بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۲۶دی

1)سلام

2) باب راس رو یادتونه؟ همون برنامه لذت نقاشی که از شبکه چهار سیما پخش می شد. و چند ساله سرطان گرفته و فوت کرده. باب راس رو دوست داشتم با وجودی که حتی یه بارم دست به قلمو که سهله، دست به مداد هم نبردم. هیچ وقت هم نقاشیم خوب نبوده. و م یلی هم نداشتم که خوب باشه. اما کیف می کردم نقاشی های باب راس رو ببینم. دوست داشتم ببینم چطور جزییات نقاشیشو می کشه و در نهایت یه تصویر که به نظر من خیلی شبیه به نمونه واقعیش بود، به من بیننده نشون بده.

جمعه کوه بودم. یه کوه جدید در همسایگی پرآو عزیز. دو روز قبلش برابر با حقوق یک ماهم یه کفش درست و حسابی خریدم. البته قسطی اونم بدون پیش قسط. کفشام اذیت می کرد. بزرگتر از سایز پای من بود. برام مهمه که به کفش هام اعتماد کنم. هر چه از کفشم مطمئن تر باشم قدم های مطمئن تری برمی دارم.  اعتماد به نفسم هم بالاتر می ره. جمعه با وجود کفش های گشادم و سرعت پایینم حیفم میومد به قله نرسم. مناظر اطرافم یه چیزی بودن در حد رویا و تصاویر فیلم ها و عکس هایی که با دوربین های خیلی قوی می گیرن. حیف بود اون همه جزییات و شگفتی رو از بلندترین نقطه اون نزدیکی نبینم. و بالاخره رسیدم. رسیدم و با یه بهشت دیگه در مقابلم مواجه شدم. وزش باد به قدری زیاد بود که وقتی راه می رفتم به طرف پرتگاه متمایل می شدم. ولی ارزششو داشت. شاید اگه وقت تنگ نبود و مجبور به بازگشت نبودیم می تونستم مدت ها فقط به تابلوی سر قله تکیه بزنم و بهشت اطرافمو ببینم. بهشتی که فقط وقتی اون بالا باشی می شه جزییاتشو همون طور که باب راس توی نقاشی هاش می کشید ببینی. پیچ و خم ها و قوس ها...سنگ ها و خاک و باد و ابرها...

موقع برگشت به این فکر می کردم که من واقعا از خدا چی می خوام؟ اصلا باید چیزی هم بخوام؟

2) چند روز پیش یه رونامه خریدم. هفته نامه امید جوان

دانشجو که بودم هر هفته می خوندمش. این بار به یاد ایام دانشجویی یکی خریدم. اونم به خاطر تیترهاش در مورد هارپ و زلزله. قیمتش یک و نیم برابر قبل شده بود.

همون توی اتوبوس و حین رفتن به خونه شروع کردم به خوندن مقاله های مورد نظرم. اولی که اطلاعاتش در حد یه دانش آموز ابتدای بود و دومی هم یه مقاله اینترنتی رو دقیقا توی روزنامه کپی کرده بود. خیلی توی ذوقم خورد. با این اوصاف و این سطح پایین نوشته ها چرا توقع دارن مردم روزنامه بخرن؟ و منتظر معجزه قطع اینترنت هستن؟

3) از وقتی فهمیدم مارک کفشام چینیه خیلی عصبی ام. حیف که نمی تونم دیگه پسشون بدم.

4) برای اتاقمون کتابخونه گرفتیم. و الان می تونم به فکر خرید کتاب های مورد علاقه ام و درست کردن کتابخونه رویاییم باشم اما راستش اون میل سابق رو به خوندن کتاب ندارم.

5) بچه یکی از همنوردامون به دنیا اومده. همین شنبه. اسمشو گذاشته تهمتن.

به خاطر اسمش رفتم یه کتاب مصور از داستان های شاهنامه براش گرفتم به علاوه هر کتابی که موقع کوچیکی های برادرجانم می خواستم براش بخرم و نخریدم. یه جورای عقده هامو خالی کردم. از این کتاب های نوزاد که پارچه ای هستن  براش گرفتم. چند تا کتاب لالایی از مصطفی رحمان دوست و اسدالله شعبان نژاد. آرش کمانگیر از کسرایی که خودم خیلی ازش خوشم اومد. خلاصه هر چیزی که رو دلم بود خریدم. فقط یه کتاب که می شد وقتی بچه رو حموم می کنی، دستش باشه و تو آب بندازه نگرفتم و یه مکعب پارچه ای که کلی طرح و نقش داشت و خیلی به دلم نشست و پولم نرسید. همه رو خریدم. کادو گرفتم و بردم بیمارستان. دادم به باباش. به مامانش تبریک گفتم و الفرار. 2 دقیقه هم نشد. ولی چون تنها بودم خیلی استرس داشتم. قبلنا با دوستم هر جا لازم بود با هم می رفتیم. می شدیم مجسمه اعتماد به نفس همدیگه. یعنی فقط بودیم که طرف مقابلمون اعتماد به نفس انجام کارشو داشته باشه. شنبهمن همچین کسی می خواستم. ولی نبود.گذشته از اینا مادر تهمتن که تازه بچه اش به دنیا اومده بود از منی که از صبح در حال دویدن بودم خیلی شیک تر و خوشگل تر بود. والا به خدا.

همینا دیگه


۹۶/۱۰/۲۶ موافقین ۱ مخالفین ۰
گمـــــــشده :)

نظرات  (۷)

۱۷ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۴۷ دانلود فیلم ساعت ۵ عصر
خوب بود ممنون
پاسخ:
خواهش 
ممنون
پاسخ:
خواهش می کنم
تهمتن
نمیدونم چرا از این اسمها خندم میگیره و البته خوب نیست چونجا نیفتاده بین ما
پاسخ:
عادی میشه کم کم
۲۸ دی ۹۶ ، ۱۵:۳۳ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
سلام
مدت هاست خواننده خاموشِ این وبم.

کتونی نو مبارک باشه :)
میشه بپرسم برند کفشت چیه و بخاطر چی از چینی بودنش عصبانی شدی؟
معمولا کارخونه ی اکثر برندهای معروف دنیا توی چین هست..
فکر نکن چون چینیه کارِ ضعیفیه بازآی جان !
پاسخ:
سلام راستش نفرت خاصی به بازار چین دارم.
من عاشق خرید کتاب و لوازم التحریر برای بچه ها هستم. چند روز پیش که رفته بودم برای برادرم یه چیزی بخرم به هرچی دیت زدم چینی بود. راستش این که قسمت اعظم بازارمون جنس چینیه عصبیم می کنه. و این که مصادف بود با غرق شدن سانچی...
به هرحال مجبورم دوستشون داشته باشم چون جونمو حفظ می کنن😁
خوشحالم که اینجا رو می خونی و ممنونم ازت.
اسمم یُسرا هستش. 😁
مارک کفشم الان یادم نیست. چون بیرون از خونه ام نمی تونم نگاه کنم. فک کنم هانگ ....بود..جای خالیش یادم نیست. 
خداییش جمعه که خوب بود برام
۲۶ دی ۹۶ ، ۱۳:۱۴ حاج مهدی
شما بساط هر هفته کوه تون براهه و دائم هم ازش میگید... اون بالا یه دعایی هم برای ما بکنید که چشم مون به آسمونه بلکه یه قطره بباره و هوا یه کمی تمیز بشه بتونیم بریم کوه. امسال بدترین سال بوده...
پاسخ:
برید خارج شهر خب
تازه از کوه که بالا میرین هوا خوب میشه اولاش آلوده اس😁مثلا الان برید دماوند...ارتفاع ۵۰۰۰آلودگیش کجا بود😉
۲۶ دی ۹۶ ، ۱۰:۴۹ آقاگل ‌‌
اول که سلام وخسته نباشید :)
و بعد اینکه مصرف این نشریات سروش جوان و اینا بیشتر ادارات و کتابخونه‌های عمومیه. به غیر از همشهری داستان من ندیدم کسی به صورت خاص مجله‌ای بخره. وقتی نت هست مجله چرا؟ حتی مجله‌های درست و درمون مثل مجله چلچراغ توی فیدیبو به صورت الکترونیک هم فروخته میشه. پس نسخه کاغذیش زیاد هم مورد استقبال قرار نمی‌گیره. :)
و بعدتر اینکه یه لحظه گفتین هم‌نورد فکر کردم باید اسمش رو گذاشته باشه آرش. :) ولی تهمتن هم خوبه. بخصوص که اسم دخترش رو هم در آینده می‌تونه بذاره تهمینه مثلاً:D
خونه جدید که اومدیم نشد کتابخونه‌ام رو بیارم. اینجا رفتم یه سری وسیله خریدم خودم یه کتابخونه گوشه دیوار ساختم. با قیمتی که شاید یک چهارم قیمت‌های بازار برام تموم شد. خلاصه که خیلی بهم چسبید. :)
پاسخ:
یلام و خدا قوت به آقاگل مهربان
با مجله الکترونیک حال نمی کنم راستشو بخوای.  کاغذی دویت دارم
خخخخخ..فک نکنم به فکر بچه دوم باشن😁
چه خوب . کتابخونه ات قشنگه اتفاقا. به جورایی نوستالژیکه😊
یه 4 تا عکس میگرفتی واسمون
===
چقدر حقوق میگیری؟
پاسخ:

عکس اونچه که واقعا بود رو نشون نمی داد.


ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی