بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۲۹دی
می دونم اولین بار چرا و چطوری وبلاگ یه دوست سرطانی رو پیدا کردم و از اوا تا آخرش رو به مرور خوندم ولی حال ندارم براتون تعریف کنم و مهم هم نیست واقعا. موقع خوندن قصه شون یه جاهایی با خودم می گفتم واقعا این همه درد چرا! 
نمی فهمیدم و الان هم نمی فهمم. اما می دونم آدما بالاخره یه جایی تموم می شن. یه جایی دیگه فقط می خوان بگذره. یه جایی دیگه تسلیم می شن. دیگه اشک ها خشک می شه و دست و ما نمی زنن. نه به این معنا که آخر کارو پذیرفته باشی بلکه به معنای بی تفاوتی و بی حسی محض؛ درست مثل مواقعی که تو رینگ بوکسی و اینقدر کتکت می زنن که دیگه دردشو حس نمی کنی!
داییم هیکل ورزیده ای داره. می گفت ادم واقعا وقتی زیاد کتک می خوره بدنش بی حس می شه و دیگه دردی حس نمی کنه.
محض این که باور کنم سرطان درمان شدنیه نیاز دارم که حال فدرا خوب بشه. 
براش دعا کنین.
۲. چند وقته هیچ میلی به پذیرفتن مسئولیت ندارم. از کارهای خونه گرفته تا رسیدگی به برادر جان و امور اداری محل کارم.
شدیدا نیاز دارم با یکی عاقل تر از خودم حرف بزنم که بدونه در مقابل فلان جمله که در فلان موقعیت میشنوم چی باید بگم!
در موقعیت ایکس باید چه برخوردی داشته باشم و در موقعیت u چی باید بگم!
سعی می کنم فکر کنم ک راه حلی به ذهنم برسه ولی انگار رم کردم. 
توی یکی از روزهای بهاری فصل بچگی عمرم در دیار مادری بودیم. بارون شدیدی باریده بود و هوا پاک پاک بود. زمین شدیدا گلی بود. به خاطر بارون هتی بی وقفه چند روزه و پشت سر هم، گله گاو ها مدت ها بود که رنگ علف تازه ندیده بودن. من گاو ننه جون و گوساله شو خیلی دوست داشتم. به گوساله اش می گفتم "مروارید" ننه جون راضی کردم که با خاله کوچیکه مروارید و مادرشو ببریم بیرون. پیرزن خدابیامرز قبول کرد. مادر مروارید از سر خوشی وقتی با هوای تر و تازه بیرون مواجه شد یه "مااااااا" بلند گفت. این " مااااا" گفتن همانا و صدای بقیه گاوها از توی طویله ها دراومدن همانا.
خیلی از روستا دور نشده بودیم که دایی اومد دنبالمون که برگردیم چون گاوا از بس سر و صدا کرده بودن می خواستن گله رو بفرستن جرای علف تازه
این همه لغت برای این بود که بگم الان حس اون گاو ها رو دارم که دلشون می خواد بزنن به دشت...بی دغدغه... بی نگرانی کیف کنن برا خودشون
دوست دارم تا توانشو دارم از زندگیم لذت ببرم... نمی خوام درگیر قوانین دست و پاگیر دیگران باشم. حتی پدرو مادرم
۹۶/۱۰/۲۹ موافقین ۳ مخالفین ۱
گمـــــــشده :)

نظرات  (۱۱)

۲۲ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۳۵ محمود بنائی
F1, همون help یا کمکه خودمونه :)
پاسخ:
عه چه جالب..واقعا کمک هم می کنه؟
۲۲ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۲۹ محمود بنائی
حال این روزها چرا اینقدر بده! تدبیر و امید شد،ندانم کاری و یاس!
هیشکی نمیتونه کمکمون کنه جز خودمون، یسرا! :) دیگه F1 هم کار نمیکنه.
پاسخ:
کار دکمه اف۱ چیه؟ من نمی دونم😁
۱۷ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۵۹ محمد رضا سلیمی
امیدوارم حال دوستتون خوب بشه ،زندگی توهم نیست و خیال نیست ،هر کسی دفتر حالی دارد ،بستگی داره نویسندش که خودمون هستیم چطوری بنویسیمش

همیشه فکر میکنیم که مشکل ما بزرگترین مشکل است ،غافل از اینکه انسانهای موفق بزرگ مشکلات ما را نیز داشته اند ، اما آنها تسلیم مشکلات نشدند ،

اگر افکار منفی خیلی اذیتت میکنه ،دست بقلم شو و بنویس ،خاطرات ، نامه به اونهایی که دوستشون داری،نوشتن معجزه میکنه ،به قول من : نوشتن قفسه های (قفسه شبیه قفسه کتاب )ذهن تو را به صورت منظم در فکرت میچینه.
امیدوارم حالت خوب خوب تر بشه
موفق باشی.
کاری داشتی با آیدی تلگرامی من :@dearsalimi و یا telegram.me/dearsalimi در ارتباط باش . موفق بشو
پاسخ:
ممنون بابت حرف هات😊
۱۲ بهمن ۹۶ ، ۰۶:۲۵ محمد حسین آذربهرام
تحریر تکاندهنده ای بود.من هم در وبلاگ قبلیم با یک بیمار سرطان در ارتباط بودم. دایی من سرطان داره میفهمم.
امیدوارم از صمیم قلبم حال همه بیمارها بهبود بیابه
الهی امین
پاسخ:
ان شالله
ایشالله خدا همه مریضا رو شفا بده
پاسخ:
ایشالا
با این پستت یاد فرشید افتادم دلم گرفت:(
امیدوارم حال فدرا خوب شه رفتم وبشو خوندم روحیه ی خوبی داره💜

+نتونستم ادامه ی پستو بخونم فردا میام میخونم-__-
پاسخ:
خدا بیامرزدش
خدا به فدرا کمک می کنه حتما
ادامه شو خوندی؟
:))
متوجهم چی میگی...
یه فیلم رو پیشنهاد میکنم به اسم La Vie de Bohème 1992 (زندگی کولی وار)؛

+گاهی آدم میخواد مثل کولی ها بدون هیچ محدودیتی زندگی کنه ...
پاسخ:
چقدر خوبه که می فهمی..
باعث خوشحالیمه چون بدون این که قضاوت کنی حرف دلخواهتو زدی
۰۱ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۰۰ ماهی کوچولو
سرطان بیماری وحشتناکی نیست و کاملا درمان پذیره فقط باید روحیه ات رو نبازی و به خودت ایمان داشته باشی همه انسان ها در طول زندگی شون میلیون ها بار سرطان میگیرن و بدون اینکه آب از آب تکون بخوره گلبول جان های سفیدشون درمان شون میکنن الانم فدرا خوب میشه با کمک همون گلبول جان ها فقط کافیه بهشون اعتماد کنه باهاشون صحبت کنه بگه میدونه دارن تلاش میکنن ولی بیشتر تلاش کنن
اینایی که میگم الکی نیستا تجربه شخصیه واقعا سرطان حتی اگه بگن بدخیم و فلان و بیسار شده میمیری میتونه نکشه بستگی به باور شخص داره و واقعا روحیه بی نهایت موثره توی درمانش
پاسخ:
منم خیلی اینو شنیدم. ولی واقعیت اینه وقتی آدم همه چیزو بر علیه خودش می بینه نمی تونه رو چیزای مثبت تمرکز کنه
۳۰ دی ۹۶ ، ۱۳:۱۲ حامد سپهر
از یه جایے به بعد دیگه بزرگ نمیشیم پیر میشیم از یه جایی به بعد دیگه خسته نمیشیم می بریــــ ـم از یه جایی به بعد نه اینکه فایده نداشته باشه بلکه ارزشش رو نداره
برات حال خوب آرزو میکنم
تا میتونی از زندگیت لذت ببر خیلی وقتا خیلی زود دیر میشه
پاسخ:
چشم.
😊
با سلام
ببخشید من اینجا عضو نیستم هر چند هفته دیگه منم کوچ میکنم پس ببخشید پس اگه نظر گذاشتم عفو کنید.
راستش متن شما در کنار فرم خوبی که داشت محتوای جالبی هم داشت،خط اخر که رسیدم احساس کردم چقدر این حس مثل زمانی هست که من دانشکده بودم، دوری از خانواده تمرینات سخت،خشونت افسران ارشد، ِشرایط محیطی خشن و سخت و دوراهی ادامه دادن دانشکده افسری یا رها کردن اون به دلیل آینده نا معلوم و پیچیده باعث شده بود حس عجیبی داشته باشم.
اون زمان استادی داشتم که مسئول نظارت بر آموزش راپل بود و چند ماهی تا بازنشستگیش نمونده بود.
یه روز بچه ها اعتراض به نداشتن مرخصی کردن و بعد سروان یگان ما رو به خط کرد و گفت:
بچه ها می دونم الان فکر می کنید زندگیتون داره کنار یه مشت سکو و کلی سیم و اسلحه حروم میشه و ناراحتیت که چرا نمی نونید تفریح و زندگی قبل رو داشته باشید اما واقعیت دنیا یه چیزه؛ راستش زندگی یه توهمه، مردم در مقابل دشمناشون تصمیم میگیرن مقابله کنن یا برای شنبه اینده برنانه میچینن که چجوری و چه ساعتی از کجا رد بشن اما دنیا زود و خیلی سریع تموم میشه و غیر قابل پیش بینیه، تاحدی که دهه اخر انساس میکنی باختی چون به مسائل پوچ و بی ارزش بیخودی اهمیت می دادی پس برنامه ریزی کلان داشته باشید اما برنامه ریزی جزئی رو کنار بزارید چون سودی نداره و زمانه اجازه اجراش رو نمیده‌
این خاطره طولانی رو با اجازتون نقل کردم تا بگم دغدعه شما رو درک می کنم تا جایی که تو متنتون احساس کردم از کسی مراقبت می کنید؛ این شرایط رو خووم هم دارم مثلا پدر مسن بنده که به تنها فرزندش تکیه کرده و اواخر عمر زیباش رو میگذرونه خب پس تا حدی درک میکنم اما باور کنید مهم نیست در جواب همکارتون یا دشمنی یکی از اقوام چی بگید چون چیزی که پنج سال دیگه مهم نباشه الان اگه فکر میکنید مهمه یه توهمه‌ چون میگذره و آخر هفته باز ما میمونیم و حرفای نگفته ای که قرار بود به دشمن بگیم چون مشکلات،زیبایی ها یا هر جبر دیگه ای که روزگار به ما نشون میده اجازه نمیده به مسائل کوچیک بپردازیم( شاید قشنگترین و بهترین ویزگی زمین و زمان همینه)
پس بهتره لذت برد.
این قاعده شامل همه میشه، چه نظامی تنها و کلافه که الان شیفته واز سر بیکاریش تو بیان پرسه میزنه و چه یه کارمند،خانه دار یا کارگری که حالا وبلاگش رو بروز کرده و نگران مشکلات کوچیکه.
خیلی زود زندگی تموم میشه و دردناکه کا انتهای مسیر ناراحت باشیم که چرا به جای انرژی رویارویی به یه دشمن که فقط کارش کنایه زدن بود به یه درمونده کمک نکردیم یا حتی در کمال آرامش (سگحتی ساختگی) یه فنجون چای نخوردیم فکرتون رو درگیر سنگ ریزه های تو راه نکن به قله نگاه کن.
عذر خواهی میکنم اگه پر حرفی کردم تنهایی باعث میشه بیشتر اهل نوشتن باشم هر جند با فرم و محتوای اشتباه‌.
امیدوارم متن حقیر رو حمل بر بی ادبی یا مسائل دیگه ندونید چون واقعا هدف خاصی نداشتم.
موفق باشید
پاسخ:

سلام. خیلی خوشحالم که اینجا رو می خونی و ازت ممنونم بابت وقتی که گذاشتی.

مهم نیست عضو بیان باشین یا نه. اینا یه سری قواعد خود بیان هستش که اگه بلاگر بخواد می تونه استفاده کنه و  یا نظر رو برای عموم آزاد بزاره که من دومی رو ترجیه می دم.

حرف هاتون خیلی خوب بود. ممنونم برای این که وقت گذاشتین و نوشتینشون

اول بگم عذر می خوام اگه جوری نوشتم که فکر کردین ممکنه توی خونه پرستار کسی باشم. یا مسئولیت کسی برعهده ام باشه. خدا رو شکر این طور نیست.

استادتون درست می گفته. خیلی از حرف هایی که الان می شنویم و برامون مهمه 5 سال دیگه اصلا اهمیتی نداره. زندگی اینقدر پیچ و خم داره که هرچه میگذره هیولاش بزرگتر می شه و فقط باید باهاش ساخت

اما راستش از سرخوردگیای کوچیک روزانه خسته شدم. شاید بهتره یاد بگیرم اصلا بهشون فکر نکنم. ولی دوست دارم محض رضای دل خودم چند تا پیروزی از این دست تو رزومه زندگیم باشه. :)

پاراگراف ماقبل آخرتون خیلی خوب بود. ممنون


۲۹ دی ۹۶ ، ۲۳:۴۳ تاج بی بی
منم خوب می دونم کی با فدرا و فدراها آشنا شدم...
ولی از یجایی به بعد خودم دوچار سرطان روح و روان شدم
خوندن درد دیگران حال دلم رو بدتر می کرد...
پاسخ:
سلام بی بی
نفر جدیدی نیست که می خونمش
از همون اول که شروع به خوندن کردم بود
دوست دارم آخر این یکی تا جاییکه ما می دونیم پایان خوبی باشه 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی