بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۷۰ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

۳۱تیر

می گم روزگار  واسه همه زود می گذره یا فقط واسه من داره زمان عین باد می گذره.....

ماه رمضان امسال هم اش در حال دوندگی بودم...نفهمیدم چه طور شد 24 ام...

گمـــــــشده :)
۳۱تیر

وقتی بچه بودم علاقه ی شدیدی به این داشتم که با پدر گرام کارتون تماشا کنم...

یعنی کیف می کردم وقتی کارتونی که من دوست داشتم رو اونم می دید...

قبلا با امیرحسین خیلی کارتون می دیدم...

ولی چند وقتیه این کارو ترک کردم..

و هر وقت اون نمی ذاشت من برنامه ی دلخواهم رو ببینم ...خیلی راحت می رفتم به یه کار دیگه می رسیدم...

وقتی می فهمید می خوام برم می گفت: نمی شینی با هم ببینیم...

منم یه نه می گفتم و الفرار....

تا حدود ده روز پیش...

اومدم یه سریال نگاه کنم...

بابا داشت اخبار می دید..

منم شبکه رو عوض کردم...

اونم پا شد رفت...

کلی بهم برخورد...

چند وقته یه کارتونی پخش می شه از پویا به اسم "مارکو"

ازش خوشم اومد..یکی دو قسمتشو دیدم...

دیگه مگه ول می کنه..

خواب باشم یا بیدار اصلا مهم نیست..

کار داشته باشم یا نه....بازم مهم نیست...

تنها چیزی که مهمه اینه که 5و نیم عصر با امیر حسین  در حال دیدن مارکو باشم ..

صبح که از خونه میام بیرون می گه: آجی کی بر می گردی....ظهر؟ به مارکو می رسی؟

ظهر که می خوابم می گه: آجی وقتی مارکو شروع بشه بیدارت کنم...؟

کتاب می خونم ..صدای تیتراژش که میاد بدو بدو میاد تو اتاق ...

کتابو می گیره از من...

آجی بدو بیا مارکو شروع شد...

کلا تمام تلاشش رو می کنه که موقع دیدن مارکو کنارش باشم...

imag

گمـــــــشده :)
۳۱تیر

چند وقت پیش حاجی یه پست زد تو وبش...با این مضمون که یه عبارت ترکی رو به روسی نوشته بودن و باقی ماجرا...چون نمیرسم لینکو بزارم و احتمالا پست رمز دار بوده به همین توضیح اکتفا می کنم..

الان من تو وضعی هستم که هر روز یاد اون پست می افتم...

از 16 تیر تا حالا درگیرشم...

خودم نصب کردم..گفتن یکی از گزینه هاش نصب نشده...

کلی این و ر و اون ور رو گشتم تا یکی رو پیدا کردم نصبش کرد...

رفتم پیش یکی از دوستان که با هم انجام بدیم...خوب بود روال کلیه کار رو یاد گرفتم..

شروع کردم به مسیر زدن...

تا یه جای پیش می رفتم و از اون به بعد قفل می کرد...

دوباره رفتم پیش دوست گرام...

کاشف به عمل اومد که نرم افزار مربوطه فقط یه بار نقشه رو باز می کنه و باید تو همون یه بار همه ی عملیات روش انجام بشه و اصلا برنامه رو نبندی...

خب منم همین کارو کردم...رسیدم به دو مرحله ی پایانی ...

از خوشی داشتم ذوق مرگ می شدم ...

که....

جدول عملیات خاکی و منحنی بروکنر مسیر هر دو صفر شدن...

و این یعنی دوباره همه چیز از اول...

دوباره رفتم پیش دوست گرام ..که ورژن قدیمی تر نرم افزار رو ازش بگیرم...

باشد که مورد قبول افتد...

از بس رفتم خونه ی این بنده خدا...علاوه بر تایم خواب خودش ...تایم خواب مامان و بابا و حتی ساعت تعطیل کردن و باز کردن مجدد مغازه هاشونم یاد گرفتم...

ایضا ساعت برگشت برادرش و خانومش از سر کار..

بگذریم..ورژن قدیمی رو ازش گرفتم و به امید نصب اومدم خونه...

دیدم ای دل غافل ..ارور می ده..

دوباره روز بعد رفتم خونه ی دوست گرام...

کاشف به عمل اومد که باید ویندوز عوض کنم...

دیروز یعنی 22 رمضان بردم ویندوز رو عوض کردم...

حالا نرم افزار روش نصب نمی شد..

دوباره کاشف به عمل اومد (این دفعه تلفنی) که باید ویندوز 32 بیت نصب کنم...

الان اومدم بیرون...ساعت 10 و 25 دقیقه ی 23 رمضانه...

مغازه ی مورد نظر بسته ..منم اومدم کافی نت...

خداییش جا داره از دیوونگی به جنون برسم؟...نداره....؟

حالا اینا به کنار...

می گم این نت خونه رو وصل کنید...

می گن تا این یه واحد تموم نشه عمرا...

الی اینو که شنید همچین جمله ای تحویل من داد:

" بوق.....بوق....بوق....کی تمام می شه...بووووووووووووووق ...بوووووق...بووووق....چرا این قدر طولش می دی آخه...."

اون بوقا ..بوقه دیگه..:))

اینا سختیای زندگیه...که اصلا هم پیام بازرگانی نیست...

:))

ح.ن: پست ثبت موقته...دیروز نوشتم..یعنی 30 تیر..

گمـــــــشده :)
۳۰تیر

-چطوری می شه خدا رو دید؟

+ خدا روکه نمی شه با چشم  دید..

- اصلا خدا کجاست..تو هوا؟...تو آسمان...؟

+نه...خدا تو دل آدماس...

-چه می گی آجی...خدا به اون بزرگی چطور تو شکم من جا می شه آخه..مگه بچه اس...

(تو عمرم تا این حد قانع نشده بودم)

+نه منظورم از دل ، قلبه ..نه شکم...

-قلب کجاس ..چقدریه؟

(جاشو بهش نشون دادم ایضا اندازه اش رو...)

-اینم که خیلی کوچیکه...

اصلا خدا چیه..

+دیدی وقتی خیلی ناراحتی و می ترسی می خوای از یکی کمک بگیری ..اون یکی خداس..

یا وقتی خیلی شادی...می خوای از یکی تشکر کنی ..اون خداس..

(یعنی خودمم نفهمیدم چی گفتم خدا وکیلی...آخه یکی نبود بگه بچه ی 6 ساله این چیزا رو می فهمه...)

اصلا صب کن ببینم ..تو از کجا می دانی خدا بزرگه..؟

+ خودم تو شبکه پویا دیدمش...اصلا شبیه این چیزایی که تو گفتی نبود...خدا اونجا خیلی بزرگ بود..

با چشم هم می شد دیدش..من دیدم...

(جا داشت در اون لحظه ..بیل رو از حیاط می آوردم و تی وی رو باهاش خرد خاکشیر می کردم...)

گمـــــــشده :)
۲۵تیر

 

هر وقت که می رفتم کتابخونه ی دانشگاه این حدیث رو می دیدم...

دوستش داشتم...نمی دونم چرا...

 

++کسی که سرپرستی کند یتیمان آل محمد را که از امام و رهبرشان جدا شده و سرگردان در نادانی و گرفتار در دست های شیاطین و بدگویانِ از دشمنان ما می باشند، پس آنان را از سرگردانی و چنگال وسوسه ها و سلطه ی شیاطین با حجت های الهی و راهنمایی های پیشوایان دین نجات دهد ، برتری او در پیشگاه خداوند بر کسی که در افضل مواقع عبادت می کند ، از برتری آسمان بر زمین و برتری عرش ، کرسی و حجاب ها بر آسمان بیشتر است ، و برتری او بر این عابد مانند برتری ماه است بر پنهان ترین ستاره در آسمان.

امام جواد (ع)

+++دوستان فرصت نشد تک تک بیام وباتون و بخونمتون...

و همین طور سلام کنم...:))

همین جا هم سلام می کنم به همه....

هم التماس دعا تو این شبای بزرگ....

 

 

گمـــــــشده :)
۲۵تیر

 

+تو خیلی بدی یسرا...اصلا با من حرف نمی زنی...

یه وقت می میرم ...میای بالا قبرم ..هی حرف می زنی و گریه می کنی ...ولی هیچ جوابی نمی شنوی..

منم اون لحظه دور سرت می چرخم و می گم اون موقع که زنده بودم ..سالی یه بار نطقت وا نمی شد....الان که مردم ...اومدی حرف بزنی..منم جوابتو نمی دم تا دلم خنک شه...

**من از وقتی 12 یا 13 سالم بود رو آوردم به نوشتن...

اوایل فقط خلاصه ی کتابایی رو که می خوندم و دوست داشتم می نوشتم ..که یادگاری بمونه برام..

بعد ها هر چیزی که برام جالب بود رو می نویشتم..

بعد تَرِش شروع کردم به خاطره نویسی...

بعد تَرتَرِ ش  هر وقت خیلی شاد بودم..یا خیلی ناراحت بازم می نوشتم...

خوشحال بودم ..احساسمو می نوشتم...

گریه ام می مومد...همین طور که اشک می ریختم بازم می نوشتم...

الان اینجا می نویسم...این که حدود 350 پست زدم در عرض حدود 5 ماه دلیل بر پرحرف بودنم نیست..

من عادت دارم به نوشتن...اگه یه مدت ننویسم دلم تنگ می شه براش...

نوشتن باعث شد که کمتر حرف بزنم...

تقریبا هیچ وقت دردو دل نکنم...به خصوص با پدر و مادر...ایضا خواهر و فامیل..

دردی ندارم اصلا که قابل گفتن باشه...

درد داریم تا درد...

گدشته ازینا ماها عادت کردیم به جای گوش دادن و صبور بودن فقط نصیحت کنیم..

متنفرم از نصیحت کردن..

همیشه با هر سختی بوده بالاخره راهمو پیدا کردم..دیر و زود داشته ..ولی بالاخره پیداش کردم...

دلم می گیره وقتی مامانم میاد این حرفا رو می زنه...

بعد ِ بوقی هنوز نمی دونه کم حرفی و سکوت من از روی عادته نه از روی مشکل داشتن...

 

گمـــــــشده :)
۲۵تیر


 

 

کارم داره...

ولی من دوست ندارم اون کارو انجام بدم...

هی می گه..

من هی می گم بی خیال مامان..

تیر آخرو می زنه..

+شیر مادرت بیا بچه...

منم که خوشحال...می گم: من شیر خشکی ام...

+حالا نه که همون شیرخشک رو هم بابات بهت داده که اینو می گی...

دیروز دوباره کارم داشت...

و من نمی خواستم انجام بدم...

بازم گیر داد و گفت: شیر مادرت بیا...

می  گم من شیر خشکی ام...

می گه ای بابا ...خب به رنج پدرت بیا ...

++اصلا تو خلاقیت مامانم موندم...

لازمه بگم این مکالمات خیلی دوستانه صورت گرفته...؟

 

گمـــــــشده :)
۲۳تیر

دم ِ مسی گرم...

اصلا من این بشرو این قده دوز می دارم...

متین...آقا...اصلا همه چی تموم..

یعنی این بینوا باید توپ رو از دروازه ی خودشون از دروازه بان می گرفت و تا دروازه ی حریف می رسوند و بعدش هم می کوبوند تو دروازه ..وگرنه از سایر آرژانتینا بخاری بلند نمی شد اصلا...

بیچاره همین کار رو هم می کرد ها..منتها زور آلمان بیشتر بود دیگه...

++دم ِ مسی گرم...

اصلا من این بشرو این قدر دوست می دارم...

چون باعث شد دیشب بعد از چند روز بابا بخنده...

ازون بیشتر نطقش وا شد اصلا...

حرف می زد...

کلا چند وقته تو خودشه...

تو لاک خودشه و دنیای خودش...

از اول شروع جام سه تا بازی رو هم کامل ندیده...

یه بازی ایران نیجیریه رو کامل دیدیم ..و این بازی آخر رو...

دلم تنگ شده بود برای این که دور هم بشینیم و یه چیزی ازین تی وی بی خیر ببینیم...

دلم تنگ شده بود...

دمِ مسی گرم...

کلی خندیدیم دیشب...

به تلاشش...

یه مسی بود و یه آرژانتین...

 و خنده های ما...

دم ِ مسی گرم....


ح.ن: اینم بگم بخندین..

گوتزه از نگاه من: این چرا این قدر شبیه دختراس...ابروهاشو خیلی خوشگل گرفته...

گوتزه از نگاه الی: والا اینی که من می بینم بیشتر شبیه بچه بسیجی هاست...

:))

گمـــــــشده :)
۲۳تیر

داشت با الی بازی می کرد...

شوخی شوخی دعواشون شد..

الی: یسرا اون کامیونش رو بردار...زود باش دیگه..

امیرحسین: نه یسرا...برِش نداری...نه...

من کامیون رو برداشتم...

وقتی دید کامیونش رو گذاشتم یه جای دیگه...همین طوری نیگام کرد و یهو گفت:

" خیلی بدی...چرا به حرف الی گوش دادی؟....من که همیشه با تو دوستم...با الی قهرم...چرا الان با من دوست نبودی؟

اصلا دیگه باهات قهرم...ازین به بعد با الی دوستم...تو دوستم نداری.."

++ یعنی تو عمرم این قدر از انجام کاری پشیمون نشده بودم...بنده خدا اصلا تمام تصوراتش به هم خورد...



گمـــــــشده :)
۲۳تیر

تکیه داده بودیم به دیوار..کنار تابلو ی که نمرات رو توش می زدن..

ساعت حدود 1 بعد ازظهر...

صدای پا میومد...اونم هراسان...

یه دختری خیلی خیلی با عجله و پر از استرس اومد کنار تابلو...

چشماش شده بود عینهو دو کاسه ی خون...

مث این که کم خوابی داشت...

یه نگاه به نمره ها کرد..

آروم سرشو زد به تابلو و زد زیر گریه....

ترم چهارم بود..درس مقاومت مصالح...

چون ترم چهارم بود یعنی یه بار این درسو افتاده...یا درس قبلش رو...و این یعنی ممکنه به جای 8 ترمه 9 ترمه تموم کنه...

کمی که آروم شد دوستم نمرشو  پرسید ..

+8..

_ خب دیگه چرا ناراحتی ...گفته دو نمره تمرین به همه اضافه می کنه.( زیر برگه نوشته بود)

+آخه تمرینا رو هم کامل تحویل ندادم...

- اشکال نداره..برو باهاش صحبت کن..بگو براش میاری...این حال تو رو که ببینه قبول می کنه..

راست می گفت..چشماش دو برابر اندازه ی معمول شده بود..انگاری داشت از حدقه می زد بیرون...

در اتاق استاد باز بود ..یه کمی صبر کرد تا اشکاش تموم شه..نمی شد...دست خودش نبود..

در زد و رفت تو...هنوز می شد  اشکو تو چشماش دید..

با استادش صحبت کرد..قبول کرد..

حاشیه نوشت: ترم دوم بودم ...و اولین درس اختصاصی...و طبق معمول مثل همه منم شب امتحانی بودم..

منتها از شانس بدم امیر حسین مریض شد و نتونستم هیچی بخونم...

خیلی به من وابسته بود و موقع مریضیش این وابستگیش چند برابر می شد...

شب قبل امتحان تا می تونستم گریه کردم...طوری که صبح روز بعد با وجودی که کمترین نمره مال من بود و مطمئن بودم از پاس نشدن تو این درس...اما تنها کسی بودم که نیشم تا بناگوش باز بود و می خندیدم..

ترمای بعد هم همین بود...همه مغموم و ناراحت...من شاد شاد...انگاری که مثلا 7 فرقی با 17 نداشته باشه..

دلیلش هم واضح بود...من گریه هامو شب قبل از امتحان می کردم...

دیگه بعد از امتحان شوکه نمی شدم...

:))

گمـــــــشده :)