بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۷اسفند

1) اوضاع مالیم خوب نیست. تقریبا دو ماهه حقوق نگرفتم و آه در بساط ندارم. اگه مامان کرایه مو نده سرکار هم نمی تونم بیام. مامان لطف می کنه و شارژ اینترنتمم می ده(البته خودش نمی دونه دارم به بهانه کرایه ازش می گیرم.)

برای صرفه جویی تو هزینه ها و این که کمتر آویزون مامان بشم از الهه خواستم یه مقدار بهم پول بهم بده که نت گوشیمو شارژ کنم.

نداد. و خب خیلی برام سنگین بود.

راستش فهمیدم نمی شه هیچ وقت  برای کمک روش حساب کنم. این مورد به دفعات تکرار شده. و چیز خوبی نیست.

به همین دلایل پیش افتاده با وجودی که خیلی خواهرمو دوست دارم اما دلم نمی خواد هیچ وقت با الی جون کار شراکتی راه بندازم. هم چون عقاید و علایق متفاوت داریم و هم چون بحث پول که وسط میاد روابط ویران می شه.

بچه بزرگ بودن هم یه مصیبته.

2) چند وقت پیش اتفاقی به محله های قدیمی شهر سری زدیم. خیلی خوب بودن. اجرها و پنجره ها. اندرونی و بیرونی..کوچه های تنگ و باریک

مدرسه های قدیمی و بسته شده

یادم باشه یه بار با الی جون بریم بافت قدیمی شهر رو ببینیم و عکس بگیریم. به نظرم زیادی با شهرم غریبه ام.

جدیدا هوس کردم تو خیابون مدرس یه خونه از همین خونه های کلنگی داشته باشم. خیلی خوشگلن.

3) دیروز با الی جون بیرون بودم. چشمم خورد به کتابفروشی محبوبم.

نوجوون که بودم صد تومن صد تومن پول توجیبیامو جمع می کردم و می رفتم از کتیبه کتاب بخرم. البته فکر کنم فقط یه بار این اتفاق افتاد. و کتاب بریدا رو خریدم.

یادمه وقتی رسیدم جلوی کتاب فروشی و فهمیدم پولم کمتر از پول کتابه اشکم دراومد و کلی سر مامان غر زدم. مادر جان هم کسری پول کتابو بهم داد و رفتم خریدمش. 4هزار تومان بود. کل قیمت کتاب 4 هزار تومان شد.

روزای دیگه و همین طور روزهای قبلش با وجودی که وسعم نمی رسید از کتیبه کتاب بخرم اما همیشه وقتی از کنارش رد می شدم حتما یه نگاهی به کتاب هاش مینداختم. فروشنده اش خیلی مهربون نبود. جرات نمی کردم برم داخل مغازه. گاهی وقت ها هم می رفتم اما چیدمان مغازه طوری نبود که کتاب ها رو دید بزنم. فقط باید اسم کتابو می گفتی و می خریدی...

4) کل این زمستونو کوه رفتم و همه شون هم فرخشاد. خسته شدم واقعا. دوست داشتم یه کوه یه روزه پر رف حسابی برم که نشد متاسفانه. حتما خیری توش بوده. ولی اعتراف می کنم رو دلم موند.

5)زمستونو ندیدیم و بهار از راه رسید. نمی دونم خوشحال باشم  یا ناراحت.

تو شهر ما یه قله هست که از داخل شهر معلومه. بهش می گیم قُته چرمی.یعنی قله ای که همیشه سفیده.

حالا این قله ی همیشه سفید فقط زمستونا سفیده و از این می ترسم اینقدر عمرم به دنیا باشه که این قله همیشه سفید حتی زمستونا هم سفید نباشه.

:|

6) فاطمه از دوستای وبلاگی منه. اولین باری که با من کوه اومد ده دقیقه هم نتونست راه بیاد. از ترس همون اوایل مسیر نشستیم که نکنه اتفاقی براش بیفته. فکر نمی کردم دیگه بیاد. اما اومد. بارها و بارها اومد. الان نه تنها قله می ره بلکه از منم جلو می زنه.

براش خوشحالم. و خوشحال تر می شم یه روز پرآو رو هم در کنارش فتح کنم.

7)این مدت کارای خونه خیلی زیاد بودن و منم در کمال ناجوانمردی اصلا به مامان کمک نکردم. می دونم دختر خوبی نیستم. سعی می کنم جبران کنم.

8) قدر سلامتی مونو بدونیم و برای شفای بیمارها دعا کنیم.

9)مدت هاست کتاب نمی خونم.  :(




۹۶/۱۲/۱۷ موافقین ۷ مخالفین ۰
گمـــــــشده :)

نظرات  (۷)

چشم میخوانیم...
امان از دست بلند نوشتن های تو دختر
اگه جذاب نمی نوشتی میکشتمت
پاسخ:
قابل تو رو تداره😁
۱۸ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۰۳ امید خاقانی
جالب بود...
اینجا چهار راه اجاقِ؟! یا من اشتباه میکنم؟
پاسخ:
نه درست گفتی رفیق 😊
۱۷ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۵۲ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
منم کوه میخوام:-(
چند روز پیش سه چهارتا کتابفروشی سر زدم، نوشت افزارهای خوشگل هم داشت، اصلا نمی شد دل بِکَنیم!
پاسخ:
الهی
ایشالا نصیبت بشه
هم کوه هم لوازم التحریر 
اول اینکه یادم افتاد خیلی وقته کوه نرفتم. تقریباً از همون هفته‌ای که اومدیم کاشون.
دوم اینکه بی‌پولی خیلی بده. خیلی :|
سوم هم اینکه قر سلامتی رو بدونیم. :)
پاسخ:
ای بابا چه بد
افتضاحه
چشم
😊
ایشالله از سال دیگه 😅
فردا و فردا ها رو باید خونه تکونی کنم !
پاسخ:
یه نصف روزه دیگه
خونه تکونی همیشه هست😊
دلم میخواد صبح های جمعه برم کوه ...
پاسخ:
ایشالا قسمت بشه همت کنین همین فردا برین کوه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی