بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۲۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

۳۰بهمن

نشسته بودم کنار الی جون داشتم یه سری عکس می دیدم که برادر جانمان آمد روی پاهای من لَم داد. چند دقیقه ای همون طور ماندم ولی دیدم بچه از رو نمی ره.

_داداش بلند شو پاهام درد گرفت.

(هیچی نگفت فقط جوری جابه جا شد که عرصه کاملا بر من تنگ بشه)

_داداشم پاشو عزیزم. داری اذیت می کنی...

(نخیر ..فایده نداشت.)

_داداش شما بشین. عزیزم. اصلا از جات جم نخوری ها. همین جا بمان باشه؟

(از جاش بلند شد رفت یه سمت دیگه)

بلند شدم که برم به کارام برسم که دیدم می خواد کولی سواری کنه...

_داداش بیا عزیزم. بیا رو کولم هم سوار شو. اصلا اشکالی نداره ها... یه وقت فکر نکنی ماشالا بزرگ شدی!!! خب؟

(خجالت زده و با خنده رفت کنار دیوار وایساد. زیرچشمی یه نگاهی هم به پدر گرام می کرد.)

***

داشتم کارامو با لپ انجام می دادم که یه چیزی خورد به صورتم. اون طرفو نگاه کردم ، دیدم برادر جانمان یه بسته کبریت آورده و هی داره دانه دانه به سمت من کبریت پرتاب می کنه.

_نکن داداش می خوره تو چشمم.

(بازم پرت کرد)

_داداش نمی زاری کارمو انجام بدم..

(باز هم....)

_امیرحسین تو رو خدا نکن ..

(و باز هم)

_ بابا بهش بگو نکنه...

(و باز هم..)

_بنداز داداش. بنداز آفرین...خیلی کار خوبی می کنی اصلا...خوبه ..باریکلا..بنداز دیگه..

(دیگه ننداخت...)

++لازم به ذکره این روش همیشه جواب نمی ده. فوقش چند ماه یه بار بشه ازین روش استفاده کرد. در ما بقی موارد پیشنهاد می کنم برای جلوگیری از درگیری لفظی و بدنی صحنه رو ترک کنید.

:))

گمـــــــشده :)
۲۸بهمن

یه استکان چایی برای خودم ریخته بودم. آمدم سمت لپ تاپ که کارای پدر گرام رو انجام بدَم چشمم افتاد به کاغذ بسته بندی یه کیک کاکائویی.

منم که شیفته ی شیرینی ام مخصوصا از نوع کاکائویی...

خم شدم و از زمین برِش داشتم ولی خالی بود..:|

دوباره رفتم سمت لپ تاپ

برادر جانمان این صحنه رو دید و فورا آمد دستمو گرفت: آجی آجی..وایسا....الان به مامان می گم برات کیک بیاره. یکی دیگه دارم گذاشته بودَمش برای فردا ببرم مدرسه. تو بخورش....

لازمه بگم ذوق مرگ شدم؟

:))

******

برادر جانمان عشق نقاشیه. خیلی دوست داره نقاشی بکشه و بقیه ازَش تعریف کنن. به خصوص دوست داره معلّمش نقاشی هاش رو تو کلاس نشان بده. اوایل شروع مدرسه نقاشی کشیدن خیلی براش سخت بود چون به درخواست والدین گرام همیشه من و الهه کارای نقاشیش رو انجام می دادیم. برای همین طبق عادت گذشته اون اوایل گاهی الهه براش نقاشی می کشید و برادر جانمان هم رنگ می زد. و همون نقاشی ها رو به دوستاش نشان می داد.

ازون جایی که بچه اس و دل صافی داره می گفت خواهرم برام کشیده. اما الان واقعا به حدی رسیده که خودم وقتی نقاشی هاش رو می بینم ذوق می کنم.

امروز یه نقاشی خیلی خوشگل کشیده بود ولی خیلی غمگین به پدر گرام  گفت: «بابا من نقاشی هامو خودم می کشم ولی وقتی آقا معلم به دوستام نشانش می ده بچه ها می گَن خواهراش کشیده!!!!!»

جواب پدر گرام رو داشته باشین: « خب بگو خواهر ندارم»

برادرجانمان: نمی شه بابا. همه می دانن من خواهر دارم...

خلاصه با شنیدن همچین مکالمه ای من برآن شدم که در شفق محو بشَم.

الی رو دیگه نمی دانم....

*****

امروز جایی بودم که در مورد روش تدریس های مختلف در مقطع پیش از دبستان  بحث می شد و خیلی خیلی خیلی برام جالب و دلگرم کننده بود که استاد داشت از روشی صحبت می کرد که قبلا خودم بی هیچ پیش زمینه ای برای امیرحسین به کار گرفته بودم.  دُز بالای ذوقولیده شدَنَم معلومه دوستان؟

پست مربوطه هم اینجا

:))

گمـــــــشده :)
۲۸بهمن
















منبع: اینجا
گمـــــــشده :)
۲۷بهمن

اول اینو بخوانید لطفاو بعد ادامه ی مطلب. اینجا

که ربطی هم به هم ندارند..

:))

گمـــــــشده :)
۲۶بهمن

یه زیارتگاهی هست در اطراف شهر ما. که حدودا نیم ساعت با شهر فاصله داره. پنجشنبه اونجا بودیم. جای فوق العاده زیباییه. روی نوکِ نوکِ کوه....باد به حدی شدید بود که حتی نمی شد درست راه رفت.


چون هوا گردو خاکی بود مناظر پایین این طوری در هاله ای از ابهام قرار گرفتن...




جاده ای که می رسه به بالای کوه...


اینجا سراب روانسره . و این قسمت مشخصا جاییه که ما همیشه آرزو داریم وقتی میریم کنار سراب برای تفریح خالی باشه. و هیچ وقت هم این اتفاق نمی افته. به قول پدرجانمان از الان باید یه نفرمان اینجا اطراق کنه تا 13 به در کسی تصاحبش نکنه..:))


هوا خیلی سرد بود. برای همین تو ماشین عینَهو قحطی زده ها ناهار خوردیم. تاره من خیلی لطف کرده بودم و یادم رفته بود ریزانداز رو از خانه بیارم. که این هم مزید بر علت شد.

:))

گمـــــــشده :)
۲۲بهمن

باج دادن انواع مختلفی داره...

در میان این انواع مختلف باج دادن به بچه ها از بقیه مضرتر و دردسرساز تره...

باج دادن به فرزندان دلبند این مرزوبوم هم دو نوع داره....

نوع اول:

بچه جانِ شیرین و دوست داشتنیِ حاضر در جمع ما چیزی رو درخواست می کنه و ما صلاح نمی بینیم که بچه جان اون وسیله رو در اختیار داشته باشه. اما می دانیم که توان مقابله با پا کوبیدن ها و نق زدن ها و اشک ریختن هاش رو نداریم و همون اول کار چیزِ مربوطه رو در اختیار بچه جان قرار می دیم و بی خیال اثرات بدی که بعد ها خواهد داشت می شیم...

نوع دوم:

بچه جانِ شیرین و دوست داشتنیِ حاضر در جمع ما چیزی رو می خواد و ما صلاح نمی بینیم که اون چیز رو در اختیارش قرار بدیم بنابراین با صلابت تمام یک "نه" گُنده تحویلش می دیم. و کلی هم به خودمان افتخار می کنیم که بهله..ما اینیم....

اما...

اما بچه جان از ما زرنگ تر است و آنچنان آبروریزی به راه میندازه که فیل بیار و هندوانه بار کن...

اینقدر اشک می ریزه...

اینقدر پا می کوبه..

اینقدر کتک کاری می کنه...

اینقدر حرفای ناجور می زنه....

که...

که کاسه صبر ما لبریز می شه و آنکار که نباید بکنیم، می کنیم....

و نیاز به توضیح نیست که اثرات باج دادن به شیوه ی دوم به مراتب بدتر و خانمان برانداز تر از نوع اول است..

نتیجه ی اخلاقی این که اگه حوصله نداریم..

اعصاب نداریم...

جواب سلام خودمان را هم به زور می دیم چه برسه به بچه جان..

و آماده ی باج دادن هستیم...

بیاییم به آیندگان مرحمت نموده و باج دادنمان نوع یکی باشد...

گمـــــــشده :)
۲۱بهمن

اینجانب به حضور دوستان گرامی که شما باشید می رساند که دو-سه سالی هست جشنواره ی فیلم فجر به کرمانشاه  هم رسیده و چند تا از فیلمای جشنواره رو تو یکی از سینماهای شهر ما هم نشان می دَن.

البته پارسال تعداد فیلم ها بیشتر بود ولی امسال فقط ده تا فیلم نمایش داده میشه...

الی جووونم از چند وقت پیش برنامه ی 7 رو دنبال می کرد تا یه فیلم به درد بخور پیدا کنه که تو شهر ما هم باشه..

یکی پیدا کرد و امروز به معیّت دختر همسایه برای سانس 3 تا 5 راهی سینمای مذکور شدیم...

آقا دختر همسایه رو می گی انگاری رَم کرده بود بنده خدااااا...

به جان خودم دروغ نمی گم. اینا چند وقته دارَن کارای تعمیر خانه شان رو انجام می دَن و به تبع این بنده خدا هم تو حصر خانگی بود و در حال کمک به مادر جانش...

خلاصه تو راه از بس گفت و ما رو خنداند که روده به دلمان نماند..

همون جا هم گفت که کاش نریم سینما و بریم بگردیم و یه کم بخندیم...

که مسلما ما مخالفت نمودیم..

رسیدیم جلوی سینما که جمعا ده نفر هم اون جا نبودن. الی جون و دختر همسایه سرگرم صحبت شدن و من هم رفتم سراغ بلیط. منتها با یه قیمت نجومی مواجه شدم...

به روی مبارک نیاوردم. منتها گویا دختر همسایه چشمش به رقم نجومی بلیط خورده بود. آمد طرف من و گفت: "با این قیمت بریم فیلم ببینینم؟ می ارزه خداییش؟"

من و الی جووون هم یه نگاه به هم نمودیم....

یه نگاه به قیمت بلیط مذکور...

یه نگاه به دختر همسایه...

یه نگاه به سینما...

یه نگاه به آسمان....

دیدیم می ارزه چون یه فانِ جدید بود برای ما ولی خب با دختر همسایه ی رم کرده چه می کردیم...

گفتیم شاید موجودیش کامل نیست و نمی خواد جلوی ما کم بیاره...

برای همین گفتیم بی خیال سینما...

رفتیم پارک و بعدشم دور دور (البته  پیاده) و ولگردی..

رسیدیم به یه داروخانه..

دختر همسایه رفت داخل که یه صابون بچه بگیره..

یه مشاور پوست اونجا بود یه رب-20 دقیقه با اون حرفید و خرید صابون بچه تبدیل شد به خرید یه رول ضد جوش با قیمت 35 تومن!!!!!

و جالب بود که علاوه بر رول مذکور دو تا صابون با قیمت نیمه نجومی هم خرید...

خلاصه کلاهی به سرِ من و خواهر جان رفت ناگفتنی...

چقده ذوق نموده بودیم برای سینما که همه اش به فنا رفت..

:))


گمـــــــشده :)
۱۹بهمن

امروز رفتم مدرک جانم رو گرفتم...

موقع گرفتن خوشحال بودم. در حالی که فکر نمی کردم حس خاصی داشته باشم...

ولی خب شاد بودنم خیلی طول نکشید. خانواده ی گرام خیلی استقبال ننمودن و اندک مقداری تو ذوقم خورد...

نمی دانم چرا واقعا باید تو ذوقم بخوره در حالی که باید برام عادی باشه!!!! اصلا استقبال کردن نداشت!!!!! اونم با اون معدل ناپلئونیِ من!!!!!

الی جانما فرمودن که قابش کنیم بزنیم به دیوار اتاق که داغ دلمان هر روز تازه بشه. قار شده خودش هم مدرک دیلپمش را قاب بگیره...بزنیم کنارش..:))))

پدر جانمان فرمودن که "لطفا ازَش استفاده کن."

می گم کسی از شماها از مدرکش استفاده نموده که من دومیش باشم؟

اصلا میشه از مدرک استفاده نمود؟

اصولا شیوه های استفاده از مدرک را با رسم شکل توضیح دهید. (هر میزان که برای پاس شدن نمره خواستین بهتان می دم)

+ یه چیز جالب که تو گواهینامه ی موقتی که من دادن اینه: "نامبرده به مدت4/5 سال از آموزش رایگان بهره مند بوده و مدت 9 سال متهعد به خدمت در کشور است" حالا با اندکی تغییرات کلمات...

می گم شوخی کردن نه...

من حاضرم 27 سال هم کار کنم. فقط باید کاری باشه آخه...

:))

گمـــــــشده :)
۱۸بهمن

کسی که نانش آجر است را آجر کردن نانِ مردم چه سود؟

کسی نان، آجر می کند که نان دارد و نانِ بیشتر می خواهد.

کسی که دنبالِ نان است شاید آجر کند نانی، باشد که بدانی تنها نان ده نفر می کند آجر. نانِ میلیون آجر کردن، مال میلیاردر است. نه ریال بلکه دلار.

کسی که برج می خواهد، آپارتمان ها را خراب می کند، کسی که خانه می خواهد، آلونک ها را.

پس وقتی دنبالِ مجرمِ آجر کردنِ نانِ میلیونید بروید سراغ میلیارد نه به ریال بلکه دلار.

گوش آدم ها تازگی ها بو می کشد. از زمان میلیون شدنِ ریال حرف های بودار که می شنوند کر می شوند و توی ذوقِ حرف های بی بو می زنند که چرا بو ندارد اصلا. و برای حرف های نیمه بودار گوش تیز می کنند. این هم یکی دیگر از عجایب.

++از نوشته های الی جوووووون

:))

گمـــــــشده :)
۱۷بهمن

یادمه یه بار در مورد بیستون و قبرستانش و امام زاده اش نوشتم اما عکسی نداشتم که براش بزارم..(اینجا)

امروز بعدازظهر دوباره رفتیم بیستون...

اینبار ولی گوشی الی جوووون رو گرفتم و هی ذارت و زورت (؟) عکس گرفتم...

بیستون رو بیشتر از طاقبستان دوست دارم. اصلا لامصّب صلابت خاصی داره. ولی طاقبستان از بس که ملت توش قلیان و دخانیات استعمال کردن انگاری کوه هم رفته تو خماری. والا به قرآن...

این عکسو از داخل ماشین در حال حرکت گرفتم. برای همین این تیر چراغ برق این طوری افتاده..

این یه نمای دیگه از کوه بیستون هستش. از جاده ی سنقر به سمت بیستون حرکت کنی همچین نمایی رو می بینی.

اینم قبرستانِ محبوب منه. خداییش جای دِنجیه. به الی می گم من مردم منو اینجا دفن کن.

می گه دوره. باغ فردوس تو شهره. چند روز یه بار میشه بیام سرخاکت.

می گم: همه اش 20 دقیقه فاصله داره نامرد. تازه بیا اینجا ویو رو ببین و حال کن. دیگه نسیمِش هیچ که روحِ آدم تازه میشه.

میگه: آخه بدبخت. تو که اون موقع مردی!!! زیر یه خروار خاک نسیمی حس نمی کنی...

می گم: به فکر تو هستم خب. تو که حس می کنی.

اینم نمای کامل کوه از قبرستان...

محبوب ترین امام زاده  برای من همین امام زاده باقر هستش که چسبیده به قبرستانه و محوطه اش تا چند سال پیش با قبرستان یکی بود ولی یکی دو سالی هست که یه دیوار بینشان کشیدن و جداشان کردن. ولی هیچی از آرامشی که تو اون محیط هست کم نشده...


++ببخشید کیفیت عکسا  پایین بود.

گمـــــــشده :)