بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۱فروردين

سلام دوستان...

من خوبم..

فقط نت نداشتم...

شرمنده که بی خبرتان گذاشتم.


گمـــــــشده :)
۲۴فروردين

سلام دوستان...

اول مرسی بابت تبریکات واصله. ببخشید نت نداشتم برای همین دیر جواب دادم.

دوم یه خواهش دارم.

هر کدام از شما ها توی یه شهر زندگی می کنید.

ممکنه لطفا غذاهای سنتی رو که می شه به صورت ساندویچ سرو کرد، برام بنویسید؟

با دستور پخت لطفا. و فوت کوزه گریش البته.

مثلا فلافل ساندویچ جنوبی هاست.

سمبوسه و شامی بابلی مخصوص مازندرانه.

پیش پیش سپاس از کمکتان..

:))

گمـــــــشده :)
۲۲فروردين

کوه رفتن خیلی حال می ده.

مخصوصا اگه عاشق کوه باشی.

مخصوصا اگه فصل بهار باشه.

مخصوصا اگه تنهایی اون بالا یه آرامش خاصی بهت بده.

مخصوصا اگه مناظر روبروت رو دوست داشته باشی و از دیدنشان سیر نشی.


اما وقتی یه داداش شیطان داری که هی می خواد بره بالاتر، هی می خواد عکس بگیره و ازش عکس بندازی. و تو همه اش می ترسی که نکنه از روی سنگ ها بیفته و بلایی سرش بیاد، می شه لذت برد واقعا؟

نیم وجبی یه ژستایی هم می گرفت که بیا و ببین.

تا رسیدن  به جنگل کوچیکی نزدیک نوک کوه بود همه چیز خوب پیش رفت. ولی راستش به اونجا که رسیدم ترسیدم جلوتر برم. حالا منو مار نیش بزنه مهم نیست. فوقش می گن مهندس ناکام از دنیا رفت. ولی با بچه چکار می کردم آخه. خصوصا که رو زمین پر از برگ خشک شده بود. خلاصه خوف کردم اصلا. از ترس این که نکنه یه ماری یهویی از کنار پای امیرحسین بخزه و نیشش بزنه زیبایی و غیره کوفتم شد.

به اصرار برادر جانمان یه ذره اون بالا نشستیم و حاصلش هم می بینید:


نتیجه ی اخلاقی اینکه موقع کوه رفتن مسئولیت بچه های کوچیک رو قبول نکنید.

یا دست کم...

اوممم..

خب هیچ دست کمی نداره. چون خدای نکرده اگه اتفاقی بیفته ها شانس بیارین خودتان از ترس سکته نکنین. دیگه سایر ماجراها پیشکش...

ولی مشکل اینجاست که شما هم مسئولیت قبول نکنی، اون میاد...والا..

:|

گمـــــــشده :)
۲۰فروردين

یه ساعته دارم فکر می کنم چه بنویسم که ارزش نوشتن داشته باشه بالاخره یه چیزی یادم آمد...

دیشب رفته بودیم عروسی، عروسی که نه حنابندان بود.

پدرجانمان به هرکسی سلام می کرد و با هر حالتی که با طرف مقابل احوالپرسی می کرد بلافاصله بعدش برادرجانمان هم همان اعمال رو مو به مو با همان ژست تکرار می کرد. و خدا می دانه که در اون حالت همچین دوست داشتم بغلش کنم و فشارش بودم و اون لُپ هاشو گاز بگیرم. جیگر آجیه اصلا...^____^

قسمت جالب ماجرا این بود که برادر جانمان از تنها ماندن و دور شدن از ما در جمع های غریبه اندکی می ترسه. ولی دیشب ما مثلا دم در ورودی بودیم و برادر جانمان هنوز داشت با فرد قبلی که بابا باهاش احوالپرسی کرده بود، با همان سبک خوش و بش می کرد...

نشانه های بزرگ شدن رو می شه تو چهره و اعمالش دید....

خیلی دلم می گیره اگه یه روز از مدرسه برگرده و بدون جیغ و داد و هوار کردن بره تو اتاقش  و مثلا با تب لت سرش گرم باشه...

:|

گمـــــــشده :)
۱۷فروردين

1)کتاب «کوری» از ساراماگو رو دو باره از کتابخانه می گیرم و بیشتر از یه ماه و نیمه که پیشمه. ولی حتی یک صفحه اش رو هم نخواندم. میلم به کتاب خواندن به زیر 10 درصد رسیده. بیشتر دوست دارم یه گوشه بشینم و فکر کنم. یا شاید هم خیال بافی کنم.

2) یه هفته ای می شه سرما خورده ام. هرچی صبر کردم خودش خوب بشه، نشد. جعبه ی داروخانه ی خانگی هم خالی از آنتی بیوتیک بود. چی؟ دکتر؟ کی حوصله داره بره دکتر!!!!!!!!

حوصله ام سر رفت از بس گلودردش آزارم داد. الان رو آوردم به درمان طبیعی. شبی یه حبه سیر می خورم. مدرسه و دانشگاه که نمی رم برای همین نگران بوش هم نیستم. داره کم کم اثر می کنه.

3)عیدی برای برادر جانمان یه دارت گرفتم. هنوز رغبت نکردم یه بار باهاش بازی کنم. اون اوایل اصرار میکرد برای بازی. الان دیگه اصرار هم نمی کنه. شنبه وقتی داشت می رفت مدرسه من مثلا خواب بودم. مامان بهش گفت: برو از آجیا خدافظی کن بعد بیا بریم.

آمد تو اتاق. آرام صدا می زنه: آجی بیداری؟

بلند شدم که بغلش کنم. فوری گفت: آجی بوسم نکن، سرما می خورم....

هیچی دیگه ضایع شدم رفت....

هعییییییییی..

گمـــــــشده :)
۱۶فروردين

یکی از داستان هایی که هیچ وقت یادم نمی ره"زمینی های معمولی" هست. یادمه همان اولین بار که خواندمش، همیشه به خودم تکرار می کردم "من این طوری نمی شم."

زمینی های معمولی

آن ها هیچ احساسی ندارند؛ نه غم، نه شادی، نه تأسف، نه کنجکاوی و نه حتی غرور و نه هیچ احساس دیگری. آن ها در میان ما زندگی می کنند و فقط ادای ما را در می آورند. آن ها در نظر ما، معمولی معمولی هستند. همیشه به تنهایی زندگی می کنند و خانواده ای ندارند. کسی مزاحم آن ها نمی شود و هم مزاحم کسی نمی شوند. کسی عاشق آن ها نمی شود و آن ها هم عاشق کسی نمی شوند. آن ها در میان ما هستند؛ ولی گویا نیستند. فقط اطلاعات جمع می کنند و برای دیگران می فرستند. و این "دیگران" هستند که مزاحم ما هستند و نمی گذارند حقیقت را درک کنیم. ما وجود آن ها را حس نمی کنیم؛ ولی" انسان های ماورائی "، در میان ما هستند، بوده اند و خواهند بود.

کافه، خلوت بود. یک میز مستطیل شکل کنار پمجره قرار داشت و دو صندمی پلاستیکی کنار آن، روبروی همدیگر قرار داشتند. دو مرد روی صندلی ها در مقابل هم نشسته بودند. سمت راستی موهای خرمایی رنگ، چشمان قهوه ای، دهان و بینی معمولی داشت و نه چاق بود و نه لاغر. سمت چپی موهای خرمایی رنگ، چشمان قهوه ای، دهان و بینی معمولی داشت و نه چاق بود و نه لاغر؛ ولی آن ها شبیه هم نبودند.

سمت راستی گفت:"خبر جدید؟"

- دیشب یک نوزاد در خانه ی همسایه من متولد شد.

-نابغه؟

-نه.

-فیلسوف؟

-نه.

-رهبر؟

-نه.

-دانشمند؟

-نه. نه. باز هم یک زمینی معمولی. یک راننده ی تاکسی.

-زمینی ها سرنوشت غم انگیزی دارند. هرروز فقط انسان های معمولی متولد می شوند.

-بله، گویا تولد نوابغ متوقف شده است.

-آری، و این بیچاره ها هرگز هیچ چیز را نخواهند فهمید.چون ما اینجا هستیم.

-درست است. آنها در نادانی می مانند و سال ها دنبال "ماوراء انسان" خواهند گشت؛ جستجویی بی نتیجه. شاید صد سال یا دویست سال یا هزار سال دیگر این جستجو را ادامه دهند. آن ها هیچ وقت نمی فهمند که بهترین شکل بدن یک موجود زنده ی متحرک برای زندگی بر روی هر سیاره ای، شکل بدن انسان است. هر روز بیشتر از روز قبل غرق در خیالات می شوند. موجوداتی با سه پا و سه دست یا با پوستی سبزرنگ و چشمانی فوق العاده بزرگ. چقدر مسخره. هیچ وقت نمی فهمند که هفتاد گونه انسان مختلف در هستی ووجود دارد.

-راست می گویی...

این دو نفر با هم صحبت می کردند؛ ولی لذت نمی بردند. فقط واقعیت هایی را مطرح می کردند که هردو قول داشتند و سپس حرف های همدیگر را تایید می کردند. به هر حال فرقی نمی کرد راجع به چه چیزی حرف می زنند؛ چون هیچ کس به آن ها توجه نمی کرد و حرف های آن را نمی شنید. ناگهان آن ها احضار شدند. پیغام به مغز آن ها رسید. هردو از سرجایشان بلند شدند. پول قهوه هایشان را حساب کردند و به خانه هایشان رفتند. در اتاق های خالی شان ایستادند، دست راستشان را بالا بردند و اطلاعات را منتقل کردند.

سمت راستیِ این طور شروع کرد:" پشت سرم کنار پنجره، یک یک پیرمرد بازنشسته ی معمولی و کنارش یک پیرزن فرتوت معمولی. پیرزن فردا بر اثر سکته ی قلبی خواهد مرد. سمت راستم، یک زن و شوهر جوان معمولی که به تازگی ازدواج کرده اند."

سمت چپی این طور گفت:
" پشت سرم کنار دیوار یک نوجوان معمولی که از مدرسه فرار کرده است. سمت چپم یک زن جوان نه چندان معمولی که به تازگی طلاق گرفته است. او نویسنده ی داستان های علمی تخیلی است. دقایق اول کمی به من نگاه می کرد و این باعث شد سوژه ی انسان ماورایی به ذهنش خطور کند ولی جهت تفکراتش را عوض کردم و خاطره ی تلخ جدایی اش را به یادش آوردم. به هرحال او را تحت نظر خواهم گرفت و هرگز اجازه نخواهم داد داستانی درباره ی انسان ماورایی بنویسد."

نوشته ی مجید استیری(شهریور 81)

گمـــــــشده :)
۱۴فروردين

تو پیج اینستای یکی از دوستان بود یا وبلاگش یادم نیست ولی همچین جمله ای نوشته بود که:

"روح آدمی اگه سالم باشه همیشه غذای مناسب رو طلب می کنه."

جمله کمی پس و پیش شده احتمالا ولی مضمون همین بود.

حالا سؤالم اینه وقتی روح سالمه و غذای به جا هم طلب می کنه (یعنی حرفش حقّه) ولی امکان دسترسی نداره باید با چه راضیش کنیم؟

ضمن توجه به این نکته که همین روح سالم به مرور وقتی نیاز برحقّش رو برطرف نکنیم مریض می شه و دیگه سالم نیست.خطرات یه روح بیمار خیلی بیشتره دیگه، نه؟

می شه این رو هم بگیم که مگه بشز به هر چه خواسته رسیده که روح سرگردان همچون منی می خواد به هر چیزی که می خواد برسه؟

این درسته ولی در حقیقت فقط صورت مساله رو پاک می کنه. شکم گرسنه غذا می خواد دیگه!!! حالا شما هی بیاین براش مرزبندی کنید که این بد است و آن خوب. به یه گرسنه ی واقعی نمی شه گفت گوشت خوک بَده. می شه گفت؟ به خصوص وقتی جایگزینی نداریم براش.

البته می شه این رو هم گفت که اصلا روح سالمی در عالم بشریت وجود داره؟

خب بله این هم حرفیه ولی حالا سالم نه ولی نیمه سالم که داریم دیگه، نداریم؟

بعدا نوشت:

کامنت یکی از دوستان که اصل مطلب رو گفته اصلا:


یه جایی آقای پناهیان گفته بود قلب یا دل سالم حرفشم درسته که کامنت اول خانم بهانه گیر به همین حرف اشاره داره ولی فکر میکنم خیلی خوب منظورت فهمیده نشده...
چرا راه دوری بریم مثلا دلی که سالمه میدونه ازدواج هم خوبه. آقا شما بیاین بگین اگه امکانش نبود یا خود طرف مشکلاتی داشت برای ازدواج اونوقت چه شکری بخوره هووووووم؟ یا آدم نیاز به دوستی داره که صادق باشه و بی شیله پیله و ایضن سالم... حالا اگه نبود بدبخت چه کنه؟ درسته به قولی میگن تنهایی بهتر از دوست بده ولی قبول داریم ز تنهایی بلا برخیزد عایا؟

++منظورم از نوشتن این پست همین حرفایی بود که حسنا گلی زده، فقط تو رودربایسی مانده بودم و نمی دانستم چطوری اصل رو مطرح کنم. نمی شه همیشه از یه سری اصطلاحات رایج مثل «بالاخره می شه» و «نباید عجله کرد» و «باید تحمل کرد» و ازین حرفا استفاده کرد. همه ی این ها درست و قابل قبوله. اما حرف من اینه تا اون زمان باید چه کار کرد؟ نمی شه چشم به در ماند و منتظر. و مسلما نمی شه همیشه تقوا پیشه کرد!!!!!

تعجب من از کسانی هست که مدام از این جمله تقوا پیشه کردن استفاده می کنند. این جمله درسته ولی ولی ولی به مرور باعث زدگی از دین هم می شه. چطوریش یه دو دوتا چهارتای ساده است. دُز ایمان در افراد مختلف متفاوت هست و نمی شه از همه توقع داشت که در برابر یک مشکل عکس العمل یکسان داشته باشند.

تقوا را تا حدی می شه پیشه کرد. هر کس ظرفیتی داره. غیر از اینه آیا؟

باید یک جوابی برای این سؤال باشه!!!!

گمـــــــشده :)
۱۴فروردين

فکر نمی کردم تصویر سیزده به در پست پایین برای کسی جالب باشه برای همین فقط یه تصویر گذاشتم اونم به خاطر ثبت خاطره برای خودم. ولی بعد از خواندن ذوق ساره تشویق شدم یه عکس دیگه هم بزارم....:))




گمـــــــشده :)
۱۳فروردين

تنها بودیم ولی آغوش گرم خورشید خیلی لذت بخش بود.

گمـــــــشده :)
۱۳فروردين

تو شمارش مشکل داشت. مدام اعداد رو یادش می رفت. تا 29 می شمارد. بعد که می رسید به 30 یه کم مکث می کرد و می گفت:

بیست و ده...

اشتباهشو بهش می گفتیم.

دوباره می شمارد تا می رسید به 39.دوباره یه مکث می کرد و می گفت: سی و ده...

:))

گمـــــــشده :)