بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی
۱۷شهریور
تمام فکر و ذکرم درس بود و رضایت بابا. دیدن خنده اش و چهره ی خوشحالش که می دونستم توی اون روزها چقدر بهش نیاز داره. دین و دنیام پدرم بود و بس. باقی چیزها فقط وسیله بودن برای شادیش. 
تنها چیزی که جایی تو زندگیم نداشت "پسر" بود. دبیرستانی بودیم و در اوج ماجراهای عشقولانه. دوستام از دوست پسراشون می گفتن و من با نگاه عاقل اندر سفیه فقط نگاشون می کردم. از عشق شون به پسرای فامیل می گفتن و من هاج و واج می موندم که مگه میشه یکی عاشق پسرعمه اش بشه؟
مگه پسر قحطه آخه!
هیچ دیدی و هیچ دلیلی برای وحود رابطه بین یه دختر و یه پسر تا سن ۱۸سالگی نمی دیدم و الان می دونم که این اوج فاجعه بوده. حالا نه که فکر کنین بعد ۱۸سالگی آدم شدم. نخیر جانم.  این جاهلیت بعدها هم ادامه داشت.
القصه به عرضتون برسونم که می دونستم دوستم داره. ۷سال از من بزرگتر بود. من دختر محبوب بابام بودم و اون پسر منفور باباش. 
هر بار چشمش به جمالم روشن می شد برق چشم هاشو می دیدم. با روی گشاده و ذوق فراوان سلام می کرد. هیچ وقت نشنیدم اسممو بدون لفظ "جان" خطاب کنه. همیشه، حتی در حضور بابا من "یسرا جان " خطاب میشدم. موقع سلام کردن چنان با ادب رفتار می کرد که حس شاهدخت ها رو داشتم. و فکر می کنین در مقابل چی تحویل می گرفت؟
یه سلام خشک و خالی و نهایتا یه لبخند کوتاه. خیلی کوتاه
توی پرانتز بگم من تاوان بی محلی هام به ظ رو بارها دادم. دو بار عاشق شدم. طرفم رو دوست داشتم. اما هر دو بار مجبور شدم خودمو خفه کنم جون با بی محلی شدیدی مواجه شدم. شاید به مراتب خیلی بدتر از بی محلی های خودم.
القصه تمام محبتم نسبت به رفتارش همین بود و همین مقدار هم برام خوشایند نبود.
بارها در موقعیتای مختلف برام حرف زده بود. از آینده و برنامه هاش.  از آرزوهاش. حتی گاهی از دلتنگی هاش.
ولی من تو دنیای خودم بودم. نمی فهمیدمش. راحت تون کنم دوستش نداشتم. به دلم نمی نشست. هر قدر اون با دیدنم ذوق می کرد من با دیدنش فرار می کردم.
دانشگاه که رفتم برای دوست نداشتنش دلیل آوردم. و واقعا هم برای اون زمانِ من دلیل محکمی بود. 
به پدرش از لحاظ مالی وابسته بود و این برام سنگین بود. وابستگی پسر به پدر رو نمی تونستم هضم کنم. 
زمانی که حس کردم قصه داره جدی میشه و منتظر اشارتی از طرف من هستن خیلی رک به یکی از واسطه ها گفتم دوستش ندارم. پرسیدن چرا؟ و همون دلیل رو گفتم.
زمان گذشت. دیگه بحثی در اون مورد نشد. روابط خانواده ها کم کم کمرنگ شد و چند سال یک بار خونه هم نمی رفتیم.
امروز بهد از حدود ۴سال دیدمش. یه سلام و احوال پرسی معمولی با هم کردیم. اما اعتراف می کنم دوست داشتم نثل قبل صدام بزنه. نه چون نظرم در موردش عوض شده بلکه چون ما دوست داریم از جانب دیگران ستایش بشیم. و اعتراف می کنم یسرای مغرور و خودخواه درونم دنبال توجه و دوست داشتن هاش بود. 
ولی چنان بی محلی هایی نثار هم کردیم که بماند.
طوری رفتار می کردیم انگار اون یکی وجود خارجی نداره. انگار اصلا نیست. ولی ته دلم داشتم به این فکر می کردم که الان با دیدن دوباره نظرش چیه؟
توی این فکرها بودم که چشمم به آینه خورد. صورتمو توی آینه دیدم. به اندازه ده سال پیرتر از ۱۸سالگیم شده بودم. و این فکر که اونم همین نظرو داره بدجوری آزارم داد.
بی محلی های دو طرفه بعدش هم مزید بر علت شد.
سرتون درد نیارم. دیدم این مهرطلبی های بیجا و احساسات بیمارگونه در حالیکه ایمان دارم یک روز هم نمی تونیم زیر یه سقف زندگی کنیم هیچ معنایی نداره برای همین تا جاییکه می شد تو مهمونی خندیدم و رقصیدم. 
تا نفس داشتم جیغ و ویغ کردم و سوت کشیدم با بچه ها. بی رودربایسی و بدون احساس خجالت و کم رویی. همه رو سر ذوق آوردم و کلی خوش گذروندیم. 
و در پایان در کمال بی تفاوتی و در اوج بی محلی از هم جدا شدیم. 
این هم از قصه های سریالی تک عشق نافرجام و یک طرفه ظ و من
۹۷/۰۶/۱۷ موافقین ۶ مخالفین ۱
گمـــــــشده :)

نظرات  (۱۰)

منم همین رفتازها رو داشتم و به نظرم دهه شصتی ها این حس رو داشتن که دوستی با پسرا اصلا کار خوبی نیشت و حتی اینکه بری به کسی بگی من دوستت دارم خیلی خیلی زشته...
اولین شرط به دل نشستنه... حالا تجربه ای که خودم دارم اینه که کم پیش میاد یکی یه به دل ادم بشینه
زمان میخواد مثل زمانی که تو میزاری واسه یه گل بهش اب میدی نور بخوره تا رشد کنه
ارتباط هم زمان میخواد اگه زمان براش بزاری شاید برعکس هم بشهچ
یعنی تو با اخلاقیات اون طرف اشنا میشی و میفهمی خیلی هم از اون ادم خوشت اومده.

ولی یسرا جون به نظر من رفتار تو مهرطلبی نبوده مهرطلبی به نظرم کسی که دائما سراغ تاییده و دائما سراغ مهر و محبت
شاید بشه از این پستت برداشت کرد, احساس نیاز... این احساس تو همه ی ادم ها هست همه ی دخترا نیاز به مهر و دوست داشتن و جنس مخالف دارن... همه شون چون خدا اینجوری افریده اگه این خیلی خیلی زیاد بشه و ادم از همه کس انتظار داشته باشه میشه مهرطلبی
پاسخ:
دقیقا همین طور 
خیلی زمان لازمه تا کسی به دل آدم بشینه
راستش از این دید بهش فکر نکرده بود و به نظرم درست می گی😊
البته که باید افسار زد به این همه احساسات و هیجان، که همچنان در جنگ‌م تا نذارم خاک شم

و چقدر خوبه آخر نوشته‌ات
پاسخ:
قابلتو نداشت 😀😀
همیشه‌ی خدا اونی که ما دوسش داریم ما رو دوس نداره اونی که ما رو دوس داره ما دوسش نداریم :))
پاسخ:
مصداق این اهنگ فرهاد
امروز در این شهر چو من یاری نی
آورده به بازار و خریداری نی
من خیلی تباهم که دارم به اسم پسر با ظ فک میکنم؟!
چون منم تا حالا کسیو دوس نداشتم درک نمیکنم متن رو خیلی.ول ی این نکته رو دارم بهش فک میکنم و به نظرم میاد تا حدی راست میگی: هیچ دیدی و هیچ دلیلی برای وحود رابطه بین یه دختر و یه پسر تا سن ۱۸سالگی نمی دیدم و الان می دونم که این اوج فاجعه بوده.
پاسخ:
خخخخ نه چرا تباه
ظفر
😁
دست و پا گیر بودن مهرطلبی رو خیلی خوب اومدی!
پاسخ:
دکتر شیری یه فایل صوتی به اسم مهرطلبی داره که خیلی در این مورد توضیح داده. ۴۵هزار تومنه 
من گوش ندادم  ولی خیلی دوست دارم بخرم و گوش کنم حرفاشو
داشتم دنبال یه کلمه ی خوب میگشتم که دیدم "مهرطلبی" رو خیلی به جا استفاده کردی!
همه ی ما به نوعی مهرطلب هستیم ...

+من اصلا نمیتونم تو همچین شرایطی سوت بزنم و برقصم! (البته تو هیچ شرایطی نمیتونم سوت بزنم و برقصم!) :-))
پاسخ:
متاسفانه مهرطلبی که دچارش هستم و اکثرا هستیم اصلا چیز خوبی نیست و فقط دست و پا گیره
باید به فکر درمان بود
منم نمی تونستم
یاد گرفتم
😀
۱۷ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۲۲ مردی بنام شقایق ...
سلام

بعد سلام و احوالپرسی بهش میگفتین عه! چقد بزرگ شدی :)))
پاسخ:
سلام
اتفاقا اصلا تغییر نکرده بود. عینهو ۱۰سال پیش 
۱۷ شهریور ۹۷ ، ۰۸:۳۸ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
ازدواج نکرده هنوز؟!
پاسخ:
نه مجرده البته دلیل عدم ازدواجش نداشتن کار خوب و اوضاع مالی مناسبه نه من
۱۷ شهریور ۹۷ ، ۰۵:۵۳ ذهن خط خطی و رنگارنگ
جالب بود...
پاسخ:
قابلی نداشت
سلام
بهترین موقع برای ازدواج در جوانی هست .
فرصت را از دست ندهید .
از هر کسی که خوشتون میاد ، باهاش ازدواج کنید . مشکلات مالی و این چیزا هم کم کم به لطف خدا حل میشه .
بطور کلی گفتم ها . منظورم فقط شخص شما نبود .
پاسخ:
سلام
طرفین باید به دل هم بشینن 
دوست داشتن همینطوری به وجود نمیاد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی