بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۳۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

۳۱مرداد

اگه ارشد شهر دیگه قبول بشه و بره...نمی دونم وقتای الافیمو با کی باید بگذرونم..

اگه ارشد قبول نشه...نمی تونم کتاباشو ازش بگیرم و خودم برای ارشد بخونم..

خودمم نمی دونم دوست دارم قبول بشه یا نه..

ولی فک کنم دوست دارم قبول بشه..

هزینه ی کتابا خییییییییییلییییییی سرسام اوره...

والا..

:))

گمـــــــشده :)
۳۱مرداد

آیا می دانستید...

گمـــــــشده :)
۳۱مرداد

عمو بزرگه 2 یا سه سال قبل از فوتش..

یه روز داشت باهام حرف می زد..

بحث کشیده شد به روزه و نمازای قضا شده..

یه حساب سرانگشتی کرد..تخمینی بیشتر از هزار رکعت نماز قضا داشت...

روزه هاشو یادم نمیاد دیگه...

همون موقع گفت: نخیر..نمی ارزه...هزااااااااار رکعت...کی اینا رو قضا کنه...

حدود 3 سال بعدش فوت کرد..دیگه نمی دونم قضاشونو خوند یا نه..

منم چند وقت پیش داشتم به روزه و نمازای قضام  فکر می کردم ..

حدود 180 روز روزه ی قضا می شه..

ولی این خوبه..با این مشکل ندارم..

خوندن نماز قضا خداییش تو کَتَم نمی ره..

زیاده واقعا..

6 سال...هر سال 365 روز...هر روز 17 رکعت..چقدر می شه کلا...

37230 رکعت...

می ارزه یعنی...

فک کنم از خدا بخوام بی خیال این 3000 رکعت بشه و حق خودشو ببخشه راحت تره ...نه...

والا..:))


گمـــــــشده :)
۳۱مرداد

بابا همیشه ازین ماشین کوکی های اسباب بازی دوست داشت..

یادمه 4 یا 5 سالم بود..

با هم رفتیم اسباب بازی فروشی..

من عروسک دوست داشتم..اون ماشین پلیس کوکی..

آخرش هم همون ماشین کوکی رو خریدیم..

خوشگل بود..آبی تیره...

می زاشتیمش تو یه تشت گنده و کوکش می کردیم...اون ماشینه هم یه مسیر دایره وارو هی دور می زد...

تا وقتی کوکش تموم می شد..

الی که بچه بود..گویا باز بابا هوای بچگی به سرش می زنه...

می ره یه ماشین اسباب بازی می خره..

منتها این یکی دیگه کنترلی بود..

خخخخ

جدیدترین ماشین کنترلی که اون موقع تو بازار می شد پیدا کرد...

الی کلی ذوق کرد از دیدنش..

ولی بازم در واقع بابا اینو برای خودش خریده بود...

واسه امیر حسین تا دلتون بخواد ماشین خریده..

انواع و اقسام مختلف...

از کوکی و قدرتی گرفته تا ساده و کنترلی..

فکر کنم دیگه عقده ی ماشین اسباب بازی نداشته باشه...:))

آخه چند وقته براش ماشین نمی خره..:)))

+++انگیزه ی نوشتن این پست و پست قبل..اینجا

گمـــــــشده :)
۳۱مرداد

از بچگی هیچ وقت از اسباب بازیای پسرونه خوشم نیومده...

هیچ علاقه ای هم نداشتم باهاشون بازی کنم..

ولی عاشق عروسکام بودم..

تا کلاس پنجم یادمه هر شب همشونو می خوابوندم تو یه جعبه ی چوبی و کلی بهشون رسیدگی می کردم و باهاشون حرف می زدم..

براشون اسم می زاشتم..اسمایی که با ظاهرشون متناسب باشه...

یه روز یکی از اقوام اومدن خونمون..دخترش عروسکامو دوست داشت...

من مدرسه بودم..

وقتی برگشتم..دیدم خندان (یکی از عروسکام) نیستش..

مامان خونه نبود..از بابا پرسیدم..:" اون عروسکه رو دخترِ عمه با خودش برد؟"

بابا:"آره بردش..اشکال نداره عزیزم..پدرشون تازه فوت کرده..نمی شد ازش بگیرم..دلش میشکست..تو دیگه بزرگ شدی..اون بچه اس هنوز"
وقتی اینو گفت به روی خودم نیاوردم و گفتم اشکالی نداره..

ولی وقتی رفتم تو اتاقم که لباسامو عوض کنم، زدم زیر گریه..اینبارم حواسم بود که بابا اشکامونبینه..

ازون روز به بعد روز به روز بیشتر از عروسکام فاصله گرفتم..تا جایی که بیشتر از 10 ساله هیچ عروسکی ندارم...

اما چهره ی عروسکایی که هر شب تو اون جعبه ی چوبی می زاشتم هنوز یادمه..

حتی بعضیاشون رو می شه از تو انباریمون پیدا کنم..ولی هیچ وقت نمی رم سراغشون..


گمـــــــشده :)
۳۱مرداد

بچه بودم..کمتر از 5 سال..الی هنوز به دنیا نیومده بود..

چشمام مشکل داشت..باید عمل می شد..

تو یکی از بیمارستانای تهران..

من و بابا سالی چند بار برای دیدن دکترم یه سفر دو روزه به تهران داشتیم..

تو هر سفر گاهی مامان میومد..گاهی عمو..گاهی دایی...

گاهی هم فقط ما دو تا می رفتیم...

بیشتر دوست داشتم با عمو بریم..مهربون بود..دوستش داشتم..

واسه عمل با عمو رفتیم..

کارای بستری که انجام شد..عمو برگشت شهر خودمون...

من و بابا موندیم..

یه روز بعدازظهری خواب بودم..

گویا بابا می ره بیرون از بیمارستان ..

وقتی بیدار شدم و دیدم نیست کلی ترسیدم..زدم زیر گریه..آروم گریه می کردم..

یادمه یه آقایی رو تخت کناریم خوابیده بود..

با صدای گریه ی من بیدار شد..(آروم گریه می کردم ها...خواب اون سبک بود)

وقتی دلیل گریه کردنمو فهمید با همون چشمای خوابالو  دلداریم داد..منم تند تند صورتمو تو روشویی می شستم تا اگه بابا یهو برگشت نفهمه گریه کردم و فکر نکنه من توسو هستم..

ولی فایده نداشت ..هی می شستم..هی دوباره گریه ام می گرفت...

تا این که اومد..

دلم می خواست بپرم بغلشو گریه کنم..و بگم چرا منو تنها گذاشتی و رفتی..

ولی کاری نکردم...سرمو انداختم پایین و زمینو نگاه کردم..

قیافه ام زار می زد که کلی اشک ریختم..

بابا یه قیافه ی عاقل اندر سفیهی به خودش گرفت و گفت: من که دور نرفتم..چرا گریه کردی..بزرگ شدی دیگه...

++نه خداییش بچه 4سالو نیمه بزرگه...نه واقعا...بزرگه...!!!!!!همین که بدون مامانم همه جا دووم می آوردم خودش کلی بود..

ولی خدا وکیلی بدون بابا هیچ جا آروم نداشتم...


گمـــــــشده :)
۳۰مرداد

کسی می دونه خانوم هموستات چرا نیست...هوم...

گمـــــــشده :)
۳۰مرداد

دوست گرام صب زنگ زده..می گه بیا بریم بیرون..

رفتیم..

می خواست برای نامزدِ  بعدِ اینش کادو بگیره..

کل بازارو گشتیم..

هی انتخاب می کرد..

من می گفتم.."نه..این خوب نیست.."

"نه این کوچیکه"

"این رنگش بده"

"این گرونه"

خلاصه دو ساعت و نیم ما گشتیم..اونم پیاده..

آخرش گفت: "یسرا بی خیال..به خودا خودم بودم تا الان تو خانه نشسته بودم..داشتم ناهارمو می خوردم.کمرم درد گرفت.."

می گم:"خودم که مخاطب خاص ندارم..بزار یه چیز درست حسابی برا مخاطب خاص تو بگیریم..دست کم عقده ای نشم.."


گمـــــــشده :)
۳۰مرداد

دیروز دوستم زنگ زد..کار داشت..

قبل ازین که تلفنو قطع کنه، می گه: "یسرا پروژه تو چیکار کردی؟ ما انجام دادیم"

می گم: هیچی ...همون طوری مونده فعلا..می خوام با یه نرم افزار دیگه کار کنم..

اون یکی دوستم کنارش بود..شیرازیه...واسه تحویل پروژه اومده  اینجا..

جریانو که شنید گوشی رو گرفته و می گه:" ببین نرم افزار رو سیستم من جواب داده..فردا بیا تا با هم انجامش بدیم."

بعد از اندک مقداری تعارف و اینا قبول کردم..

از خوشحالی سر از پا نمی شناختم...:))))

تا این که شبش پیام داده و می گه: "5 شنبه کار دارم..شنبه بیا"

منم شنبه باید می رفتم سرایدار می شدم دیگه..اونوزنگ زدم کنسل شد ..واسه هفته بعد..

صب دوباره زنگ زده و می گه:" من شنبه ظهر می رم شیراز..کلی هم باید امضا جمع کنم..تو هم نمی رسی الان بیای اینجا..برام صورت پروژه رو ایمیل کن..خودم انجام می دم.."

منم بعد از اندکی تعارف و اینا..مختصات نقطه ها رو بهشون دادم...(بیرون بودم..نمی تونستم ایمیل کنم.)

به نظرتون نرم افزار خرکی دوباره ارور نمی ده..

یعنی ممکنه از شرش خلاص بشم..

یعنی می شه...

هووووم..

+_+

گمـــــــشده :)
۳۰مرداد

بابا: خانوم نزار این بچه (یعنی من) این قدر تو خیابونا ول باشه..

مامان : چرا؟چیکارش داری!..همه اش چشم بدوزه به این لپ تاب خوبه؟

بابا: یه آمریکایی رو کشتن آخه..

مامان: از کجا...ایران؟

بابا: نه..روسیه...

من:O_o

مامان: :-)

گمـــــــشده :)