بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۵۰ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

۳۰آبان

صبح تا 10 خوابیدم...اصلا از دنده ی چپ بلند شدم انگار...

عصبی بودم..

دادامون یه برگه آورده بود و می خواست کمکش کنم تا حلّش کنه...

یه سؤالش این بود: ترکیب س با -َ چی می شه و همین طور با سایر صداها...

می گم: س با -َ چی می شه؟

می گه: مَ

می گم س با -َ

می گه بَ؟

میگم س با -َ؟

می گه دَ؟

خلاصه عصبی بودم عصبی تر شدم..یه کم به سرش غر غر کردم و گفتم جمع کن دفتر و کتابتو برو پیش مامان حوصله ندارم..

رفت..

ظهر والدین رفتن بیرون...

به محض اینکه رفتن اومد پیشم با کلی ناز و ادا و خواهش که "آجی بیا بازی کنیم"

گفتم نه حوصله ندارم...

یه کم آویزونم شد و لوس بازی درآورد دید فایده نداره نشست پای تی وی...

45 دقیقه از تکرار سینمایی ماداگاسکار 2 رو دید..که دیشب هم کامل دیده بودش!!!!!!!!1منتها چون کسی باهاش بازی نمی کرد دیگه ترجیح داد اونو ببینه..:|

بعد براش زدم رو عموهای فیتیله ای ...

اون که داشت تموم می شد براش زدم رو پنگول...

خلاصه 3 ساعت تمام تلویزیون نگاه کرد...

عذاب وجدان گرفتم...

ساعت 4 بهش می گم بیا بازی کنیم...

نمیومد...

می گم چرا نمیای دیگه...مگه نگفتی بازی کنیم...

می گه دیگه دیر اومدی آجی..

(خیلی بهم برخورد ولی راست می گفت دیگه...:((..)

خلاصه بعد از اندکی ناز کشی و این صحبتا اومد...

میگم والیبال؟

می گه نه بیا فوتبال بازی کنیم..

دو تا دروازه خودش درست کرد..

خیلی وقت بود باهاش فوتبال بازی نکرده بودم..اصلا خیلی وقت بود باهاش بازی نکرده بودم..شاید بیشتر 8 ماه...

بازیش خیلی پیشرفت کرده بود..پشت پا می زد...برای گرفتن توپ می جنگید...قشنگ هم می گرفت اتفاقا...

دروازه ی منو خیلی بزرگ درست کرده بود..

به روی خودم نیاوردم..

یه یه ربع بعد از شروع بازی می گه آجی دروازه ات خیلی بزرگه بزار کوچیکش کنم...

خودش درستش کرد...

خلاصه کیف داد...

هرچند دیر اومدم بازی....

++همیشه نمی شه جبران کرد...

گمـــــــشده :)
۳۰آبان

حدودا 250 صفحه ای می شه. متن خیلی روونی هم داره. از همه مهم تر فونتش هم درشته. باور کنید این دو تای آخری خیلی به خواننده کمک می کنه که موقع مطالعه احساس خوبی داشته باشه.

اگه حوصله ی خوندن کتابای 500-600 صفحه ای مثل "پایی که جا ماند" رو ندارین. این کتاب برای کسب اطلاعات در مورد زمان اسارت گزینه ی خوبیه. و خیلی هم مفید و مختصر توضیح داده. کشش لازم رو هم برای تموم کردن کتاب در کوتاه ترین زمان ممکن فراهم می کنه. دیگه چی بگم که تشویق بشین برین بخونین...؟ 

(البته بعد از کنکور)

:))

کتاب


گمـــــــشده :)
۲۹آبان

یکی دیگه از متن های الی جانمان:

مثل جنس های توی فروشگاه، آدمها هم تاریخ مصرف دارند. به دنیا که بیایی همه خوشحالند یا شاید تظاهر به خوشحالی می کنند. اما واقعا دلیلش را نمی دانم. همه ی کسانی که برای تولدت آمده اند، درِ گوش هم حرف می زنند که چه چیزی برایت خریده اند، اگر چیز دیگری می خریدند بهتر نبود؟ و می گویند خاله ات چرا برایت چیزی نیاورده؟ و تو ونگ می زنی، گریه می کنی اما اشک نمی ریزی... این حالت بعد ها بار ها برایت پیش می آبد، قدم نورسیده.

بار ها گریه داری اما اشک نه...

به دنیایی آمده ای که هیچ کس را در آن نداری. دنیایی که پر است از آدم های از همدیگر خسته...تو هیچ شغلی نخواهی داشت و هیچ گاه از ته دل نخواهی خندید...روزی خواهد رسید که در اوج غم باید بخندی...روزهای سختی در پیش رو داری قدمِ نو رسیده. اگر سرطان نگیری یا تصادف نکنی قطعا سکته خواهی کرد. روزی خواهد آمد که دیگر هیچ امید و دلبستگی نداری. اینجا دنیاست بی رحم، بی انصاف، خونخوار و شگفتی آفرین...

نبینی به چشم روزهای تلخ را کودک من...مادرت می گوید این جمله را...همه ی مادر ها می گویندَش. آرزو می کنم آرزوی مادرت را قدم نورسیده...تولدت مبارک....

پنج شنبه 93/8/29 ساعت 10:55

توضیح من: اون سه نقطه های بین جملات رو من بر طبق عادت خودم نزاشتم..خودش این طور نوشته...


گمـــــــشده :)
۲۹آبان

فک کنم هدر و قالب از بس سفیده چشمو می زنه...

عذر تقصیر شب درستش می کنم..اگه برسم البته..:|

گمـــــــشده :)
۲۹آبان

الی جانمان هوس کرده بود کیف بخره..

موجودی رو از پدر گرام گرفت و راهی شدیم..

تو راه همه اش با خودم می گفتم کاش ازین کیف کوچولوها که فقط برای جای گوشی و مدارک مناسبه بخره..منم لازم داشتم اخه..خب منم می تونستم استفاده کنم. با هم که بیرون نمی رفتیم...

چند تا مغازه رو دیدیم..یکی دو تا رو پسند کرد...ولی رو هر کدوم یه ایرادی گذاشت...

رسید به همون کیس مورد نظر من..

منم ذوق کرده بودم البته مخفیانه..

امتحانش کرد..در حقیقت بهش نمیومد..چون الی جان ما یه 30 کیلویی اضافه وزن داره و با اون کیف به تفسیر خودش بیننده رو باد فیل و فنجان میندازه..

منم نامردی نکردم و چون خودم از کیفه خوشم میومد فقط یه اشاره مختصری کردم که خیلی بهش نمیاد...

یعنی با پالتو که اصلا نمی شد پوشیدش...

خلاصه خریدیمش...و من کلی ذوق کردم ازین که به مراد دلم رسیدم..

اومدیم خونه..می گه: کصافد چرا نگفتی بهم نمیاد...می رفتم اون کیفه که مثل گونی بود رو می خریدم...قیمتشون که یکی بود..الان اگه به بابا بگم،  اینو چقدر گرفتم،  فقط 4 تا خوشگل نثارم می کنه..

می گم: باور کن فک کردم اون گونیه رو دیگه نمی خوای..وگرنه می گفتم همونو بگیری...

می گه: برو بابا...یه بار رفتم کیف بخرم ها...من ازون مشکیه خوشم میومد که حاضیه صورتی داشت..

می گم: عیب نداره..یه چند وقت دیگه دوباره پول بگیر یه پالتو متناسب با کیفه می خریم...

می گه: خیلی پر رویی...نوبری به مولا...

می گم: راستش خودم همیشه دوست داشتم ازینا داشته باشم منتها موقعیتش پیش نیومده بود که بخرم..گفتم تو که پسند کردی و ظاهرا هم خوشت اومده دیگه چرا ایراد بگیرم...

می گه: خیلی بی شعو ری...بوققققققققققققققققققققققققققققققققققققق

:))

ها یادم رفت..اینم کیفه..

کیف

گمـــــــشده :)
۲۹آبان

با الی جانمان رفته بودم بیرون..

می گه کاموا بخریم شال ببافم...؟

می گم بلدی؟

می گه : نه..بریم یه جایی خانوم باشه ازش بپرسیم چجوریه..

می گم: مامنم بلد بود..ولی فک کنم یادش رفته..خودمم بلد بودم ولی یادم نیست...

یه مغازه ی کاموا فروشی پیدا کردیم ولی فروشنده اش آقا بود...سرش هم شلووووووووغ...

نشد شیوه بافت بپرسیم...

یه کاموای مشکی انتخاب کرد و اومدیم خونه..

مادر جان کلی ذوق کرد...و با ذوق هم آموزش می داد..

اصلا فکر نمی کردم یادش مونده باشه...

اون بنده خدا هی توضیح می داد و الی جانمان هی عین این گیج و منگا نیگاش می کرد...

آخرش منو صدا زد و گفت: تو یاد بگیر...بعد به منم یاد بده..

خودم یاد گرفتم و براش چند تا بافتم..ولی بازم اشتباه می بافت...

می گم خو آپولو که نمی خوای هوا کنی...یه شال بافتنه دیگه...لا مصب مشکی هم گرفتی آدم هی بدتر افسرده می شه.

می گه خب بلد نیستم...چرا اذیت می کنی..

چند بار دقت کردم..دیدم این بلد نیستم تو جمله هاش مدام تکرار می شه...

مثل پلیسی که کلید جنایتو کشف کرده باشه با غرور گفتم: می گم این امیرحسین چرا همه اش می گه بلد نیستم...نگو منبع اش تویی...

:))


گمـــــــشده :)
۲۸آبان
چند روز قبل طی یک مکامله ی کامنتی با بی بی فهمیدم یه سری از کتابایی که من لازم دارم رو اون هم داره. از خدا خواسته آدرس دادم که برام پست کنه. اونم دریغ نکرد و دو روز پیش کامنت داد که پستشون کرده. سفارش هم کرد خونه بمونی ها....نری بیرون که کتابا برگشت بخوره.
منم بهش اطمینان دادم که همیشه یکی خونه هست.
خلاصه من خودمو تو خونه حبص (؟) کردم. تا دیروز صبح که الی هوس کرد بره بیرون. منم باهاش رفتم و به مادر جان توصیه کردیم خونه بمونه.
در فاصله ی 10 دقیقه ای خونه بودیم که گوشیم زنگ خورد. الی برداشت و گفت پستچی اومده.
منم که فکر می کردم خانوم همسایه خونه نیست و مطمئن بودم که مادر گرام هم جیم شده رفته بیرون نون بخره، گفتم بهش بگو منتظر بمونه 5 دقیقه دیگه می رسیم.
الی رو ول کردم و دویدم....یعنی دویدم ها..(کوچه ها خلوت بود)
اینقدر دویدم که دقیقا راس 5 دقیقه رسیدم سرکوچه مون. آی نفس نفس می زدم. آی نفس نفس می زدم...
از دور دیدم آقای پستچی سر در جیب پیراهنش فرو کرده و با برگه هایی که دستشه بازی می کنه. داشت کم کم کلافه می شد.
بهش رسیدم و با همون نفس نفسی که می زدم سلامش کردم و عذرخواهی و ابراز شرمندگی بابت تاخیر پیش اومده.
اونم وقتی دید من هی دارم نفس نفس می زنم دیگه دلش به رحم اومد و اعتراض نکرد.
بسته رو گرفتم و اومدم خونه. بازش کردم و کتابا رو یه نگاه کردم. یه یادداشت آخر یکیشون بود. آی خندیدم خوندمش. آی خندیدم خوندمش. چند تا نقاشی زیبا هم بود. نقاشی ها واقعا هنری بودن.در ادامه مطلب بخشی از متن و نقاشی ها اومده.
گمـــــــشده :)
۲۷آبان

یکی از بهترین کتابایی بود که در مورد غائله ی کردستان خوندم.

اصل کتاب می خواد در مورد شهید محمد بروجردی صحبت کنه اما خواه نا خواه در همه جای کتاب، اسم  میرزا محمد یا نام کردستان گره خورده...

انگاری این دو بدون هم معنا ندارن...

گمـــــــشده :)
۲۷آبان

دیشب به الی جانمان اصرار کردم یه چیزی بنویسه که من اینجا بزارم...نتیجه شد این:

گمـــــــشده :)
۲۶آبان

همه مون یه خاطراتی از کلاس اولمون داریم..

ولی من یادمه وقتی دیدم پدر گرام اولین دفتر کلاس اولمو یادگاری نگه داشته خیلی خوشحال شدم.

بعد ها اولین دفتر مشق کلاس اول الی رو هم یادگاری نگه داشت.

اولین دفتر مشق امیرحسین هنوز تموم نشده و یه 10-15 برگیش مونده ولی من نتونستم تا تموم شدنش صبر کنم...

و نتیجه شد این..

گمـــــــشده :)