بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۲۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

۲۹اسفند



دوستان عزیزم ان شا الله که در پناه حضرت زهرا سلام الله علیها سالی پر از خیر و برکت داشته باشید.

گمـــــــشده :)
۲۹اسفند

*خیلی اصرار کرد که براش نقاشی بکشم. قول الکی دادم که بعدا می کشم و ولی بعدا به بهانه ی شستن ظرفا یا انجام کارای خانه براش نکشیدم.

**والدین گرام می خواستن برن بیرون. قبل از رفتنشان از من قول گرفت که باهاش بازی کنم. چون خیلی اصرار کرد و برای اینکه نمی خواستم با والدین بحث کنم، گفتم"باشه" ولی وقتی اونا رفتن به بهانه های مختلف فرستادمش دنبال نخود سیاه...

***می خواست اسباب بازیش رو براش درست کنم. بلد نبودم. خیلی اصرار کرد. گفتم "باشه بعدا درستش می کنم" بعدا هم به بهانه های مختلف زدم زیرش....

تا دلتان بخواد ازین مثالا سراغ دارم..

این در حالیه که همیشه سعی کردم یا قولی بهش نَدم یا اگه این کارو می کنم بهش عمل کنم. منتها امان از بی حوصلگی و خوددرگیری...

دیشب داشتم با برادر جان "دانشگاه هیولاها" رو نگاه می کردم که گفت:"آجی بعد ازین فیلم برام نقاشی می کشی؟"

من: نه داداش. باید برم ظرفارو بشورم. بعد از شستن ظرفا می کشم برات.

برادرجانمان برای اولین بار گفتن که: نخیر. دروغ می گی. همیشه همینو می گی. نمی خوام. باید بعد از فیلم برام بکشی. نمی زارم ظرفا رو بشوری.

خب خیلی به من برخورد وقتی این جمله رو شنیدم. دوست ندارم دروغ گو خطابم کنن. ولی خب از قدیم گفتن حرف راست رو باید از بچه شنید.

برای اینکه با هم دعوامان نشه قبل از پایان فیلم رفتم تو آشپزخانه و به کارام رسیدم. برادر جان هم نقاشی کشیدن رو فراموش کرد...


گمـــــــشده :)
۲۸اسفند

الی جووون: یسرا منو بیشتر دوست داری یا لپ تابو؟

من: ببین الی جوون این لپ تاب دخترمه ولی تو خواهرمی. خب هر آدمی دخترشو بیشتر دوست داره دیگه...

الی جون: ببین یسرا من زن ام. بالاخره این لپ تابو می شکنم. حالا می بینی...

:))

گمـــــــشده :)
۲۸اسفند

با الی جووون رفته بودیم بیرون یه دوری بزنیم.

یه گوشه از بازار رو الهیه رو هر سال اختصاص می دن به وسایل نوروزی و هفت سین. امسال یه آقایی یه لباس خرسی هم پوشیده بود. و مردم رو دعوت می کرد به اونجا...

مسیر همیشگی ما طوریه که از کنار آقا خرسه رد می شیم..

خیلی هم خرس شیرینیه. الی جوون بهش می گه خرس برادر...

از دور که می دیدیمِش می زدیم زیر خنده با این فرض که خرس برادر متوجه ما نمی شه...

نگو خرس برادر کاملا متوجه ما هست و بنده خدا هربار که از کنارش رد می شدیم کلی جینگولک بازی در میآورد...

حالا ما تو این فکر بودیم که این خرس برادر برای این جینگولک بازیا پول هم می گیره یا نه...؟

جینگولک بازیاش حسّ خوبی به ما می داد. دوست داشتیم یه جوری جبران کنیم.

موقع برگشت با الی جووون توافق کردیم که اگه کسی بهش پول داد ما هم بدیم. وقتی نزدیکش شدیم هیشکی نبود. نفهمیدیم باید پولو بدیم بالاخره یا نه...

خرس برادر هم مثل اینکه فهمیده بود ما دوبه شک هستیم آمد وسط راه عبوری ایستاد و با این کارش من و الی مجبور شدیم از دو طرفش رد بشیم.

خرس برادر هم کم نیاورد و خطاب به الی جووون گفت: خانما به من عیدی نمی دین؟

هیچی دیگه پولو دادیم و تمام راه برگشت رو ریسه رفتیم از خنده.

خرس برادر باحالی بود.

گمـــــــشده :)
۲۷اسفند

همه ی ما یه سری خاطره از دوران کودکی به یاد داریم.

بعضی از اون خاطرات ناشی از دلخوری هایی هست که از اطرافیان داریم. و مسلما یادآوری اون ها برای ما سخت و عذاب آور خواهد بود...

بعضی دیگه از اون خاطرات ناشی از تاثیرات مثبتی هست که اطرافیان در ما به جا گذاشته اند و همیشه وقتی یاد اون خاطرات می افتیم احساس خوبی پیدا می کنیم و با لذت از اون دوران یاد می کنیم.

الهه همیشه از دوران ابتداییش به عنوان بدترین دوران زندگیش یاد می کنه. و حق هم داره. کوتاهی هایی صورت گرفت که نباید می گرفت.

خیلی دوست دارم، بدانم وقتی امیرحسین به سنّ الهه می رسه و از روزهایی که امروز و دیروز و فردا سپری کرده، یاد می کنه حسّ خوبی داره یا....

از صمیم قلب آرزو می کنم حس خوبی داشته باشه...

گمـــــــشده :)
۲۶اسفند

بعضیا ازین می نالَن که هر کی خواهان اونا می شه یا سن پدرشان رو داره یا پسرشان...

بعضیا ازین می نالَن که هر کی خواهان اونا می شه یه بیکارِ الافه...

بعضیا ازین می نالَن که هر کی خواهان اونا می شه شبیه یه عقب مانده ی روانیه....

بعضیا ازین می نالَن که هر کی خواهان اونا می شه شرایط خیلی بدی داره. طوری که نمی شه ریسک کرد و پذیرفت...

بعضیا ازین می نالَن که هر کی خواهان اونا می شه به پولشان چشم دوخته نه خودشان...

بعضیا ازین می نالَن که هر کی خواهان اونا می شه خانواده یه سنگی جلو پای طرف  می زاره و وصلتی سر نمی گیره..

بعضیا ازین می نالن که.....

بعضیا اما ازین می نالَن که اصلا کسی خواهان اونا نیست....

و من نمی دانم کدام یکی از شرایط بالا واقعا ارزش نالیدن داره. شاید همه ی موارد. چون به هرحال در همه ی گزینه ها هنوز تنهایی....


گمـــــــشده :)
۲۳اسفند

عادت کرده هر چیزی رو آماده تحویل بگیره. و من زیر بار نمی رم. الی جانمان هم نمی ره...

دوست داره براش کتاب بخوانم. کتابو میاره و می گه: آجی اینو برام بخوان لطفا!

می گم: پسرم همه ی خرفا رو یاد گرفتین دیگه. بیا شما بخوان. هرجا بلد نبودی کمکت می کنم. یه کلمه رو با زحمت و کمک من می خوانه و دِ بدوووووو...می ره و پشت سرش رو هم نگاه نمی کنه...

الان من دقیقا اینو باید کجای دلم بگذارم؟

****

یکی از معضلات ما در دوران طفولیت این بود که یه هفته ی آخر سال (هفته ی آخر اسفند) تا کی بریم مدرسه؟

هر سال سر این که یه روز بیشتر برم مدرسه با پدر جانمان بحث می کردم و صد البته که اون برنده بود.

امروز برادرجانمان با کلی معصومیت به پدر جان می فرمایند که: بابااااااااااااااااااا می شه فردا برم مدرسه؟ آخه ورزش داریم...

هرچند دُز معصومیتش خیلی بالا بود ولی پدرجانمان موافقت نکرد....

گمـــــــشده :)
۲۲اسفند

چند وقته دارم فکر می کنم که سال 93 چه کارای مثبتی انجام دادم. یه لیستی تو دهنم مرور شد. که تعدادش به انگشتان یک دست هم نمی رسید. بابت همون هم شکر..

اما علاوه بر اون چند وقته یه چیزی داره تو مغزم رژه می ره. اونم این جمله است که:

"بزرگترین خریت یا به عبارت مؤدبانه تر اشتباه من در سال اسب که خیلی هم دوستش می داشتم این بود که سه ماه مانده به کنکور احساسم بر عقلم چیره شد و قید درس و درس خواندن رو به کلی زدم."

یه جورایی از روی لجبازی این کارو کردم. شایدم عصبانیت. حق با من بود ولی لجبازی کردن هم راه داره. دست کم طوری لجبازی می کردم که این طوری کاسه ی چه کنم چه کنم دستم نگیرم. روزی نیست که دلهره ی اعلام نتایج رو نداشته باشم.

نه این که داشتن یه مدرک جدید برام مهم باشه. واقعا اهمیتی برام نداره. ولی آدم باید به شرایطش نگاه کنه بعد بیفته روی دنده ی لجبازی و مهار عقلشو بده دست احساسش....

خریّت یا به گونه ی مؤدّبانه تر بزرگترین اشتباه عمرم رو تو سال اسب انجام دادم که خیلی هم دوستش می داشتم...

چه می شد اگه اون سه ماه هم شبیه این اسب پایینی بودم.....

گمـــــــشده :)
۲۱اسفند

داشتم یه متن برای پدر گرام تایپ می کردم که به این موارد برخوردم. حالا می گم قصه چیه:

-         ذهن کنجکاو و جستجوگر که موجب می شود فرد برای دانستن هرچه بیشتر، تلاش کند.

-         توانایی دیدن چیزهایی که دیگران نمی بینند.

-         نوعی واهمه و احساس تعجب نسبت به مسائل

-         نگرشی مبتنی بر درک مسائل و نه قضاوت کردن درباره ی آنها

-         دارای نوعی نیروی تخیل مولد و مفید هستند.

-         با محیط برخوردی عاطفی دارند.

-         نوعی وابستگی شوق انگیز و همراه با اعتماد به نفس به زندگی دارند.

-         انعطاف پذیری ذهنی، انرژی روانی زیاد، هوش بسیار، تحمل مسائل مبهم توأم با انگیزه برای روشن کردن و دقیق شدن در آن ها، جرأت برای خود بودن و از جمع جدا ماندن یا در صورت لزوم مقابل جمع ایستادن، آگاهی از فرآیند ذهن نیمه هوشیار که مرز بین ذهن آگاه و ناخودآگاه است.

-  ترجیح مسائل پیچیده ی غیر قرینه و غیر کامل، توانایی و ظرفیت درک مستقیم و تعمق و تامل در مسائل، نوعی انگیزه ی قوی برای کامل شدن و سازگار کردن تضادهای طبیعت خویش

اینا ویژگی های افراد خلاقه. از یه کتاب که مهم نیست چیه.

یکی از دلایلی که خیلی الهه رو قبول دارم اینه که تمام این ویژگی ها رو داره. شاید چون خودم این ویژگی ها رو نداشتم و دوست داشتم که داشته باشم. خیلی دلم می خواست امیرحسین شبیه الهه باشه. اما متاسفانه شایدم خوشبختانه خیلی خیلی داره شبیه من می شه. یکی از دلایل عمده اش هم اینه که در زمانی که بیشترین تاثیرپذیری رو از دنیای اطرافش داشت بیشتر از هر کسی اوقاتش با من سپری می شد.
و اگه خیلی رو رفتاراش و رفتارای خودم دقت کنم به راحتی می فهمم که حتی نخوه ی خجالت کشیدنش هم مثل خودمه. از وقتی اینو فهمیدم تعجب می کنم از کسایی که خیلی راحت فرزند دلبندشان رو به دست پرستار یا هر کسی غیر از خودشان می سپارند و با خیال راحت می رن سرکار مثلا...

جدی می گم. فقط امیرحسین نیست. یه دختردایی دارم که موقع تولدش 12-13 ساله ام بود و روابط با خانواده ی دایی هم گرم بود. و منم که عشق بچه. با وجودی که مامان بچه خانه دار بود و خیلی اوقات خودش مراقبت از دخترش رو برعهده می گرفت اما همون زمان محدودی که من مراقبت از دخترش رو به عهده داشتم باعث شده که خیلی از ریز رفتار های اون زمان من رو که حتی الان برای خودم کمرنگ شده رو داشته باشه.و جالب تر اینه که خانواده اش هم در تعجب اند که چطور می شه با یه رابطه ی دست و پا شکسته تو سن 1 تا 4-5 سالگی این قدر تاثیر پذیری زیاد باشه!!!!!!

دلیلش کاملا واضحه. 70 درصد شخصیت بچه یا ذهنش یا چه می دانم هر چی روانشناشا می گَن  در سال های قبل از دبستان شکل می گیره یعنی 1تا6 سالگی...

اینا رو گفتم به دو دلیل...

- جدیدا حس می کنم داره به الهه حسودیم می شه و این خیلی بده. دنبال یه راهی ام که مدتی پیش هم نباشیم.

- فرزند دلبند و گرامی تان رو به بهانه های مختلف به دست هر آدم تازه به دوران رسیده و ناشناسی نسپارید. بعدها ضررش علاوه بر اینکه گریبان خودتان رو بگیره گریبان جامعه و بدتر از همه خودش رو هم می گیره.

گمـــــــشده :)
۲۰اسفند

امروز کلییییییییییی کار داشتیم..

پدر جان که از سر کار برگشت. ناهارشو خورد و کمی خوابید و کمی هم به کاراش رسید. بعد فرستادیمش بالای 4 پایه که کاشی های  آشپزخانه رو تمیز کنه. مادر جانما مسئول نگه داشتن 4 پایه بود. من و الی هم هرکدام سرگرم کاری...

حالا این وسط برادر جانمان پاشو کرده تو یه کفش که به منم دستمال بدین می خوام کار کنم. حوصله ام سر می ره. مامان بهش داد.

حالا والدین گرام سر موضوعات مختلف که همانا لکه های روی کاشی مهم ترینشان بود با هم بحث می کردن و دل می دادن و قلوه می گرفتن. منتها اگه می دانستن این دل دادنا و قلوه گرفتنا حسادت برادرجانمان را تحریک می کنه مسلما همچین کاری نمی کردن!!!!!!حتی در مورد لکه ی کاشی...

برادر جانمان که می دید مادر عزیزتر از جانش توجهی به کار کردن اون نداره و هی تند تند قربان صدقه ی پدر عزیزتر از جانش می ره پاشو کرد تو یه کفش که منم باید برم رو 4 پایه و مامان برام بگیره که نیفتم...

با هزار دلیل و برهان 4 پایه رو با صندلی عوض کرد. حالا گیرش این بود که مامان 4 پایه رو ول کنه و حتما صندلی رو که فقط 80 سانت با زمین فاصله داشت رو نگه داره که پسر عزیزتر از جانش نیفته...

این دعوا و کشمکش ادامه داشت تا زمانی که کار پدر گرام تمام شد. اینجا بود که برادر عزیزتر از جان ما رضایت داد که من براش صندلی رو بگیرم...

منم از خدا خواسته نشستم رو زمین و تو افکارم غرق بودم که یهو داد زد: بگیرش می گم الان می افتم....

هیچی دیگه. وظیفه ام رو جدی تر گرفتم...

حالا این بماند..

پرده ی اتاق ما مدت ها بود که از جا کنده شده بود. امروز بعد از یه سال به سلامتی پدر گرام همت فرمودن که پرده رو دوباره نصب کنن. با دریل دیوار رو سوراخ کردن و کار تمام شد. داشت وسایل رو جمع می کرد که برادر جانمان یقه ی مبارکش رو گرفت و گفت: پس اتاق من چه؟ چرا اتاق اینا باید خوشگل بشه ولی اتاق من نه؟

پدر جانمان: پسرم پرده ی اتاق تو که نوِ نوه. همین دو ماه پیش برات خریدم. باب اسفنجیه دیگه..

برادرجانمان: نه اتاق یسرا اینا کمدِشانو جابه جا کردن نگاه کن ببین چه خوشگل شده. اصلا شلوغ نیست. باید اتاق منم این شکلی باشه. تازه گفتی قاب عکسامو می زنی به دیوار. برو با دریل سوراخش کن دیگه....

خلاصه سرتانو درد نیارم. نیم وجبی بیچاره کرد ما رو به معنای واقعی کلمه...حالا اون کمد هم جزو جهاز مادر جان حساب می شه از بس که قدیمیه..من از خدامه که بندازمش بیرون اصلا. منتها بچه که این چیزا حالیش نیست.

گمـــــــشده :)