بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی
۲۴مرداد

پرده اول: 

ف اوایل دوران دانشجوییش عاشق میشه. کار به خواستگاری میرسه ولی پدر موافقت نمی کنه. اونم به یه دلیل کاملا نامربوط. مدتی با هم دوست می مونن اما در نهایت پسر می ره دنبال زندگیش و ف همچنان داره به زندگی لبخند می زنه. من چند سال بعد از پشت سر گذاشتن این بحران دیدمش. از من کوچکتره و شدیدا بهش غبطه می خورم چون با هیچی خوشحاله. 

غم دنیا رو نمی خوره با وجودی که وضعش به مراتب خیلی بدتر از منه.

آرامش خاصی داره و برخلاف من که در برابر ناملایمات بدجوری تند میشم بسیار آرامه و همین آرامشش و تواناییش برای حرف زدن برگ برنده شه.

یه روز ازش پرسیدم: پدرتو بخشیدی؟

گفت: آره. اوایل خیلی ازش متنفر بودم. نمی تونستم ببینمش. اما وقتی فهمیدم پسره الان از پس یه زندگی به خوبی برنمیاد حالم بهتره. جالبش اینه بعد از من پدرم با ازدواج خواهرم و پسرعمه ام که دوازده سال منتظر رضایت خونواده ما بودن راضی شد و من به تبع باید بیشتر ازش متنفر میشدم. گاهی فکر می کنم اگه ما با هم ازدواج کرده بودیم احتمالا می تونستیم یه زندگی موفق داشته باشیم.

پرده دوم:

ن توی یه خانواده متوسط الدرآمد زندگی می کنه. کارشناسی شو که گرفت پدرش فوت کرد. برای فرار از وضعیت ت.خ.م.ی.ش و جلوگیری از افسردگی حاد و بهبود شرایطش دوباره شروع کرد به درس خوندن و این بار توی آزمون ارشد رتبه ۳۰ رو تصاحب کرد. و بعدش می دونین چی شد؟ 

خونواده اش اجازه ندادن بره!

خواهر نون ده سال پیش جزو رتبه های برتر بود و به راحتی تو رشته حقوق پذیرفته میشد اما فقط چون باید به یه شهر دیگه می رفت و خونواده قبول نمی کردن به ادبیات رضایت داد و مدت هاست داره با چندرغاز پول حاصل از تدریس تو نهضت سواد آموزی روزگار میگذرونه!

نمی دونم درک می کنین یا نه اما یکی از فاجعه های زندگی هرکسی اینه که از چیزی یا کسی که دوستش داره جداش کنن. 

قبلا به نون که زنگ می زدم جزو واژه "بی خیال" حرفی نداشتم بهش بگم. الان که درکش می کنم فقط می تونم سکوت کنم و بی صدا به حال عقب ماندگی جامعه ای که دارم توش زندگی می کنم اشک بریزم.

بعضی چیزها ارتباطی با قسمت ندارن و چیزی جز جهل نیستن. جهل ناشی از تعصب

تعصب ناشی از برداشت غلط از دین

دینی که خودش داره میگه سخت نگیرین

پرده سوم:

بچه های گروه رفتن دماوند. دیروز رفتن. و من یه هفته اس انگار یه چیزی گم کردم. عینهو مرغ سرکنده که کله شو جدا کردن و بال بال می زنه!

صرفا نرفتن به دماوند و جاماندن از گروه باعث القای حس ناامیدی بهم نشده. چیزی که داره نابودم می کنه اینه: مردها هنوزم فکر می کنن مالک زن ها و دخترانشون هستن.

تا امروز درک نمی کردم فمنیسم ها چرا و برای چی دارن مبارزه می کنن اما الان دارم می فهمم.

احساسم نسبت به مردها دقیقا مثل احساسیه که شخصیت های کتاب هری پاتر به دیوانه سازها داشتن‌. کسانی که به هر دلیلی با یک بوسه تمام شادی وجودت رو می مکن. فقط کافیه بهت شک کنن با احساس کنن خیلی خوشحالی و زیادی داری پیشرفت می کنن. 

از شنیدن جمله قسمت نبود متنفرم.

ف می تونست به مرد مورد علاقه اش برسه و الان احتمالا داشت برای دختر و یا پسرش مادری می کرد و تلاش می کرد با همسرش پیشرفت کنه نه این که به چندرغاز حقوق و جر و بحث های رییس ابله ام قناعت کنه!

ن و خواهرش می تونستن تحصیلات بهتر و به تبع موقعیت های بهتری برای زندگی داشته باشن...

من می تونستم الان در دامنه دماوند باشم اگه ....

اینا و صدها مورد دیگه ربطی به قسمت ندارن...جهل محض هستند

جاهل نباشید


۹۷/۰۵/۲۴ موافقین ۱۲ مخالفین ۰
گمـــــــشده :)

نظرات  (۱۶)

۳۰ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۴۸ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
تازه داشت یادم می‌رفت یه زمانی دوست داشتم پسر باشم:-(
پاسخ:
من از دختر بودنم راضی ام ولی همچین وقتایی به خون مردا تشنه میشم
#پوووووووف
پاسخ:
😐
و یه چیز دیگه: اجازه بدید اگه قراره راهی رو بریم یا نریم خودمون اشتباه کنیم! نداشتن قدرت انتخاب از صدتا انتخاب اشتباه بدتره... این رو باید بفهمیم.
پاسخ:
دقیقا همین طوره
ولی نمی فهمن
منم درباره اش فکر کردم.ما ناچاریم که این شب تاریک رو سر کنیم تا به فردای روشن تری برسیم.راهش اینه کاری رو که پدر مادرای ما از انجامش سر باز زدن رو انجام بدیم.باید کتاب بخونیم.باید سفر کنیم و دید باز تری به دست بیاریم.اگر بچه های ما همین حس رو نسبت به ما داشته باشن کی مقصره بجز خودمون؟
اگر قراره ازدواج کنیم باید با کسی ازدواج کنیم که فرای مسائل اجتماعی و اخلاقی و مالی این مسئله هم براش دغدغه باشه.اگر قراره بچه دار بشیم باید قبل از اون فضای مناسبی برای زندگیش آماده کرده باشیم
پاسخ:
تو کل شهرم با دو نفر آشنا شدم که همچین دغدغه هایی داشتن 
یکی شون مزدوج بود
و اون یکی اصلا اهل اینجا نبود و البته اوشون هم متاهل بود
سخته ولی ممکنه شدنی باشه
نمیتونیم منظورم اینه که بقیه فکر میکنن نمیتونیم چون دختریم
پاسخ:
درسته موافقم😑
۲۵ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۰۶ عاشق بارون ...
یعنی عاشقتم با اون مثال دیوانه‌سازهات! :))) تعبیر جالبی بود. :))

این دنیا هم بالاخره می‌گذره... خوبیش اینه که یه روز بالاخره تموم می‌شه!
پاسخ:
درسته اخرش می میریم😁
نه. اینجوری میشه زندگی اینستاگرامی که آدم فک میکنه فقط قشنگیه.
این پست مگه ناله نبود؟
زندگی بالا و پایین داره.اینطوری قشنگه
پاسخ:
درسته ولی ناله زیاد خواننده رو آزار می ده
به طور خلاصه برات می گم من با وجودی که پدرمو خیلی دوست داشتم و دارم و به شدت پیشش محبوب بودم با کوه رفتنم تمام مکالناتمون خلاصه شده در سلام و خدافظی که گاهی اونم جواب نمی ده
در واقع یه جورایی قهر مطلق و بی محلی محض
که خب این تبعاتی داره به تبع
چه موقعیت هایی که از دست دادیم یعنی مجبور کردیم از دست بدیم فقط چون دختریم و نمیتونیم به تنهایی برای زندگیمون تصمیم بگیریم :/
پاسخ:
ما می تونیم تنهایی برای زندگی مون تصمیم بگیریم ولی بقیه نمی زارن
گاهی فکر می کنم بزرگترین گناه مون اینه دختر به دنیا اومدیم
پس اونا رو هم بنویس تا واقعیت نمود پیدا کنه.
اونم به خودی خود,به اندازه کوه رفتن میتونه جالب باشه
پاسخ:
اونا میشه ناله های زندگی
ناله ها رو ادم باید خودش حل کنه
قشنگیا رو بنویسه برای روحیه دادن و انگیزه دادن هم به خودش هم بقیه
اوضاع واسه پسرا هم همچین گل و بلبل نیست . از زمان دبستان تا دبیرستان هم تو مدرسه و هم تو خانواده اینقدر از ممنوعیت دوستی پسر و دختر گفتن که جوری شد که من توی سن 18 سالگی که میخواستم حساب بانکی افتتاح کنم ، رفته بودم بانک و کارمند بانک هم ی خانوم بود ، من از شدت شرم و کم رویی گوش هام سرخ شده بود و نمیتونستم حرف بزنم .
نقش پدر و مادر توی خانواده باید در حد مشاوره دادن و حمایت کردن فرزند باشه و تصمیم نهایی رو بذارن بر عهده خود فرزند .
به بهانه این که خانوما نیان تو خیابون و ورزشگاه و چی و چی و چی که مردها تحریک نشن ، به خانوم ها ظلم میشه .
خلاصه این که هر چی بگین حق دارین والا .
پاسخ:
کلا شیوه های تربیتی مون ریده دوست عزیز
اما قبول کن به یه پسر بابت تحصیل تو یه شهر دیگه گیر نمی دن و محرومش نمی کنن مگر در موارد بسباااار محدود..یعنی یه نفر تو ده هزار تفر
چقدر احساساتت برام اشناست، چقدر از اینکه پسرها نسبت به ما ازادی‌های خیلی بیشتری داشتن اشک ریختم‌و بخاطر محدودیت‌های بی‌خود زجر کشیدم، چقدر واسه خاطر چیزهای اولیه که پسرها راحت داشتنش بحث و دعوا کردم،چقدر واسه سطحی ترین چیزها جنگیدم و خیلی هاشون هیچ نتیجه‌ای نداشت.
می‌فهمم چون منم تو یه خانواده‌ی متعصب بزرگ شدم که باید زیر بار بعضی حرف‌های زور و نگرانی‌های بی‌خود برم و بسوزم و بسازم.کی خلاص میشیم و به عنوان یه ادم مستقل که خودش میتونه تصمیم بگیره و فکر کنه قبولمون میکنن رو خدا خودش میدونه، فقط میدونم‌ جوونی منم با حرص خوردن و عصبانی شدن و لمس این‌محدودیت‌های زیادی گذشت و داره میگذره...
پاسخ:
متاسفانه یه واقعیت انکار ناپدیر اینه که ما چون تمام عمرمون در جوار خونواده بودیم خیلی خیلی برامون سخته که مستقل زندگی کنیم
چقدر عصبانی شدم از خوندن پستهات.
گاهی فک میکنم هیچ وقت ازدواج نکنم و منتظر مرگ پدرم باشم تا به آزادی برسم.
گاهی هم از تفکراتم خجالت میکشم و میگم باز نسبت به خیلی های دیگه آزادی دارم .
درحالیکه گاهی نسبت آزادی تو برای کوه رفتن غبطه میخورم.
پاسخ:
پدر بودنش یه دردسره و نبودنش هزار دردسر
خدا حفظشون کنه
ولی با ازدواج موافق نیستم
من ازاد نیستم دوست خوبم. برای کوه رفتنم هم تاوان زیادی دادم عزیزم. فقط خوشی ها رو اینجا می نویسم اما پشت صحنه اوضاع به زیبایی نوشته هام نیست
مساله اینه که ما بین سنت و مدرنیته گیر کردیم
یک نسل کاملا سنتی و یک نسل علاقه مند به مدرنیته!

+این مشکلات درست میشه تا چند سال آینده اما این نسل حاضر تاوانش رو پس دادن و میدن...
پاسخ:
تا درست بشه جوانی ما به باد رفته و فرصت هایی که با زحمت می سازیم و مردها به چصم به هم زدنی نابود می کنن
آره.. انگار زن توی این جامعه فقط با وجود یه مرد معنی پیدا می کنه. زندانی هستیم؛ زندانی ای که بعد از ازدواج عوض آزادی فقط زندانبانش عوض می شه!
پاسخ:
دقیقا موافقم
نمی دونم فازشون چیه
به اسم ناموس پرستی هر غلطی می کنن خجالت هم نمی کشن

این وابسته کردنها یا محبتهای بیش از حد یا محدودیتهای نا معقول رو خیلی از پدر مادرا به این خاطر انجام میدن که فکر میکنن به صلاح بچه س ولی در حقیقت یه جور سم براش
پاسخ:
کدوم بچه؟ من اگه ازدواج می کردم الان دو تا بچه داشتم
😁
خب اشتباه می کنن وباید متوجه این اشتباه شون بشن  که نمیشن
میفهمم . توی خونه ء ما هم وضعیت همین بود ...
پاسخ:
همه چیزو خلاصه کردن تو شوهر کردن😐

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی