بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی
۱۸آبان

چند روزی میشد که رفته بود تو لاک خودش و ازونجایی که اولین روز تعطیلات;کوهنوردی دلچسبی داشتم; دلم می خواست لب های الی جون هم به خنده باز بشه. یاد جاده میانراهان افتادم و تک درختی که دفعه پیش نتونستم عکسشو ثبت کنم. همین طور کوچه باغ هایی که می دونستم الی جون بادیدنش حالش جا میاد.

هوا ابری بود و در آستانه حرکت بودیم که بارون گرفت. رفتن مون به تاخیر افتاد و چون نزدیک ناهار بود خونواده برای رفتن به شک افتاد. حوصله بحث نداشتم. کاپشنمو برداشتم و با الی جون زدیم بیرون. بابا نمی تونست بفهمه تو لاک خود فتن الی جون چقدر می تونه خطرناک و سخت باشه. خطرناک برای خودش و سخت برای من. تصمیم داشتم ببرمش پارک کوهستان و داخل غار دواَشکَفت. هم نزدیک بود هم می تونستیم بدون خیس شدن از هوای بارونی لذت ببریم و شهر رو تماشا کنیم هرچند میانراهان یه چیز دیگه بود. هنوز به نیمه راه نرسیده بودیم که مامان زنگ زد. مثل این که بالاخره تصمیم به رفتن گرفتن. ما هم باهاشون رفتیم. تو فکر بودم که از قبرستان امام زاده دوباره از بیستون عکس بگیرم. توی هوای بارونی بیستون خیلی دلبرتر شده بود. ولی قبرستان پر از آدم هایی سیاه پوشی بود که برای تشییع یه بنده خدایی جمع شده بودن. پس بدون توقف به درخواست من رفتیم سمت جاده میانراهان. توی راه چشمم به غار آوه زا افتاد و عظمت و زیباییش. حیف که نمی تونستم به الی جون نشونش بدم.

توی جاده میانراهان بودیم و من اطراف رو با دقت نگاه می کردم تا جایی باب میل الی جون پیدا کنم و البته حواسم بود تک درختی که دفعه پیش دیده بودم رو پیدا کنم. از وقتی دکتر میم عکس تک درخت شو گذاشته دنبال تک درختی به همون زیبایی اما همین نزدیکی ها گشتم و با دیدنش خیلی ذوق کردم. کمی دورترر از جاده چند تا درخت چنار با برگ های زرد پاییزی خودنمایی می کردن.  چنارها توی زمینی با مساحت کم و با فاصله کمی از هم جنگل های کوچولویی بودن که با برگ های زردشون انگار صدات می زدن. قبل از این که دیر بشه و پدر جان به بهانه دور بودن رفتن رو به ایستادن ترجیه بده یه جاده خاکی کوچیک که به چنارهای دلبر منتهی می شد پیدا کردم و از پدر جان خواستم که نگه داره.

3تایی با هم رفتیم سمت چنارها. جاده خاکی باریکی که به خاطر بارون کمی گلی شده بود اما نه اونقدر که گل هاش به کفش هامون بچسبه. به آخر جاده رسیدیم. چیزی تا چنارها نمونده بود اما سر راه مون یه کانال سیمانی با عرضی حدودا یک متری داشتیم. یک واقعیت انکار ناپذیر در مورد من اینه که از ارتفاع می ترسم; به خصوص اگه ارتفاع رو ببینم. یک متر باشه یا صد متر فرقی نمی کنه!در هر حال منو می ترسونه. دیروز هم می ترسیدم از روی کانالی با عرض یک متر بپرم.مثلا حس می کردم ممکنه پام سر بخوره و با زانو بخورم به دیواره کانال:-I

می خواستم به امیرحسین بگم که بی خیال چنارها بشیم و ا روی کانال نپره که دیدم وروی من و اون سمت کانال داره بهم می خنده. یه نگاه به الی جون کردم که حالا دیگه داخل کانال بود و در حال تلاش برای بالا اومدن از دیواره ی اون طرفی کانال!

انگار همه از من شجاع تر بودن. منم در نهایت پریدم و بالاخره به چنارها رسیدیم.

درباره چنارها بهتره با عکس حرف بزنم.

ویدئوی ۱۵ ثانیه ای

اون صدایی که میشنوید، صدای بارون نیست. قطرات بارون روی برگ ها جمع شدن وقتی باد به برگ ها می خوره و قطره ها جابه جا  میشن  صدای بارون تداعی میشه.

 





 ادامه مسیر بالاخره تک درخت دیدم ولی نشد توقف کنیم. شاید دفعه بعدی.

شاید این سطور و عکس ها برای شما معنی ویژه ای نداشته باشن اما در پایان روز من به خودم افتخار کردم که صدای خنده هاشو میشنیدم و مجبورم می کرد به حرف های فیلسوفانه اش گوش بدم. عکس ها رو هم خودش گرفته😁

۹۷/۰۸/۱۸ موافقین ۶ مخالفین ۰
گمـــــــشده :)

نظرات  (۳)

۱۹ آبان ۹۷ ، ۱۷:۰۳ جناب منزوی
ای جانم طبیعت :)
برگ پاییزی چِشَم رو گرفت، ذخیره کردم :)
پاسخ:

قابلتونو نداشت..

:)

خوش به حال الی جون که کسی مثل شما رو داره :-)
پاسخ:
😊😀
بیشتر خوشبحال منه البته تا اون
منم طبیعت رو دوست دارم و به نظرم باید برای حفظش همه تلاش کنن .
ولی میدونم که با این اوضاع ، تا کمتر از 20 سال اینده دیگه جنگلی نداریم . استان های جنوبی و مرکزی خشک شدن و ساکنینش همه هجوم اوردن به استان های شمالی و غربی .
پاسخ:
دقیقا چند کیلومتر بالاتر از درختای چنار یه چوب بری بود با کلی درخت بریده شده.  احتمالا اونا هم به زودی بریده میشن

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی