بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی
۰۵ارديبهشت

رفته بودم برای برادر جان کتاب بخرم. خرید کتاب برای برادر جان هر چند با تعداد اندک یکی از لذت های زندگی ام شده. کیف می کنم کتابی را که برایش خریده ام دست می گیرد و ورق می زند. حتی اگر نخواندش هم اهمیتی ندارد. همین که اسمش به گوشش آشنا باشد که اگر روزی، نیم روزی پسرکی از همکلاسی هایش  برایش از همان کتابی حرف بزند که در کتابخانه اش دارد و پیش خودش یاد طرح روی جلدش و روزی که آن را به دستش دادم، بیفتد، خوشحالم می کند.

هنوز علایقش را کشف نکرده. نمی دانم معمایی دوست دارد یا عاشقانه. از داستان های کهن خارجی خوشش می آید یا شاهنامه. مرزبان نامه را می پسندد یا الیورتویست.

برای همین هر بار که پایم به کتاب فروشی باز می شود حواسم هست هم از داستان های کهن بردارم هم این ژینگولک بازی های جدید را.

چند وقت پیش می پرسید:« پیتر پن و به دوستم امانت بدم بخونه؟»

من هم که سر از پا نمی شناختم گفتم:«آره حتما. چه اشکالی داره.»

دیروز برایم تعریف می کرد که دوستش شاهنامه را دارد و در ازای پیتر پن و ایکیوسان امانت می دهد. به رویش نیارودم که همین شاهنامه را خودم هم  برایش گرفته ام. منتها شاید در ابعاد و اندازه های کتاب دوستش نباشد.

خودش از این بده ستان خیلی خوشحال بود. من هم به ازای هر خطی که می خواند ذوق می کردم.

دیروز که توی کتاب فروشی لابه لای کتاب ها می چرخیدم چند تا کتاب مناسب برای بچه های یکی دو ساله و کوچکتر هم حتی پیدا کردم. توی دلم گفتم این هایی که بچه دارند پطور دلشان می آید و در کنار سیسمونی و اسباب بازی و این مزخرفات یک کتابخانه کوچک و نقلی هم برای نی نی کوچکشان درست نکنند!

کتابخانه ای که از بس همیشه جلو چشمش بوده دیگر میلی به پاره کردن کتاب هایش نداشته باشد. با قصه هایش بزرگ شود و با شعرهایش بخوابد.

از شما چه پنهان دلمان بچه خواست.

آخرین باری که دلمان بچه خواست بعد از دوسال برادر جان پا به این دنیا نهاد.

الان که 11 سالی می گذرد و برادر جانم در آستانه 11 سالگی است و می دانم دلش یک برادر می خواهد و می دانم دیگر خبری از برادر کوچکتر نیست، مانده ام این میل به بچه داشتن را کجای دل مبارک بگذارم و چطوری خفه اش کنم.

شاید یکی از قفسه های کتابخانه خودمان را پر کنم از کتاب های رنگی و جورواجور. هرمیشه یکی از آن ها را توی کیفم داشته باشم و هر بچه ای دلم را برد کتابش را از کیفم بیرون بیاورم و با لبخند تقدیمش کنم.

:))

۹۷/۰۲/۰۵ موافقین ۷ مخالفین ۰
گمـــــــشده :)

نظرات  (۹)

۰۱ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۵ صحبتِ جانانه
همن که گفتید آخر حقیقته
تا خدا چه خواهد
ان شاءالله که خیر و خوش بخواد براتون
پاسخ:
مننونم 
لطف دارین
۰۱ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۴۴ صحبتِ جانانه
دیگه بچه خودتون
پاسخ:
تا خدا چه خواهد
۱۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۰۰ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
کتابخونه واسه سیسمونی:-))
پاسخ:
😊😊
سپاس گزارم
پاسخ:
خواهش می کنم

چه متن خوشایند دلنشینی! :)
دختر من هم امسال بیشتر از درس، کتاب قصه و رمان کودک خوند!!
بده بستان کتابها با دختر عمه و همکلاسیها و حتی معلمشان حسابی رونق دارد.
پاسخ:
چقدر خوشجالم خوشتون اونده
کتاب خوندن خیلی عالیه
خیلی خوبه که کتاب می خونه
نسل مادربزرگ های جدید اینطوری میشه بنظرم... قدیما مادربزرگا از کیفشون نقل و نبات و نخود کشمش و شکلات میاوردن بیرون به بچه ها میدادن در اینده کتاب
پاسخ:
ان شالله
خیلی خوبه که
😊
چقدر خوب بود حال این پست:)
برعکس من که خیلی کتاب دوست دارم اما همیشه اهل خونه لباس و شال و روسری برام هدیه میگیرن:|
پاسخ:

قابلتو نداشت

ای بابا

منم همین طور

:/

من کلی کتاب داستان از بچگیم دارم که همشون رو عین گنجینه نگه داشتم. بعد چندبار خواستم بدم ابجی کوچیکه هم بخونه اما دلم نیومد میترسم خرابشون کنه :) ولی همونجور که گفتین بنظرم اینقدر باید کتاب دست بچه داد که میل پاره کردنش از سرشون بیفته
پاسخ:

منم منم

منتها الان دیگه دست برادر جانمان افتاده

:))

تمام وقت با لبخند میخواندمش...
پاسخ:
:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی