بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۵۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است

۳۱فروردين

_ چرا درس می خونی...هدفت چیه اصلا..

+ میخونم که آدما رو بهتر بشناسم...دانشگاه این موقعیتو بهم می ده...

- داری حمل و نقل علم و صنعت تهرانو می خونی فقط برای این که آدما رو بشناسی؟

+ آره...اگه شد دکترام رو هم می گیرم..ولی قصد استفاده از مدرکم رو ندارم...می خوام یه رستوران بزنم...


حرفاش برای چند دقیقه بهم انگیزه داد...ولی فقط چند دقیقه...)

گمـــــــشده :)
۳۱فروردين

مادرش وقتی 6 سالش بود فوت کرد...بعد فوت مادرش پدرش ازدواج می کنه...

تا اواخر دوره ی راهنمایی با پدرش زندگی کرد اما بعد از ازدواج برادرش و به دنیا اومدن دوقلوهای پدرش تصمیم می گیره با برادرش زندگی کنه....

از دوره ی راهنمایی با الی دوست بود...الان هم هست...دبیرستان مدرسه هاشون جدا شد...ولی دوستیشون هنوز پابرجا س...گاهی مامان الی رو می برد تا دوستشو ببینه ..گاهی هم من...

ما یه قانون نانوشته داریم ...اونم اینه که پیش کسی که پدرش فوت کرده از پدرت حرف نزن....

پیش کسی که مادرش فوت کرده از مادرت حرف نزن....

دیروز با الی رفتیم بیرون برای مامان کادو بخریم..وهمین دوستش زنگ زد ....داشتن احوالپرسی می کردن که الی از دهنش در رفت و گفت : اومدیم بازار برای مامان چیز بخریم....

دلم می خواست همچین دستاشو بچلونم که داد بزنه....یه نگاش کردم ...فهمید گند زده...ولی درس بشو نبود دیگه....حرفاشون که تموم شد ....یه نگا به من کرد...

- چرا من این قده ابله ام آخه.....این بچه هر چند سال یه بار  واسه مامانش کادو می خره ...کادوش می کنه می زاره زیر تخت....می گه این طوری دلخوشم به این که میاد می بینه خوشحال می شه...

چیزی نگفتم...گند زدیم دیگه...چی باید می گفتم...:(((


گمـــــــشده :)
۳۱فروردين

امیرحسین سفارش کرده بود براش خوراکی بخرم...

رفتم مغازه یه کیک گرفتم...چند قدم که از مغازه دور شدم چشمم افتاد به تاریخ انقضاش ...مال همون روز بود...ترسیدم بخوره مسموم شه...برگشتم به آقاهه گفتم یکی دیگه بهم بده....

یککی دیگه داد ولی تاریخ اونم که نگاه کردم دیدم مال یه هفته قبله...

- آقا این که انقضاش مال یه هفته پیشه...

+ مگه می شه خانوم..

-از خودم که نمی گم...ببینید خودتون...

نگاش کرد دید درسته...یکی دیگه آورد....

این یکی تاریخاش میلادی بود...برجای میلادی رو حفظ نبودم...ولی به نظرم تاریخ گذشته نیومد....

میرین برا گودزیلاهای خونه یا فامیل خرید کنید حواستون باشه...تابستون از این نظر فصل خطرناکیه.

گمـــــــشده :)
۳۰فروردين


از بچگی برام مث یه آدم معمولی بود...همیشه می رفت زیر سایه بابا....نمی دونم چرا...

بابا رو بیشتر دوس داشتم....حتی الان هم همین طورم...

هر وقت ناراحتم....دلم می گیره .....کسی اذیتم می کنه.....حالمو می گیرن...

یا هر اتفاق دیگه ای که می افته....می فهمه....میاد باهام حرف بزنه.....می پرسه ازم ...می خواد بدونه چه مرگمه...

ولی من هیچ وقت نمی گم....گاهی هم تندی می کنم حتی....

ناراحت می شه...هیچی نمی گه...پا می شه می ره...

ناراحت می شم...ولی معذرت خواهی نمی کنم...عادت ندارم....

واسه این که از دلش دربیاد کارا رو تخته گاز انجام می دم....

خودش می فهمه ...می خنده به روم....

این می شه آشتی....:))

یه بار یه دیالوگ شنیدم از یه سریال.....(اسمش یادآوری بود)

بی خود نیس که بهشت زیر پای مادراس....چون از وقتی بچه ها به دنیا میان وارد جهنم بچه ها می شن.

مامان من واقعا از وقتی من به دنیا اومدم وارد جهنم من شده.....

ادامه ی مطلب ربطی به من و مامانم نداره....


گمـــــــشده :)
۳۰فروردين

من: بابا اون گوشیتو بده می خوام عکس بگیرم.

( با نگاه عاقل اندر سفیه )

- به حول قوه ی الهی دیگه باید برم فارابی یه تخت برات رزرو کنم...

(فارابی یه بیمارستان مخصوص مریضایی که مشکل روانی دارن..)

حالا من که تیکه شو نوش جان نمودم ..دست کم شوما عکساشو ببینید...

 یه تو ضیح درباره ی کنگر: اون تیغاشو می کنن ...فقط ریششو می خورن...باهاش خورش و بورانی درس می شه که خیلی هم خوشمزه می شه....مث این (کلیک) هم بو نمی ده.:))

گمـــــــشده :)
۲۸فروردين

از 6 صب نه از دیشب...

نه از چند روز پیش...

ذهنم پر از کلمه اس...

امروز اومدم همه رو بنویسم ...

ولی هیچی یادم نمیاد...

هیچی.....

هیچ هیچ هیچ.....


گمـــــــشده :)
۲۷فروردين

یه معلم تاریخ داشتم سوم دبیرستان...خیلی بد عنق بود..خییلی...هیج وقت نمی خندید....یعنی آرزومون بود خندشو ببینیم...خیلی هم سخت گیر بود .....انگار که تاریخ فیزیک هسته ای باشه .....این طور درسش می داد.....

یه روز نمی دونم چرا به سرش زد یه سخنرانی غرا بکنه....خلاصه ی حرفاش این میشه....

" خونواده ، مدرسه ، دانشگاه، لباس، رشته ی تحصیلی ، اصل و نصب، شغل پدر و خلاصه چیزای دیگه ای مشابه اینا گزینه های خوبی نیستن برای این که بهشون افتخار کنین.....ببینین خودتون چی دارین تو اعماق وجودتو ن.....چه ویژگی درونتون هس که باعث می شه به خودتون افتخار کنین...."

این حرفا رو خودم از قبل می دونستم.....ولی مصداقی براشون پیدا نکرده بودم.....اما امروز صبح یهویی که دوباره یاد حرفاش افتادم این ویژگی ها رو پیدا کردم.....ولی نمی دونم می شه بهشون افتخار کرد یا نه؟

1) بنده اندکی خنگ تشریف دارم.....این ویژگی هم خوبه هم بد.....خوبیش اینه که خنگیم باعث می شه تیکه های اطرافیون رو متوجه نشم....برای همین خیلی کم از دست آدمای دور و برم ناراحت می شم...بدیش رو هم که خودتون می تونید تصور کنید.

2)خیلی چیزا رو نمی شنوم...خیلی چیزا رو نمی بینم....خیلی چیزارم نمی گم...برخلاف بقیه دخترا که میل دارن حرف بزنن من میل شدیدی به سکوت کردن دارم....این هم می تونه خوب باشه..می تونه بد هم باشه....ولی گاهی که این ویژگی به صورت معکوس عمل می کنه چنان گَندی به زندگیم می زنم که بیا و ببین...

3)20 و اندی سال از زندگیم میگذره ولی هنوز "خرمجلس " می باشم...

خر مجلس= کسی که تا حالا عاشق نشده

که این یکی رو مطمئنم می تونم بهش افتخار کنم.....


پ.ن: آقای روان پریش ببخشید پستای امروز زیاد شد..در عوض فردا و پس فردا پست نمی زارم...ذهنم پر از کلمه بود خواستم خالی شه...



گمـــــــشده :)
۲۷فروردين

این هفته تو وب شما چن تا پست دیدم که خوشم اومد.......اینجا زدم که یادگاری برام بمونه...

کلیک1

کلیک2

کلیک3


گمـــــــشده :)
۲۷فروردين

دیروز بعدازظهر با یه دوست نتی رفتم بیرون...همشهریمونه...از خودمم کوچیکتره......

خیلی بهتر و خوشگل تر از اون چیزیه که تو تصورات من بود...

ناز و شیرین زبون...

طوری که از حرف زدن باهاش خسته نمی شدم.....

کلی هم هنرمند...

با مادرش اومده بود...

مامانش خیلی مهربونه....خیلی هم خوش برخوردو دوس داشتنی.....

راستش فکر نمی کردم با مادرش بیاد.....

جا خوردم اول.....

ولی اینقدر خانوم خوبی هستن ایشون که زود با هم صمیمی شدیم....

راستی یه بستنی پسته ای هم مهمونم کردن جاتون خالی......منم گرسنه ام بود شدید.....ناهار نخورده بودم آخه.....

بعدازظهری بسی عالی بود......

از هردوشون به خاطر حس خوبی که بهم دادن ممنونم.....:)))


گمـــــــشده :)
۲۷فروردين


با دوستم رفته بودم بیرون برای پروژه ترافیک یکی از دوستای مشترکمون عکس بگیریم.....اونم از مناطق پر ترافیک شهر ....مثل مرکزش.....:|..اونم از جاهای بلند...مث روی پل هوایی و خیابونای سربالایی و ....

دوستم عکاس بود..من بادیگاردش....

بماند که تو راه چه تیکه هایی بهمون گفتن ...

یکی می گفت خانوم از من نگیر..

یکی می گفت خانوم حواست باشه خوشگل بیفتم...

یکی می گفت منو حتما بگیری حتما ها...

بعضیام براشون سوء تفاهم شده بود فکر می کردن می خوایم از اونا عکس بگیریم برامون ژست می گرفتن که تو عکس خوشگل بیفتن.....

یه چن نفر هم افتاده بودن دنبالمون هر چند دقیقه یه بار می گفتن : خانوم از صدا و سیما اومدین...

خلاصه یه وضعی بود ناگفتنی....

رسیدیم یه جایی ترافیک خوبی داشت ولی یه ساختمون بلند می خواستیم....

یه ساختمون پاساژ مانند پیدا کردیم که دو طبقه بود...یه پنجره هم داشت....رفتیم...

برحسب اتفاق روش نوشته بود : دفتر مهندسی عمران .....

یه اتاق شاید 9 متری ...با 3 تا میز کار و سیستم ...یه کمد برای جای کتابا....3 تا صندلی برای مراجعین....و یه پنجره رو به خیابون.....خیلی ساده ....خیلی صمیمی...

دو تا آقای مسن داشتن درباره یه نقشه با هم صحبت می کردن...ولی نفر سوم تو اتاق نبود...دوستم ازشون اجازه خواست که از پنجره عکس ترافیک خیابونو بگیره...اجازه دادن....

موقعی که اون داشت عکس می گرفت من فقط محو تماشای اتاق بود....واقعا دلم خواست تو همچین جایی کار کنم....مشکل عرفی نداشت که دیگه......جفتشون آقایونی بودن مسن و با شخصیت ..از ظاهرشون معلوم بود....واسه نفر سوم خوب خدا بزرگه دیگه...شاید مجرد بود مزدوج شدیم...والا....

کارش که تموم شد افکارمو بهش گفتم......

اونم همین نظرو داشت....فضای کاری اتاقشون واقعا آرامش بخش بود.....

پ.ن: خیلی گشتم که یه عکس مناسب برای چیزی که تو ذهنمه برای این پست بزنم ولی چیزی پیدا نکردم..:|



گمـــــــشده :)