بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۶ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۸دی

دوستان گرامی یه چیزی تو ذهنم بود هی می خواستم بنویسمش ولی الان پریده...

فک کنم این بود: می خواستم از فوتبالیست ها بگم. دیدین الان داره از شبکه پویا پخش می شه؟ دیدین داره هر روززززززززززز پخش می شه؟ از همه مهم تر دیدین تکرار هم داره؟ اینا رو که می بینم یاد روزها و هفته هایی میفتم که به عشق دیدن سوباسا سپری کردم. و چه حرص هایی که من نخوردم. چون برام مهم بود دیدنش از صبح روز جمعه می نشستم همه کارامو مرتبببببب انجام می دادم تا ساعت 2 بشه ثانیه شماری می کردم. تا اخبار ساعت دو تمام بشه جااااااااااااااااااااااااااااااان به لب می شدم. تا حرفای خانم مجری به آخر برسه پدرم درمیومد. وای وقتی تیتراژش شروع می شد یه حااااااااااااااااااااالی می کردم که نگو.. خدا شاهده اگه مخاطب خاص نداشته مو که واقعا دوست دارم باهاش زندگی کنم ولی نمی شه چون نیست رو الان ببینم در همون حد ذووووق می کنم و کیف می کنم و خوشحال می شم.

نخندین. به خدا راست می گم. یعنی از ساعت 3 بعدازظهر روز جمعه که سوباسا تمام می شد تا ساعت دو چهل و پنج دقیقه ی روز جمعه ی هفته ی بعد من می رفتم تو فکر این که اون توپ که شد گل می شه بالاخره؟ میزوگی مرد یا زنده ماند؟ قلبش هنوز کار می کنه؟ تارو پاش خوب شد؟ سوبا چطوری توپ رو پاس می ده به تارو؟اون دختره چرا بعضی وقتا هست بعضی وقتا غیبش می زنه؟(البته عقلم به این اخری قد نمی داد خدایی. ولی فک کنم عقل برادر جانمان قد بده!!!!)

قسمت جالب قصه اینه همون هیجانات و ذوق و شور و حالی که من برای دیدنش داشتم رو برادرجانمان هم برای دیدنش داره. و خیلیییییی مشتاقه که منم باهاش ببینم. منم که از خدا خواسته.

هعییییییییییییییی جوانی کجایی که یادت به خیر...

خب دیگه چی می خواستم بگم. اومممممممم....

دلم برای ساره و حسنا تنگ شده. نستا برای من باز نمی شه. ساره و حسنا هم که وب ندارن. :|

++یه چیز دیگه ام بود که می خواستم بگم ولی یادم نمیاد...:|



گمـــــــشده :)
۲۲دی

از اطلاعیه جدید سازمان های دولتی که خبر دارین..همون آزمون استخدامیه رو می گم.

برای رشته من دو نفر خانم برای هرمزگان می خوان و دو نفر هم خانم برای خوزستان. و طبق معمول پدر جانمان اصرار دارند که شرکت کنم. حالا شرکت کردنش مهم نیست. مهم اینه که 30  تومن هزینه ی ثبت نامش باید از جیب خودم بره که راستش زورم میاد پول واریز کنم. انصاف داشته باشین  3 میلیون که حقوق نمی گیرم خوووووووووو....

بعد از طرفی برای آزمون استخدامی تامین اجتماعی که هفته پیش بود یه گندی زدم. الی جانمان قرار بود ثبت نام کنه و کاراش رو سپردن به من. منم از همه جا بی خبر فکر کردم همه شرایط رو خواندن و همه چیز درسته. سریال گرفتم و اطلاعات رو وارد کردم دیدم ای دل غافل ارور می ده..نگو الی جانمان یه ماه کم داره تا بیست ساله بشه و این گونه شد که 50 تومن ناقابل پرییید. الان دیگه من روم نمی شه به پدر جانمان بگم پول آزمون منو بده از طرف دیگه 12 بهمن تولد الی جووووونه بعد من پول بیشتر لازم دارم خووووو. نمی شه ازین ولخرجیا بکنم خب...بعد پدر جانمان هم گیر داده نمی شه بی خیال آزمون شد. خلاصه معضلیه به خدا...

اخه من که قبول نمی شم چرا باید الکی پول بی زبانو بریزم تو حلق حسابای بانکی اخه...

:|

گمـــــــشده :)
۲۱دی

خیلی وقته دارم به این جمله فکر می کنم. اوایل فکر می کردم شاید خدای من هیچ رنگی نداشته باشه. یه خدای بی رنگ بی رنگ که هر وقت سرم به سنگ می خوره،هر وقت عرصه به من سخت تنگ می شه، هر وقت راه به هیچ جایی ندارم، دستم به هیچ جایی بند نیست، و در نهایت هر وقت با عجز تمام و بریده از همه چیز و همه کس صداش می زنم جوابمو می ده حتی اگه خواسته ای که دارم خلاف منطق دیگران باشه.

بیشتر که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که خدای من دوست داره گاهی حالمو بگیره.نه که حالمو بگیره ها! ولی خب حرف حرف خودشه. خلافش که عمل می کنی یه جوری می شه. انگار دیگه مثل قبل مهربون نیست. از مادر مهربون تر نیست. انگار که دلش شکسته باشه از بنده اش. نه که رو برگردونه ها، نه ! ولی خب دیدین گاهی یه برخوردی از کسی می بینین دیگه مثل قبل باهاش رفتار نمی کنین، شاید همچین حالتی باشه. همین طوری هم باقی می مونه تا وقتی که باز هم به عجز برسم و برگردم سمت راهی که خودش گفته. حرفش یکیه. گاهی لجم می گیره از این که همیشه حرف حرف خداست. هر چی اون گفته باید تحقق پیدا کنه، خلاف اون باشه باید نیست بشی.

شاید خنده دار باشه ولی این روزا قوانین خدا لج منو در میارن. میل شدیدی دارم که خلافش عمل کنم. گاهی وقتا گناه هم لذت بخشه هرچند پایان تلخی داره ولی خدا می بخشه. خودش می گه می بخشم. اینجور وقتا به نظرم  خدا بی رنگ نیست. آبیه...همون رنگ آبی ای که موقع خیره شدن به دریا موقع غروب آفتاب یا شایدم موقع طلوعش می بینیم. همون رنگ آبی ای که نه خیلی تیره اس و نه خیلی روشن. آرامش بی نظیری داره، طوری که نمی شه ازش چشم برداشت. دلت می خواد یه گوشه بشینی و مدت ها خیره باشی به آبی دریایی....

++برسد به دست داستان یک مهندس خوشبخت

گمـــــــشده :)
۲۰دی

داشتم نظراتی رو که تو وب دوستان گذاشتم می خواندم که چشمم خورد به عکس پروفایلم.

یه پسربچه ی خیلی شاد با دستای رنگی رنگی که شور زندگی تو چهره اش موج می زنه.

چشمام که با چشماش گره خورد با خودم فکر کردم آخه من کی شبیه این بچه ام؟

خسته ام...

حوصله ام سر رفته

کلافه ام..

اما این بچه شاده..خوشحاله...انگیزه زندگی کردن رو به بیننده منتقل می کنه...

یه دوره ای عاشق پسربچه ها بودم. کیف می کردم وقتی با هم هم بازی می شدیم. فوتبال بازی می کردیم..کشتی می گرفتیم ..داستان می خواندم و کلیییی سوالای جورواجورو جواب می دادم.

اما در حال حاضر شیرین ترین بچه چه دختر چه پسر کنارم باشه دلم می خواد دو تا پای دیگه قرض کنم و فراااااااااار کنم. که کسی مسئولیت نگه داریشو به من نده.

تنها کار مفید این روزهام اینه که تا جایی که تاریکی روشنی هوا جازه می ده تو شرکت بشینم و فقط و فقط نقشه بکشم. اما اونجا هم تنهام...

فقط من هستم و در و دیوارایی که زل زدن به من....ولی به هر حال از هیچی بهتره...مایه ی دلگرمیه..

گمـــــــشده :)
۱۸دی

بیخود نیست که یه دوست مجازی قدیمی همیشه می گفت:« داشته های الان ما آرزهای دیروزمان هستند.»

وقتی بچه بودم روستای مادری رو خیلی دوست داشتم. 90 درصد خاطرات خوش بچگیم تو همون روستا رقم خورد. یکی از آرزوهای دوران بچگیم این بود که روستای مادری رو تو فصل پاییز و زمستان هم ببینم. چون هر سال چند روزی از بهار و تابستان رو اونجا سپری می کردیم و با چه مشقتی هم به مقصد می رسیدیم. اینقدر سخت و خسته کننده بود که که رسیدن به روستا برای مثلا پدرم با رسیدن به پاریس برابری می کرد.خخخخخخخ...

ولی برای من و الی جانمان کلی لذت بخش بود. یعنی حال می کردیمااااااااااااااااااااااااا....

یادمه کلاس چهارم دبستان بودم که اواخر شهریور پدرمادرم فوت کرد. مطمئنم تو اون دوره هیچ کس جز من از مرگش خوشحال نشد. چون بالاخره هر چند خیلی خیلی کم اما یکی دو روز اول مهر رو تو روستا بودم و می دیدم که اول مهر  بچه های روستا چه فرقی با اول مهر ماها داره...

با وجودی که نمی شد قاطی بچه های مدرسه ی روستا باشم اما همین که بازی اونا رو دید می زدم برام جذاب بود.

امروز تو یه روز بارانی رفتیم روستای مادری. و کلییییییییی ذوقولی نمودیم. چون بالاخره بعد از مدت ها می شد جو و فضای روستا رو تو زمستان هم ببینم. و جالب بود که یه پرنده هم اونجا پر نمی زد. اصلا انگاری همه کووچ کرده بودن از بس همه جا ساکت بود.


خدایی یه گنجشک هم نمی شه دید...



این خانه با در و پنجره های آبی همسایه ی منزل مادری می شدن. از وقتی من بچه بودم و یادم میاد تنها تغییری که این خانه کرده همون آینه ی ای هست که کتار روشویی می بینید. از وقتی یادم میاد به همین شکل و همین سبک بوده و هست.


همسایه ی روبرویی هم همین طور...تقریبا بدون هیچ تغییری...

خیلی دلم می خواست یه کم از فتوشاپ بلد بودم و اون سیم های برق رو حذف می کردم..(به لطف مضراب عزیز شر کابل برق کم شد. ممنون مضراب جان)

ولی خب خان دایی ما از اعمال همه نوع تغییری خوشش میاد کلا...یه کاری کرده اصلا به خانه نگاه می کنی بغض میکنی...

اون بشقاب هم اون گوشه تصویر مال همسایه با درو پنجره ابیه..^___^. (خان دایی هم داشت البته ولی تو عکس نیفتاد..)


نصیب شما بشه تو همچین هوایی نفسسسسسسسسسسس بکشیددددددد..

++به پیشنهاد دوست گیان خودمممم عکس ها رو بزرگ کردم. بنده خدا راست می گه این طوری قشنگ تره.^______^

گمـــــــشده :)
۰۸دی

دارم ایمان پیدا می کنم که تلویزیون ایران از اعیاد مذهبی فقط نشان دادن چند تا گل و یه سری نور که از این ور اون ور گل ها به شکل منظم یا نامنظم به اطراف پراکنده می شن رو فهمیده. و البته با مثلا مدیحه سرایی یک یا دو تا مداح که اگه کسی گوشش عادت نداشته باشه فکر می کنه صدای پس زمینه ی دست زدن یه چیزیه مثل گریه کردن یا تو سر خود زدن.(خدایی غیر از اینه؟)

++امروز یه انیمیشن جالب دیدم. ازین انیمیشن های کوتاه که جایزه ی اسکار می برن. موقع دیدنش دلم خواست منم کتاب زندگیمو بنویسم و و ببندمش و برم. و امید داشته باشم که یه نفر اونو نه که بخوانه، بلکه فقط ورق بزنه.

لینک دانلود کتاب های پرنده ی آقای موریس لسمور.

می خواستم اینجا آپلود کنم ولی حجمش بیشتر از حد مجاز بود.

+دیروز بعد از حدود سه ماه با الی جانمان رفتیم بیرون. به مناسبت عید شیرینی پخش کردیم. یعنی الی جامان پخش می کرد. برام خیلی جالب بود که اینقدر شاد می بینمش. و جالب تر اون که خیلی ها فکر می کردن برای خیرات داریم پخش می کنیم!!!

یکی که همون لحظه هنوز برنداشته حمد فاتحه اش رو هم خواند....خلاصه کلی خندیدیم.

:))

گمـــــــشده :)