بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی
۱۶آذر

شیرین ترین دوران زندگی من و خواهر جان در دیارمادری گذشت. آن وقت ها نسبت به روستای پدری خیلی پیشرفته تر بود و امکانات داشت. مثلا یک مغازه درست پشت منزل ننه جانمان بود که به نام صاحبش، مغازه حشمت می خواندیمش.  کلا در آن زمان ها که خیلی هم دور نیست همین وجود مغازه در روستا خیلی خاص بود و یک جورهایی روستای مادری خیلی لاکچری بود. حالا این آقا حشمت که به نظر من مرد باهوشی هم بود یک تلفن، از آن قدیمی ها که صدای زنگشان روی اعصاب آدم ویراژ می داد و رنگش هم یادم نمی آمد توی مغازه اش داشت و در واقع تلفن چی روستا محسوب می شد. یک بلندگو داشت. در طول روز بارها و بارها توی بلندگویش اسم افراد مختلف را صدا می زد تا بیایند و با اقوامشان صحبت کنند. اصلا صدای بلندگوی مغازه حشمت در کنار صدای گاو و گوسفندو مرغ و خروس و پرنده ها و سگ ها و آدم ها و آب چشمه وسط روستا نشان می داد که زندگی در روستا جریان دارد.  حشمت در مغازه اش که چسب خانه اش هم بود یک تیغه داشت که در آن یک سوراخ طاقچه مانند برای قرار دادن تلفن محبوبش درست کرده بود. این طوری امثال خاله من که با یک سلام کردن صورتشان گل می انداخت خیلی راحت می توانستند در اتاقک کوچک کناری با بستن در و به دور از هیاهوی مرد های کنار مغازه هر چه دلشان می خواهد حرف بزنند و حرف بزنند و حرف بزنند.

چند روز پیش که گذرمان به دیارمادری افتاد سری به مغازه حشمت زدم. اعتراف می کنم وقتی با ویرانه های مغازه اش مواجه شدم جا خوردم. انگار که بخشی از کودکی ام ویران شده باشد. و تازه یادم آمد که حشمت چند سال پیش خودکشی کرد. شاید دلش برای صدای بلندگوی مغازه اش تنگ شده و مردن را ترجیح داده به زنده ماندن.


۲) یکی از دلایل کم نوشتنم اینه که بودجه ام نمی رسه هم اینترنت گوشی خودمو تامین کنم و هم اینترنت گوشی خواهر جان و هم اینترنت خونه. با توجه به شناختی که از خودم و خواهر جان دارم هزینه این سه تا روی هم برای من ماهی ۶۰تومن آب می خوره و از اونجایی که هنوز مودمم وای فای نیست و فعلا هم بودجه تغییر مودم ندارم نهایتا از خیر اینترنت خونه گذشتم. و خب مستحضر هستین که نوشتن توی وب با گوشی کمی سخته.  سوای اینا بهتره بگم دهرم زر می زنم. آدم به چیزی علاقه مند باشه به سخت ترین شیوه های ممکن هم بهش می رسه. اینا بهانه اس. 

به هرحال اگه نگارشم مشکل داره و متن نازیبا هست عذر می خوام. اگه عکس ها حجمشون زیاده و نچرخوندمشون عذر می خوام. این کارا با لب تاب راحت تره تا گوشی.

۳) چند وقته پیش با اکیپی کوه بودم‌. آقایی همراهمون بود که تمام مسیر صعود و فرود از کوه یعنی تقریبا تمام روز برامون شعر خوند. حقیقتا برام جالب بود و تحسینش کردم از ته دل. شغلش چی بود؟ مغازه تعویض روغنی داشت. اما به شدت علاقه مند به شعر بود و مسائل اجتماعی. 

راستش از شعر خوانی های پی در پی ایشان خسته شدم و یه تیکه نابجا گفتم. یکی دیگه از دوستان حرفی زد که عین پتک خورد توی کله ی مبارک.  گفت:کسی که شعر بلد نیست نمی تونه سلیس و روان صحبت کنه. تپق می زنه.

حرفش برام سنگین بود اما متاسفانه درست می گفت. یاد طرز صحبت کردن خودم می افتادم و نمی تونستم جوابی برای حرفش پیدا کنم.

اما قصه به همین جا ختم نمیشه. وقتی اومدم خونه و داستان رو برای الی جون تعریف کردم اون هم جواب دندان شکنی داد: شعر خود زندگیه. چطور می تونی از خوندنش لذت نبری!

نابود شدم. 

از اون روز از یک دید دیگه به شعر نگاه می کنم. به نظرم خیلی هم ناشیرین نیست و برعکس زیبا هم هست.

۴) امروز هوای شهر فوق العاده و بارانی بود. چند تا عکس گرفتم. شاید شما هم خوشتون بیاد.





از بعد زلزله هر صدای بلندی که میشنوم فک می کنم زلزله اس. از صدای تیک آف هواپیما گرفته تا عبور ماشین سنگین از خیابون...


۹۶/۰۹/۱۶ موافقین ۶ مخالفین ۰
گمـــــــشده :)

نظرات  (۱۲)

۲۳ آذر ۹۶ ، ۲۳:۳۱ یک مسلمان
سلام....

خدا بیامرزه شون...

چقدر تصویر مغازه غم انگیز بود....


به کلبه ی حقیرانه ی ما هم سری بزنید...ممنون
پاسخ:
سلام
ممنون
۱۹ آذر ۹۶ ، ۱۸:۳۲ محمود بنائی
یک جاهایی انقدر تصویرش خاطره انگیزه که دوست داری دوباره آستین بالا بزنی و از نو بسازیش اما شاید دیگه هیچوقت مثل اولش نشه چون نه اون آدم ها دیگه برمیگردن نه زمان!
شهرتون هم قشنگه :) اونم توی بارون.
یادته قرار گذاشتیم کتاب بخونیم ولی تو تخته گاز میرفتی...! حالا بیا شعر هم بخونیم، قطعا توی اونم جلو میزنی. :)
یاد اون وقتها که روزی چهار تا پست میگذاشتی بخیر حالا شدی مثل من :)
پاسخ:

:))))))))

خیلی وقته کتاب نخوندم...اتفاقا چند روز پیش یادم اومد...

می خونیم..بازم می خونیم..

۱۸ آذر ۹۶ ، ۱۳:۰۹ حامد سپهر
از این مغازه حشمتها ما هم نزدیک خونمون داشتیم که زمان جنگ و موشک بارون ترکش بهش خورده بود و شهید شده بود مغازه ش تا سالها همونجوری موند ما هر وقت از کنارش رد میشدیم یاد جنگ می افتادیم بعدنا خرابش کردن و یه فروشگاه زدن

من کرمانشاه رو دوست دارم هم خاطرات خوبی ازش دارم هم دوستای خوبی اونجا دارم
پاسخ:
چقدر خوب...خدا رو شکر که خاطرات خوبی دارین
۱۸ آذر ۹۶ ، ۰۸:۳۳ مردی بنام شقایق ...
سلام

خب گوشیتون که نت داره! هات اسپات کنین لپ تاب و کامپیوترتونو وصل کنین به گوشی خودش حکم مودم رو داره دیگه!
پاسخ:
سلام. راستش بلد نیستم. باید سرچ کنم ببینم می شه
۱۷ آذر ۹۶ ، ۰۹:۴۲ رحیم فلاحتی
کاش در مورد اتفاق ناگواری که برای حشمت پیش اومد هم می نوشتی . فکرم درگیر چرایی خودکشی اون بنده ی خدا شد .
بخاطر عکس های بارونی مجبور شدم لب تاب رو چپه بگیرم :)))
پاسخ:

سلام. من نظر شما رو هم جواب داده بودم..نمی دونم چرا ثبت نشده

ببخشید دیگه...چپه کردن لب تاپ راحت تره

:دی

من این شب ناجور افتادم رو دوره ویبره :| تا حالا اصلا زلزله جدی نگرفته بودم
کره بشین سرجات ،من همه ی پستامه با گوشی میزارم حتی کامنتا
تازه عکسامم درست میکنم ،بهانه کم نوشتن ممنوع :))))
تو چطوری از شعر لذت نمیبری و من اینه تازه فهمیدم توی این دو سال؟؟البته یبار زیر پوستی گفتی جدیت نگرفتم، فردا حکم طلاقت میدم:دی به شرطی منصرف میشم چند تا شعر بالا بلند سعدی و حافظ از حفظ برام بخوانی
پاسخ:

:)))))))))))))))))

واقعا نشستم سرجام.خخخخخخ

دیه روزگاره

خخخخخ

۱۶ آذر ۹۶ ، ۲۳:۲۲ پـــــر ی
من هرجایی می تونم زندگی کنم جز کرمانشاه :( شهر خودم و زادگاهم :(
پاسخ:
اینم نظریه. حتما سختی زیادی برات داشته
منظورم از اونجا، کرمانشاه بود نه دیار مادریتون :-)
من این سید حشمت رو تاحالا از نزدیک ندیدم اما اعتقاد مردم کرمانشاه نسبت بهش رو زیاد دیدم! و این موضوع برام جالبه...

+یکی از دوتا شک شما درسته ;-)
پاسخ:
راستشو بخواین خودمم ندیدمش ولی مطمئنا بچه بودم چند بار میشش رفتم ولی یادم نیست. خخخخ
آره خیلی قبولش دارن که از دید من بیشتر به خاطر نام نیکشه وگرنه سید فریدون هم داریم که عکس ایشان لعنت پشت سرشه
پس درست گفتم😊
ممنونم :-)

+حشمتِ تلفن چیِ خودکشی کرده... اونجا یه نفر دیگه هم هست به اسم سید حشمت! نمیدونم چرا یهو یاد اون افتادم...:-)
پاسخ:
خواهش می کنم
سید حشمت تو دیار مادری نیست. تو شهر خودمونه..خخخحخ
دارم شک می کنم اصالتا کرمانشاهی باشین یا یه زمانی دانشجوی اینجا بودین😁

با این که خاطره خوبی از کوه ندارم اما این بیت رو به شما تقدیم میکنم:

ز ناله ام دلِ کوه آنچنان به درد آمد ،

که من خموش شدم ، او هنوز می نالد

"سایر مشهدی"

+یادم آوردی بلوار و منوریل و حتی طاق بستان را...

+دلیل خودکشی حشمت بد جوری ذهنم رو مشغول کرد...
پاسخ:
ممنون از شعر 😊.
 دلم آووکادوی شاد می خواد. شادی نصیبتون باشه ان شالله
مونوریل هنوز همونه. تغییری نکره
اوهوم. خیلی ام خوشگل بود. الی می گفت روی فرم ترین دماغ رو بین بقیه آبادی داشته
۱۶ آذر ۹۶ ، ۲۱:۲۸ پـــــر ی
یعنی واقعا من با دیدن این عکسا دلم واسه کرمانشاه تنگ شد؟؟؟؟
پاسخ:
اتفاقا امروز داشتم فکر می کردم دوست ندارم هیچ جای دیگه از این دنیا زندگی کنم
۱۶ آذر ۹۶ ، ۲۱:۲۶ آقاگل ‌‌
1- چه روایت تلخی
2- با 2020 تماس بگیرین. نت مخابراته. مودم هم خودشون میدن و هزینه رو روی قبض تلفن منظور می‌کنن. گزینه خوبی نیست ولی بدم نیست. من که راضیم ازش.
3-من دیگه چیزی نمی‌گم حالا که به راه راست هدایت شدین :-)
4- چه شهر تمیز و تصاویر خوبی شده. عالی واقعاً.
پاسخ:
۱.اوهوم
۲. شماره تلفن ثابت داریم ولی قبض تلفن ثابت جزو هزینه های خانواده محسوب نمیشه که پدر گرام تقبل کنه😁
۳.😊
۴.خیلی هوای خوبی بود

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی