بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی
۲۷خرداد
کوهستان پراو چند قله معروف داره که بلندترین اونا درواقع اسمش "شیخ علی خان" هست اما همه جا به اسم پرآو میشناسنش. در همسایه گی شیخ علی خان قله ای داریم به اسم نمازگاه. از نوک قله پراو به سمت چپ که نگاه می کنی نمازگاه دیده میشه. فاصله شون خیلی نزدیک به همه. طوری که از پناهگاه پراو میشه به نمازگاه هم صعود کرد. و مسیر صعودشون تقریبا مشترکه. سمت چپ نمازگاه هم با فاصله نسبتا کمی قله شاودالان قرار گرفته.
دیروز به نیت صعود به نمازگاه پرآو ساعت ۴صبح از خونه بیرون زدم. زود رفتیم که به بازی فوتبال ایران و مراکش هم برسیم. حتی فاطمه می خواست به عروسی که شب دعوت بود برسه. امین (پدر تهمتن)با ۱۴ کیلو اضافه وزن و بعد از ۳ ماه دوباره داشت باهامون کوه میومد. با وزن ۱۱۷ کیلو!
این بار از مسیر پنج پله بالا رفتیم. توی سنگ نوردی مشکل دارم. حس می کنم باید دست و پاهامو مثل فیلم چارلی و کارخانه شکلات سازی بزارم تو دستگاه شکلات کشی بلکه کمی کش بیام. نمی فهمم چرا فاصله بین حلقه ها توی سنگ نوردی انقدر دور از همه.
به هرحال ۸صبح چشمه دوزری بودیم و یه صبحانه مفصل خوردیم. مطمئن بودم تا ۳ و ۴بعدازطهر خبری از غذا نیست. با یه گروه تهرانی برخورد کردیم که شب رو تو پناهگاه پراو خوابیده بودن و شاکی بودن که چرا پناهگاه یه پریز برای خاموش کردن لامپ نداره!
این که وظیفه کوهنوردای همون شهره که مناهگاه شون رو آباد کنن.
اعتراض شون به جا بود و برای خودمم سوال شد. از امین پرسیدم که واقعا چرا؟
جواب خوبی داد. اما از طاقت این متن خارجه. 
از کنار خرسنگ (یه سنگ بزرگ که اوایل دشت و نزدیک چشمه اس) رفتیم سمت قله.
اوایل شیب خیلی زیاد نبود. اما کم کم داشت سخت میشد. معین می گفت اگه به فلان ارتفاع برسیم کارمون راحت میشه و دیگه مشکلی نداریم.
با یه مسیر شن اسکی مواجه شدیم با شیب خیلی زیاد. هر قدم که به جلو برمی داشتی نیم قدم به عقب برمی گشتی. اما بالاخره تموم شد. مثلا قسمت سخت مسیر تموم شده بود اما حالا تازه یه کوه دیگه جلو رومون بود. 
شروع کردیم به بالا رفتن.
توی راه یه یخچال دیدیم. جالب بود برام. یه چاله خیلی بزرگ که برف داخلش بود توی اون گرما.
به خط الراس کوه دوم رسیدیم ولی یه کوه دیگه ام جلومون بود.
واقعا نمی دونم چند تا کوه رو پشت سر گذاشتیم ولی می دونم از لحظه شروعش تا رسیدن به قله سخت بود و جایی نبود که حس کنم سختی مسیر برام کم شده.
فقط سختی مسیر نبود که آزارمون می داد. 
مشکل اول آب بود. باید طوری آب مصرف می کردیم که تا ساعت ۷ غروب برامون کافی باشه( البته به خیال ما این طور بود)
مشکل دوم مسیر برگشت مون بود. هر اندازه به مسیری که طی می کردم،  بیشتر دقت می کردم،  بیشتر مطمئن می شدم که برگشت از این مسیر با همچین شیبی کار عاقلانه ای نیست.
ساعت ۱۲ ظهر بود.  ۳ساعت بود بی وقفه بالا میومدیم. 
از معین می پرسم: چقدر دیگه مونده؟
جوابش کاری کرد نابود شم: با سرعتی که ما داریم، حداقل ۳ ساعت
( با احتساب مسیر صبح میشد ۸ساعت خالص فقط صعود)
خانم اسماعیلی زانوش مشکل داشت نمی تونست سریع تر بیاد. امین سنگین بود و دور از جوانمردی بود که بیشتر از تلاشی که می کرد ازش توقع داشته باشیم.
ویدا عالی بود. نسبت به ۶ ماه پیش ۱۲ کیلو کم کرده بود و مثل اهو بالا می رفت. تمام این مدت در خفا با معین تمرین کرده بودن تا به ایده ال برسن. و الان برای ما حکم راهنما داشتن.
ساعت ۳ بعدازظهر به قله رسیدیم. فقط ما بودیم و ۲ تا عقاب و تعداد زیادی کفشدوزک. چون هوا دیر تاریک می شد بی خیال قانون برگشت قبل از ساعت ۲ شدیم. علاوه بر این مطمئن بودم همه داریم به این جمله فکر می کنیم: عمرا دیگه قدمی بعد از این به سمت این قله بردارم!
می خواستیم یک بار برای همیشه ببینیمش و پرونده شو ببندیم. 
قله و نزدیکی های اون پر از کفشدوزک بود. نمی دونم چرا ولی مثل مورچه فراوون بودن.
در واقع ما تنها کوهنوردان اون قسمت بودیم. به لصافه چند عقاب و کفشدوزک ها.


اگه روی تصویر زوم کنید پناهگاه پراو رو از فراز نمازگاه میبینین. 
اون تیکه برف رو تو عکس می بینید؟ اون هم میشه قله پرآو معروف.


همونجا نزدیک قله ناهار خوردیم.  ساعت ۴ بعدازظهر فرآیند برگشت شروع شد. 
قرار شد از مسیر خط الراس نمازگاه به شاودالان و از اونجا به سمت چشمه پونه و در نهایت کنار مینی بوس بریم.
مسیر خط الراس رو اولین بار بود می دیدم. هر قدر مناظر اطراف نمازگاه تو ذوقم زده بودن مسیر خط الراس و شاودالان مبهوتم کردن. زیبا بود و با ابهت. ترسناک بود و مهربان. نمی دونستم بترسم از این ابهت یا از دیدن این زیبایی لذت ببرم. سعی کردم بیشتر نگاه کنم تا عکاسی. راستش یه دوربین با کیفیت می خواست و یه عکاس ماهر. من فثط انثدری وقت داشتم که ببینم و ثبت کنم و لذت ببرم


بالاخره رسیدیم به جایی که یک ساعت با قله شاودالان فاصله داشت. و ساعت ۶ غروب بود و ما تازه در ارتفاع ۳۰۰۰بودیم.
امین می گفت: پاهام دیگه مثل وقتی شده که خانمی کفش پاشنه بلندشو بعد از یه عروسی پر فعالیت در میاره و می گه: پاهام دیگه جزیی از بدنم نیست!
هر کسی چند قلپ آب با احتیاط و اهسته  خورد و کمی آذوقه. دوباره شروع کردیم به برگشت.
از مسیرهای شن اسکی متنفرم. شاید چون هنوز خوب یاد نگرفتم چطور با اطمینان ازشون پایین بیام. بعد از دو ساعت راه رفتن توی یه مسیر شن اسکی رسیدیم به جایی که گندم هاش به اندازه قدِ من رشد کرده بودن.
یک ساعت تمام توی زمین هایی راه رفتیم که ارتفاع گندم هاش با قد من برابری می کرد. امین و نوید و معین حساسیت گرفتن و هر چند ثانیه یه بار عطسه می زدن.
نگاهم به فاطمه بود. انگار انرژی مضاعف گرفته باشه قدم هاشو محکم بر می داشت. اونم بعد از ۱۳ساعت پیاده روی!ته دلم تحسینش کردم. به نظرم واقعا کارش عالی بود. اصلا فکر نمی کردم انقدر خوب عمل کنه. شگفت زده شدم.
ساعت ۹ شب بود. و ما ۳ ساعت دیگه راه پیش رومون داشتیم. ولی حداقل می دونستیم داریم کجا می ریم.
نتیجه بازی رو تلفنی پرسیدیم و کلی جیغ و هورا کشیدیم.
ساعت ده شب آخرین استراحت به خودمون دادیم و اخرین قطرات آب خورده شد. حتی به گوجه هم رحم نکردیم ولی برای این که کمی آب به بدنمون برسه با ولع می خوردیمش.
از ترس نیش عقرب جرات نشستن نداشتم.
و مدام خودمو سرزنش می کردم چرا دور اندیشی نکردم و چراغ پیشانی مو خونه جا گذاشتم. خوب یادمه دیشب موقع جمع کردن وسایل یه نگاه به هد لایت انداختم و به خودم گفتم زود می ریم که زود برگردیم دیگه. پس نمی برم.
۲ساعت دیگه مونده بود.
با احتیاط و آهسته می رفتیم. خانم اسماعیلی نمی تونست تند تر بره و راستش ما هم نمی تونستیم. اما این آهسته رفتن باعث شده بود که راه کِش بیاد. انگار هرچی می رفتیم راه درازتر می شد.
اون یه ساعت اخر دیگه جز صدای قدم ها و سکوت شب که با برخورد عصاهامون به سنگ ها شکسته می شد، صدای دیگه ای نبود. اعتراف می کنم دیگه خونسردی مو از دست داده بودم. خستگی و فشار عصبی و تشنگی داشت کار خودشو می کرد که بالاخره تموم شد.
۱۷ ساعت بعد از لحظه پیاده شدن از مینی بوس دوباره به جای اولمون رسیدیم. امین رفت تو نگهبانی و ازشون خواست بهمون آب بدن. انگار که دوباره زنده شده باشیم. 
ساعت ۱۲ و نیم شب سوار مینی بوس شدیم و یک و ده دقیقه خونه بودم.
یه دوش گرفتم و بعدش خوابیدم.
و الان دارم به این فکر می کنم که هر کس گفته پرآو یا همون شیخ علی خان سخته، خیلی گ....ه خورده. بیاد بره نمازگاه تا بفهمه سخت یعنی چی! خدا شاهده حتی دماوند هم در مقابلش برام هیچ شده.
راستش خودم یکی از کسانی بودم که باور داشتم سخت تر از پرآو نداریم. اما زهی خیال باطل که دست بالای دست زیاده.
الحمدالله همه سالم برگشتیم ولی دهانمان سرویس گشت😁
۹۷/۰۳/۲۷ موافقین ۱۰ مخالفین ۰
گمـــــــشده :)

نظرات  (۱۱)

آره والا ، دست بالای دست بسیاره :-))
دمتون گرم
پاسخ:
:))
قربون دکتر
سختی دماوند فقط ارتفاعشه، وگرنه مسیرش که نکته‌ی خاصی نداره. بعدم خب شما با توجه به یک‌دست نبودن گروه بهتر بوده حتی شب موندنتون رو هم پیش‌بینی می‌کردید. آخه کی ساعت ۱۰ شب حرکت می‌کنه؟ ((: ولی خب من که معتقدم، کوهنوردی ورزش نیست، زندگیه. پر از تجربه و اتفاق و هیجان و سختی و لذت و لذت و لذت (:
پاسخ:
راستش تا 3 بعدازظهر کسی فکر نمی کرد این همه راه طولانی بشه
اون موقع هم دیگه وسایل شب مانی نداشتیم
19 ساعت
از 5 صبح استارت زدیم
انصافا تو میگی از دماوند سخت تر بود من دیگه حرفی ندارم
فقط حلالیت میطلبم :)) ببخشید من یهویی سیمای مغزم اتصالی میکنه :)
انصافا خوب عروسی رفتم خخخخ
پاسخ:
تو معرکه ای
^______^
ایشالا همیشه در اوج
همین سختیاشه که لذت بخشه
البته اگه با یه بلد حرفه ایی برید مسیر و زمان دستتونه
پاسخ:
خیر سرمون با بلد حرفه ای رفته بودیم
:))
ممنونم
پاسخ:
😊
ممنون از توصیه ها و توضیحات مفصل :)
حتما پیگیر میشم :)
پاسخ:
موفق باشین☺
قابلی نداره
۲۷ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۰۱ آقای سر به هوا ...
خیلی به کوه نوردی علاقه ندارم ولی اون بالا چایی خوردن خیلی لذت بخشه !
پاسخ:
اره منم خیلی چایی خور نیستم. ولی چایی اون بالا یه چیز دیگه اس
چقدر هیجان انگیز :)
راستش مدتی هست که پست ها رو میخونم و ترغیب شدم برای کوهنوردی

شما اولش چجوری شروع کردید؟ یعنی برای شروع باید رفت انجمن کوهنوردی شهرمون؟
پاسخ:
سلام دوست خوبم.
منم مثل شما اول وبلاگ یه دوست می خوندم و ترغیب شدم که کوه برم.
گذشته از این خودم عمیقا این رشته رو دوست داشتم و دارم ولی نیاز به یه محرک برای شروع کردن داشتم.
من اصلا هیئت کوهنوردی شهرمونو ندیدم. اونا تو شهر ما از این کارا نمی کنن. نمی دونم شهر شما چطوره. اما حتی اگه هیئت کوهنوردی گروه داشته باشه خیلی قوی هستن. 
توی یه گروه کوهنوردی عضو بودم. یه شب زد به سرم برم کوه. ازشون ادرس پرسیدم که کجا برم. یه آرزو نامی بود که قبول نکرد تنها برم. خودش همراهم اومد و با یه گروه رفتیم تپه نوردی. همیشه مدیونشم بابت این کارش.
اون شد استارت کارم. بعد با گروه های دیگه آشنا شدم و کوه های بلند تر رفتم.
اگه می خوای شروع کنی نیاز به یه کفش خوب داری.
الان تابستونه کفش گرون لازم نداری. یه کفش شیما یا یه اسپرت معمولی که زیرش لیز نباشه برات کافیه. یه گروه پیدا کنین.  یه چند تا تپه و دامنه کوه ها رو برین ببین با علاقه ات جور در میاد یا نه. بعد اگه دوست داشتی تجهیزات بهتر بخرین.
اینو هم یادتون باشه هر ورزشی آسیب های خودشو داره و کوهنوردی هم همین طوره. ممکنه آسیب هاش به مراتب بیشتر هم باشه.
خداروشکر که سالمید ...
پاسخ:
ممنونم
نامزدی تون مبارک باشه
💐
انشاءالله همیشه سالم باشی و به کوه نوردی نازنین. من می تونم برم بالا ولی اصلاً نمی تونم برگردم پایین چون می ترسم تو سراشیبی قل بخورم!
پاسخ:
ممنونم مضراب جان
نه این طوری هام نیست. یک کفش خوب و یه عصا کمکوخوبی ان برای پایین اومدن 

۝۝۝۝♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥۝۝۝۝
۝۝۝۝♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥۝۝۝۝

هم میهن ارجمند! درود فراوان!
با هدف توانمند سازی فرهنگ ملی و پاسداری از یکپارچگی ایران کهن
"وب بر شاخسار سخن "
هر ماه دو یادداشت ملی – میهنی را به هموطنان عزیز پیشکش می کند.
خواهشمنداست ضمن مطالعه، آن را به ده نفر از هم میهنان ارسال نمایید.

آدرس ها:

http://payam-ghanoun.ir/
http://payam-chanoun.blogfa.com/

[گل]

۝۝۝۝♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥۝۝۝۝
۝۝۝۝♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥۝۝۝۝

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی