بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی
۲۵مهر

۱) ۱۵تیر بیکار شدم. خودم اومدم بیرون. دعوامون شد و منم دیگه از تحملم خارج بود و ول کردم. به همین راحتی. 

هنوز یه ماه حقوق به من بدهکاره ولی نه اون به روی خودش میاره و نه من چیزی می گم. اونایی که می گن حق گرفتنیه حتما تا حالا تحقیر نشدن. وقتی تحقیر بشی از جونتم میگذری چه برسه به پولت!

من دو ماه تمام به هر دری زدم. سعی کردم خوشحال باشم. فیلم می دیدم. کوه می رفتم. با الی جون بیشتر وقت می گذروندم. به دوستام رسیدگی می کردم. فوتبالیست ها می دیدم. ظرف میشستم. تا قبل از شکست فلسفی ناشی از نرفتن به دماوند هر روز بدون استثنا ورزش می کردم. خلاصه هرکاری می کردم اما کتاب نمی خوندم. 

هر روز صبح سایت های استخدامی رو چک می کردم و برای این که بتونم با پول کرایه ای که در طول هفته از خونواده می گیرم، کرایه کوه آخر هفته رو جور کنم اکثرا مسیرهای مصاحبه رو پیاده گز می کردم یا این که چند تا مصاحبه رو مینداختم توی یه روز.

این وسط چند تا کار پیدا کردم. دوتاشون طرف ناجور بود به نظرم. وقتی احساس امنیت جنسی نداشته باشی نمی تونی کار کنی. پس بی خیالشون شدم.

برای دو کار دیگه هم پذیرفته شدم اما وقتی بهم زنگ زدن سفر بودم. یکیش شمال بودم و اون یکی علم کوه..و چه آهی از نهادم برای هر دوش بلند شد اما خب حتما خیری درش بوده.

این وسط روز به روز یاس فلسفی شدیدی سراغم میومد. اگهی ها افتضاح بودن. من با ماهی ۳۵۰تومن اونم سه سال پیش سر کار رفتم ولی آگهی هایی که می دیدم پایه حقوق رو گذاشته بودن ۳۰۰ تومن. واقعا نمی دونستم چیکار کنم. کار از خنده و گریه گذشته. 

بالاخره یکی قبول کرد براش کار کنم..با یکی از همون حقوق های ناپلئونی. منتها ساعت کارش کم بود و تایم بعدازظهر.

خوشحال بودم که بالاخره در حد کرایه کوه و پرداخت قرض هام یه کار پیدا کردم. می تونستم به آموزش و به قول پویا ودایع به توسعه فردی فکر کنم هرچند نمی دونم چطوری اما به هر حال به من امید می داد.

دو هفته اس مشغول شدم. صبح ها می رم یاد می گیرم و بعدازظهرا می رم کار می کنم. دیروز از روی بد شانسی یه مشنری ناجور به پستم خورد اونم در حضور رییس.

خلاصه شرایط خوب نبود و همونجا تذکرشو شنیدم.

صبح روز بعد اولین کاری که کرد این بود: در حضور جمع دوباره تذکر داد با وجود دو همکار دیگه.

واقعیتشو بخواین من دیگه آدم ۳ سال پیش نیستم. دیگه صبور نیستم. تحمل دستور شنیدن ندارم.

به طرفه العینی بدون هیچ خجالتی اشکم در میاد. درست مثل سکانس آخر فیلم روح که شخصیت زن داستان با دیدن روح شوهرش عین ابر بهار گریه می کرد. با این تفاوت که گریه های من عصبی ان با لرزش بدن همراه ان. قابل کنترل نیست برام. باید حتما گریه کنم تا لرزش بدنم بخوابه و اشک هام زمانی بند میاد که حرفمو بزنم.

دیگه نمی تونم تو خودم نگه دارم و بگم بی خیال ولش کن. مهم نیست. 

چرا مهمه. منم آدمم. احساس دارم. قرار نیست کیسه بوکس بقیه باشم.

ترسی از بروز احساساتم ندارم. مردی که بعد از ۶۰ سال نمی دونه نباید جلوی جمع تذکر بده باید به روش آورد.

تنفر خاصی از مردها پیدا کردم که حتی در حد یه سلام خشک و خالی هم نمی تونم به روشون بخندم.

همه اینا رو به الی جون می گم، می گم حس می کنم دیگه واقعا خیلی حساس شدم و عصبی. این دز از حساسیت و حالت عصبی کمی برام عجیبه.

می گه تو عین کسی می مونی که روی تردمیل در حال دویدنه. می دوی و می جنگی ولی به چیزی که می خوای نمی رسی.

منم بالاخره یه روزی حق مو از این دنیا می گیرم. شاید هم گرفتم و خودم نمی دونم. شاید زندگیم همینه و باید باهاش بسازم. هر چی هست بالاخره یه روز تموم میشه ولی چیزی که برام مهمه اینه: وقتی به آخرش می رسم چیزی هم از روحم مونده؟

۲) دارم به حریر فکر می کنم و غلط های نگارشی که می تونه از متن من درلیاره😀

۹۷/۰۷/۲۵ موافقین ۱ مخالفین ۰
گمـــــــشده :)

نظرات  (۳)

۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۹:۱۶ آشنای بی نشان
در لیاره:///
اینم غلط املایی:)
پاسخ:
ممنونم
ببخشید بابت غلط املایی
آره سال هاست منم اعصاب خوردی هام رو می نویسم یه جور خوبی آرامش میاره برای آدم ;)
پاسخ:
افرین
خیلی کار خوبیه😀
خب این برنامه زندگی هر روزه خیلی هاست آبجی. دیگه دخل آدم با خرج ها نمی خونه... جز صبر کردن کار دیگه ای نمی شه کرد...
پاسخ:
اوهوم می دونم
ولی نوشتنش کمکم می کنه😁

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی