بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۳۷ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

۳۰دی

آدمایی که ممکنه یه هویی دری به تخته ای بخوره و هوس مشورت با امثال من به سرشان بزَنه چندین دسته هستن...

من با همه ی اون دسته ها کاری ندارم. فقط با دو گروه ازون همه کار دارم.

گروه اول کسایی هستن که واقعا قصد دارن مشورت کنن. یعنی واقعا نمی دانن بین راه 1 و 2 کدام راه رو انتخاب کنند. این جاست که به خیالشان من کوله باری از تجربه هستم و مشکل و راه حل های احتمالی رو بیان می کنند و می خوان که راهنماییشان کنم. این دسته از آدما رو واقعا باید راهنمایی کرد. حالا یا تجربه ی من کافیه یا نیست. که در صورت وقوع مورد دوم می رم از یکی کاربلدتر می پرسم و میام بهِش می گم. مشکلی هم پیش نمیاد.

اما ...

اما گروه دوم....

گروه دوم از قبل تصمیمشان رو گرفتند و بین راه احتمالی 1 و 2 یکی رو انتخاب کردند و مشورتشان با من صرفا جهت فرمالیته داره. و فقط انتظار دارن که تایید بشَن. همین و بس....

در این جور مواقع من از خودم خواهش می کنم، تمنّا می کنم، اصلا التماس می کنم که توقعشان رو برآورده کنم و تصمیمی رو که گرفتن تایید کنم حتی اگه راهشان اشتباه باشه.

توجه کنید مسلما یه دختر بچه 13-14 ساله نمیاد از من راهنمایی بگیره. اون می ره پیش مامانش. کسی میاد پیش من که تو رنج سنّی خودمه. یعنی مطمئنا به سنی رسیده که هر تصمیمی بگیره مسلّما زندگیشو به آتیش نمی کشه. چون زندگیه خودشه خوووووووو. بچه هم نیست خووووووووووووووووووووو

"نه" آوردن من در مورد تصمیمی که فرد مقابلم گرفته جز دادن یک انرژی منفی هیچ سود دیگه ای نداره.

بابا طرف تصمیمشو گرفته و فقط یه تایید می خواد خو تایید کن. مشکلی پیش میاد؟ نه به خدا...

شکست هم خورد عیب نداره، جوونه دوباره بلند می شه و از نو شروع می کنه. مشکلی هست؟

+با خودم بودم...

گمـــــــشده :)
۳۰دی

حجم کمی داره و در قطع پالتویی چاپ شده. ناشر هم روایت فتح هست. مثل "اینک شوکران" و "نیمه ی پنهان ماه" یک دوره ی چند جلدیه اما در مورد دوران اسارت و به زبان خودِ اسرا. تاکید می کنم که جلد های مختلف این سری ها هیچ ارتباط خاصی با هم ندارند. جز این که هر کدام درباره ی یک اسی یا یک شهید نوشته شده اند.

اولین جلد از سری  "دوره ی درهای بسته" رو تازه خواندم. به نظرم نثر روانی داشت و راستش رو بخواین اولین جلدش خیلی به دلم نشست. قصه ی دوران اسارت 8 ساله ی یک جوان 20 ساله...اسیر شماره ی 3878
ضمن اینکه  تو این جلد می شه اطلاعاتی هم در مورد حاج آقا ابوترابی کسب کرد.

گمـــــــشده :)
۲۹دی

همزمان با ورود من به دانشگاه یکی از اقوام ترم آخر ادبیات بود.

از همون ترم اول با رشته ی عزیزم سرناسازگاری نداشتم ولی ذهنم پر از سؤال بود. نه کتاب حسابی بود و نه استاد به دردبخور...

از همون قوم ِگرام خواستم که اگه استاد خوبی داره منو بهش معرفی کنه تا چند جلسه از کلاسش فیض ببرم. و این چنین شد که سرکلاس کسی نشستم که 80 درصد تفکرات و اعتقادات و باور های الان مَنو کامل کرده ، سامان داده، اصلاح کرده و از نو ساخته.

سه ترم متوالی به عنوان مهمان می رفتم سرِ کلاسِش.

از اول هفته تا روز کلاس ایشان منتظر بودم. گاها ممکن بود 4 ساعت بیکار بمانم تا کلاسش شروع بشه. حتی در کلاس های جبرانی که برای دانشجوهاش قبل از ایام امتحانات می گذاشت، هم شرکت می کردم.

ازین که بالاخره یکی رو پیدا کرده بودم که داره درست و به جا حرف می زنه و توانایی قانع کردن مَنو در هر موردی داره ذوق می کردم هر چند هیچ وقت سؤالی نمی پرسیدم. انگار خودش می دانست که توی ذهن ما چه خبره و درد ما چیه....

یه روز ازَش خواستم که چند تا کتاب بهِم معرفی کنه. می دانست مهمانِ کلاسِش هستم. رشته ام رو پرسید.

گفتم عمران...

خندید و گفت ما جوان بودیم به عمرانیا میگفتیم بنّای باسواد...

خندیدم...

.

.

.

این نقطه چینا خیلی از جملاتی هست که ترجیح می دم ننویسم.

چیزی که خیلی خیلی واضح و روشنه اینه که من یه گمـــــــشــــده هستم که شاید روزی پیدا بشه.
امسال هم مسلما در آزمون ارشد به هیچ نتیجه ای  نمی رسم. چون از هر طرف که اوضاع رو می سَنجم ذهنم اِرور می ده. می شه گفت بی خیالش شدم.
مگه این که تو این 17-18 روز معجزه بشه. که...
دلم برای خودم تنگ شده بود...
گمـــــــشده :)
۲۸دی

از برگه های پایان ترم دانش آموزای پدر گرام چند جمله انتخاب کردم. خواندنش خالی از لطف نیست...

***

پارسا- موضوع انشا: شرح حال خود

من در هر مرحله از زندگی سختی های خیلی خیلی دشواری را پشت سر گذاشتم مانند کلاس اوّل، دوّم، سوّم، چهارم، پنجم و در حال گذراندن کلاس ششم هستم. پدر، مادر و خواهر در این مراحل به من کمک کردند و من با کمک آن ها این مراحل را پشت سر گذاشتم.

امیررضا


امیرمحمد


امیر رضا ن- موضوع: درباره ی زیبایی های محله ی خود

در محلّه ی ما 5 یا6 فروشگاه وجود دارد و من بیشتر از یک نفر خرید می کنم. ایشان مردی بزرگوار و با ایمان هستند و وضع مالی بسیار خوبی ندارد. اما برگردیم اول. بیشتر بچه های محله ی ما به یک چیز توجه نمی کنند این که آشغال نریزند. آیا شما در محله ی خود آشغال می ریزید؟ چرا؟

آنان برخلاف این که به رفتگران کمک کنند به آن ها کار اضافی می دهند. یعنی ما باید آشغال را در سطل آشغال بریزیم. در محله ی ما غیبت ممنوع است و هرکس غیبت دیگری کند ما به آن تذکر می دهیم. این انشای من.


امیرحسین- زیبایی های محل زندگی خود

من علاقه ندارم زیاد بیرون برم و بازی کنم ولی بعضی وقت ها به بیرون می روم و بازی والیبال می کنم و با دوستانم جنگ می کنم و می گویم که چرا این موقعیت را خراب کرده است و دیگر به بیرون نمی روم و دیگر بازی نمی کنم.

پدرام- موضوع انشا: از تو حرکت از خدا برکت

نمی شود که مثلا من که یکی از بندگان خدای بلند مرتبه هستم. نباید انتظار داشته باشم که بدون هیچ زحمتی روزی حلالی به دست آورم و نمره ی 20 یا دیگر نمرات را بگیرم. اگر من تلاش کنم خدا هم کمک خواهد کرد و در حین امتحان یک جرقه ای در ذهنم می زند که بتوانم به هدفم برسم و نمره ی مطلوب و دلخواهم را بگیرم. اگر نگرفتم نباید از خدا گله و شکایت کنم. به دوستم حسودی کنم. چون هرکسی نتیجه ی اعمال خود را می بیند. کگر خدا در قرآن نمی گوید اگر کسی ذره ای کار نیک کند پاداش آن را می گیرد و اگر ذره ای کار بد کند حتما جزای آن را می بیند.

                                                                                     پایان


گمـــــــشده :)
۲۷دی

+چند درصد آمادگی داری برای کنکور؟

- صفر درصد. اصلا می خوام سر جلسه هم نرم..

(چشماش درشت می شه و زل می زنه به من)

+ کم منو حرص بده. کلی زحمت کشیدم تازه داره می گه نمی رم.

- این همه شما ما رو حرص دادی بزار منم یه اپسیلون شما رو حرص بدم. به جایی که بر نمی خوره!!

+ بچه بدبختم نکن. این همه هزینه کردم رفتم ارشد بخوانم که الگو باشَم برای تو....بعد می گی نمی رم...پوستم کَنده شد از بس درس خواندم!!!

- من الگو نمی خوام...هیچی نخواندم خب....

(گرفت خوابید)

++مکالمه ی دوستانه ی من و پدر گرام همین چند دقیقه ی پیش..

گمـــــــشده :)
۲۷دی

آمد تو اتاق و از من پرسید: آجی "روستا" رو چطور می نویسَن؟

براش نوشتم.

+خب ببین منَم درست می نویسَم.

دفتر املاشو میاره و تو یه صفحه ی سفید می نویسه "روستا" . بعد از من می پرسه: درست نوشتم؟

- آره درسته. این دفتر املا ست؟

+آره.

-خب چرا تو دفتر املات نوشتی؟ مگه فردا املا نداری؟ آقا معلم ببینه ناراحت می شه ها..

+ نه پاکش می کنم. می خوام یادم نره.

چند روز بعدش داشت از بابا می پرسید: "کَبک " رو  چطور می نویسَن؟

بابا می خواست براش بنویسه که دفتر املاشو گذاشت جلوش و گفت: تو این بنویس بابا.

بابا: مگه این دفتر املات نیست.

+چرا هست. اینجا می نویسم یادم نره.

بابا: کار خوبی نیست ها. آقا معلم بفهمه ناراحت می شه. به این کار می گَن تقلب.

+ من که تقلب نمی کنم. فقط این کلمه ها بعضیاشان برام سخته. این بالا خط اول می نویسَم که اگه موقع املا آقا معلم این کلمه ها رو گفت بلد باشم بنویسَم.

(اینا رو یا یه قیافه ی کاملا حق به جانب می گفت)

دیگه کاریش نداشتم. یعنی من باهاش بحث نکردم. پدر گرام رو نمی دانم دیگه. ولی الان املاش خیلی بهتر شده و اینقدر اعتماد به نفسِش بالا رفته که دیگه کلمه ای تو صفحه ی سفید دفترِش نمی نویسه.

یادمه وقتی کلاس اول بودم اصلا معنی تقلب رو نمی دانستم. یه بار موقع املا خانم معلم یه کلمه گفت که من بلد نبودم. بلند از بچه ها پرسیدم: بچه ها این کلمه رو چطور می نویسَن؟

خانم معلم گرام هم چنان چشم غُرّه ای به این جانب رفت که سر در جیب مراقبت فرو کرده و نشستم سرِجام...

:))

گمـــــــشده :)
۲۶دی

الی: تاریخ شروع جنگ کِی بود؟

من:31 شهریور 59..

الی: عه واقعا..داشتم پیج یکی رو می خواندم. نوشته بود ما از بچه های جنگیم..برام جالب بود ببینم چند سال جنگ رو تجربه کرده.

من: اطلاعات دیگه ای هم می خوای تا بدَم بهِت؟

الی (با تحکم): نخیر نمی خوام. همینم از دهَنَم در رفت...

:/

گمـــــــشده :)
۲۶دی

امروز رفته بودیم عروسی یکی از اقوام. مادرش سال گذشته فوت کرد. و حالا دختر کوچیکه، آخرین فرزند خانواده عروس می شد.

نمی دانم چرا اما به شدت جای خالی مادرش حتی برای مهمان ها هم حس می شد چه برسه به خودش...

ان شاالله که تو همچین روزای ماندگاری جای کسی در کنارمان خالی نباشه...

گمـــــــشده :)
۲۶دی

داشتم پول در می آوردم. کارم تمام شد. یه خانمی آمد کنارم.

+می شه برای منم پول دربیاری؟

_آره. کارتو بدین. با رمزش.

چند تا کارت دستش بود. یکیشو بهم داد. رمزش هم پشت کارت بود.

کارتو زدم...موجودی: 5 هزارو اندی...

مبلغ قابل برداشت: 4 هزارو اندی...

بهش گفتم. یه کارت دیگه داد...

موجودی: پانصدو اندی..

مبلغ قابل برداشت: هیچی...

بهش گفتم. کارت سومو داد.

هرکار کردم رمزشو نتانستم بخوانم...

کارت چهارمو داد. با دلخوری گفت پس فقط 20 تومن دارم دیگه...

موجودی: 25 هزارو اندی..

مبلغ قابل برداشت:25 هزار

هرچی 25 تومن می زدم دستگاه پول نمی داد. ناچار همون 20 تومنو بهش دادم...

***

امروز رفتم پول دربیارم. کنار بانک یه آقایی بساط پهن کرده بود. فک می کنین بساطش چی بود؟

4-5 تا بشقاب ملامین.

یه در قابلمه.

دو تا عروسک بچه گانه که حسابی کثیف بودن..

چند جفت کفش کهنه ی زنانه...

چند تا تسبیح و ...

هرچی به پیرمرده نگاه می کردم بهش نمی خورد نقش بازی کنه ولی بازم باور نکردم نیازمند باشه...

:|

گمـــــــشده :)
۲۵دی
گمـــــــشده :)