خاص خیلی کار سختیه. اینقدر که اگه 364 روز و نصف روزِ روز سیصد و شصت و پنجم رو هم براش برنامه ریزی کنی بازم یه جای کارت می لنگه و یه چیزی کمه!!
علاوه بر اینکه امیدوارم خدا، خواهر خاص نصیبتان نکنه، آرزو می کنم خواهری نصیبتان شده باشه یا بشه که دست کم شبیه خود شما باشه!!!!!!!
به جان خودم خیلی مهمه ها. مثلا لوازم ارایشی ما رو الهه می خره. از کِرِم بگیر تا رژ لب و غیره. بعد بچه ام می ره همه چیزو متناسب با پوست خودش می گیره. در حالی که اون پوستش سفیده ولی من سبزه ام. این یعنی اگه رژ لب فلان رنگ به اون میاد مسلما به من نمیاد. در موارد محدودی ممکنه استثنا هم وجود داشته باشه البته.
علاوه بر اون علاوه بر اینکه ی بالا شبیه بودن یه مزیت دیگه هم داره. چون وقتی با هم در مجامع عمومی دیده می شین لازم نیست خواهر بودن خودتونو اثبات کنین!!!!!!!
هر کی من و الی جانمانو با هم می بینه باور نمی کنه که خواهر باشیم. و فورا می فرمایند که: نه بابا؟ الکی می گین.
الی جانمان هم می فرمایند: شاید خواهر نباشیم ولی مطمئنم مامان بابای هر جفتمان یکیه!!!!!!
ناگفته نماند باید اعتراف کنم خودم باید خیلی خیلی خاص باشم که خدا همچین موهبت بزرگی نصیبم کرده.
آقا من برا تولد این بچه چه بخرمممممممممممممممممممممممممممممم؟
:|
گمـــــــشده :)
۰۶بهمن

فقط و فقط و فقط به خاطر این که دلم برای پدر جانمان تنگ می شه می شینیم می بینمش. چون اون هم می بینه.

اما خدا شاهده شما هم شاهد باشین...

نه صحنه های انقلابش اونی بود که باید باشه...

نه صحنه های جنگش منطبق با واقعیت بود..

نه جهان آرا اونی بود که اینا نشان دادند...

نه مهر آرش به کیمیا رو باور کردم..

نه مهر پیمان به کیمیا رو..

نه اصلا مهر کیمیا به این دو تا رو..

مهر آرش به آزاده رو که عمراااااااااااااااااااا حالا هی خودشو و رضا کیانیان و مامانش گر گر بگن «آرش زندگیشو پای آزاده گذاشته»

شما باور می کنید؟ نه واقعا همچین چیزی رو اصلا حس می کنید که بخواد به باور برسه؟

بعد رضا کیانیان چرا ادای مارلون براندو و آلپاچینو تو فیلم پدرخوانده رو درمیاره؟ احیانا قرار بوده مثلا پدرخوانده ی ایران باشه؟ بعد درس اخلاق هم بده؟

دیگه کاری به گریم و طراحی صحنه و این چیزاندارم.

حیفه یادی از مهری خانم نکنم. برخلاف دخترش مامان خوبی بود.

یه چیز دیگه خدایی دختر بچه هه که نقش آزاده رو بازی می کرد تو سیر فیلم عوض نشد؟ اول موهاش فرفری بود آخه. بعد پوستش سبزه بود یهو نیدونم از کجا موهاش لخت شد وپوستش سفید؟ من اشتباه می کنم یا واقعا بازیگرشو عوض کردن؟

++این روزا روزی چندین بارآهنگ چونی بی من؟ رو گوش می دم. به قول حضرت مغناطیسم محبت دانم داره سرریز کرده. پدرجانمان هم که عین جای خالی این جانب رو بی محل می کنه. خودمم نمی دانم به جرم کدام گناه کرده و نکرده...

 

گمـــــــشده :)