بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۲۲آبان

دراز کشیده بودم و داشتم با خودم کلنجار می رفتم که بخوابم یا نه. الی جون کنارم دراز کشیده بود. داشت با گوشیش فیلم می دید. هدفون محبوبش هم روی گوشش بود. همیشه با یه فاصله یه متری از هم توی اتاق مون روی پتو های گرم و نرم مون می خوابیم. نمی دونم داشتم به چی فکر می کردم. فقط یادمه که لرزید. صدای نایلونی که روی نورگیر به جای شیشه کشیده بودیم که خاک طبقه نیمه ساز بالا وارد خونه مون نشه به شدت میومد. چشم هام گشاد شد. به الی جون خیره شدم. اون هم به من خیره شد. برای چند صدم ثانیه به هم خیره شدیم. انگار می خواستیم همدیگه رو مطمئن کنیم قصه همون چیزی نیست که داره تو ذهنمون حرقه می زنه. ولی نمی تونستیم منکر واقعیت بشیم.در یه لحظه هر دو با هم خیز برداشتیم به سمت در. اول الی بیرون رفت. منم دنبالش.

مامانو ندیدم. بابا داشت می رفت به سمت امیر حسین. دستشو گرفت. 

الی جون به بابا نگاه کرد.

+ بابا داره می لرزه 

بابا انگار تازه از شوک دراومده باشه داد زد

"همه برن بیرون"

دست مامان گرفتم. هنوزم نمی دونم کی اومد کنارم. طبقه هم کف بودیم. رسیدیم دم در هال که برق قطع شد.

صدای جیغ یه زن از بیرون می اومد. صدای همهمه....

توی تاریکی ماهان دنبال پله ها می گشت. نمی خواستم تو این اوضاع پام پیچ بخوره. چشمام هیچ جا رو نمی دید. دست مامان تو دستم بود. نگران بودم نکنه پاش دوباره پیچ بخوره. فقط ۳ تا پله بود.

هنوز داشت می لرزید. بدجور هم می لرزید.

بابا پرسید کسی گوشیش نیاورده؟

نیاورده بودیم. 

صداش می لرزید.

ترسیده بود.

ترسیده بودیم.

ذهنم خالی بود. تو اون لحظات به هیچ چیز فکر نمی کردم جز این آیه:

" حتی مادر هم فرزند خود را رها می کند"

رسیدیم توی حیاط. صدای جیغ زن شدیدتر شنیده می شد.

همهمه ها واضح تر و ترسناک تر بودن

گریه بچه 

نورهای گاه و بی گاه

بابا در حیاط و باز کرد. یه تی شرت تنم بود با شلوار بدون روسری

گفت همه بیاین تو کوچه

مامان رضایت نمی داد. می گفت بدون روسری بیرون نمیام. بابا اصرار می کرد. دستشو می کشید که بیاد بیرون. ما رو فرستاد بیرون ولی مامان رضا نمی داد. 

لرزش ها قطع شد.

امیرحسین زده بود زیر گریه.

الی جوون تو شوک بود.

مامان زیر لب بسم الله می گفت و دعا می کرد.

صدای جیغ زن رو اعصابم بود‌. معین پسرش داشت گریه می کرد.

بابا گوشی پسر همسایه رو گرفت تا بره از خونه روسری و کاپشن بیاره.

امیرحسین تا دید بابا می خواد برگرده داخل زد زیر گریه..و اصرار می کرد که بابا نره..

گوشی رو ازش گرفتم و خودم رفتم

یکی دنبالم اومد

یادم نیست مامان بود یا الی

یه مقدار لباس برداشتم و زدم بیرون..گوشی ها رو هم اوردم..

برق اومد 

زدیم بیرون

کنار پارک نزدیک خونه مون

همه با هم بودیم

بیرون منتظر بودیم داییم بیاد که با هم باشیم

یه خانم با سه تا بچه یه پسر و یه دختر و یه نوزاد تو بغلش اومدن پیش ما

با مامان حرف می زد

دختربچه اقریبا هم سن امیرحسین بود.

خنده از لبش نمی رفت

داشت برام از احساسش می گفت که لابلای حرفاش له کاپشنم اشاره کرد:

خانم یه چیزی بگم؟

+جانم بگو؟

++کاپشنتو نو تازه خریدین؟

با تعجب گفتم آره عزیزم چرا؟

گفت: آخه مارکش هنوز بعش وصله

اینو که گفت همه زدیم زیر خنده

بی محابا و با صدای بلند خندیدیم

به لحظه فکر کردم چقدر حیف می شد اگه چهره خندانش زیر آوار می موند

+عزیزانم ممنونم از احوال پرسیاتون. دعا کنید برای همه دعا کنید.

۹۶/۰۸/۲۲ موافقین ۶ مخالفین ۰
گمـــــــشده :)

نظرات  (۲۰)

۲۹ آبان ۹۶ ، ۱۵:۴۸ گامان تزئین جاوید
http://gamantj.com
۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۰:۴۶ قاسم صفایی نژاد
چقدر سخته زلزله.
البته در همین زلزله مادرانی بودند که خودشون فدا شدند که بچه‌هاشون زنده بمونند.
امان از قیامت...
پاسخ:
بله درست می فرمایید
سلام. از این پست وبلاگم حتماً دیدن کنید:

http://wasted.blog.ir/post/96
http://shikhouse.ir/
http://shikhouse.ir/
۲۴ آبان ۹۶ ، ۰۱:۵۴ عاشق بارون ...
سلام!
وای یسری! نمی‌دونستم تو اونجایی! تا اومدم تو وبلاگ یهو گفتم وای چند دقت بود نبودی که دیدم پستت اینه. فکرش هم وحشتناکه. وقتی فکر می‌کنم به توصیفاتی که از زلزله‌ی تهران می‌کنن می‌ترسم واقعاً. خدا رو شکر که خوبین. خدا صبر بده به همه کسایی که عزیزاشونو از دست دادن...
پاسخ:
سلام عزیزم
ممنونم

خوشحالم خوبی
پاسخ:
مرسی فاطمه جانم
۲۳ آبان ۹۶ ، ۰۹:۲۵ رحیم فلاحتی
آرزوی سلامتی داریم برای شما .و خوشحالم که بعد لزلزله نوشته هاتون رو خوندم .
پاسخ:
ممنونم عمو رحیم
لطف دارین
۲۳ آبان ۹۶ ، ۰۸:۵۳ مردی بنام شقایق ...
دلم دلم دلم دلم دلم فرو ریخت
قدح‌قدح شکسته شد، سبو‌سبو ریخت

ولی ندیدمش کدام سمت‌و‌سو رفت
ولی ندیدمش کدام سمت‌و‌سو ریخت

شنیده‌ام صدایی از میان آوار
چه اشک‌ها که عشق وقت جستجو ریخت

چهارگوش خانه از بهار پُر بود
چهارگوش خانه از چهارسو، ریخت

چه غنچه‌ها که پرپر شب خزان شد
چه سنگ‌ها که سقف بر گُل پتو ریخت

پدر میان قاب‌عکس، خسته‌تر شد
کنار مادرم نشست و مثل او ریخت

به بیستون چه کرد ناخن تو فرهاد؟
هنر نریخت این زمانه، آبرو ریخت

صلاح نه، پی خرابی است؛ باید
که خاک بر سر زمانه‌ی دو رو ریخت

هزینه‌ی عمارت کپرنشین‌ها
مگر به جیب تاجران سودجو ریخت؟

به پیشواز زائران اربعینی
چه شد که بغض جاده‌های روبرو ریخت

مگر هجوم این سه‌شعبه از کجا بود
که کودکم دوباره خونش از گلو ریخت

تو زینبانه راه صبر کردن آموز
چه باک اگر که آب از کف عمو ریخت

هزار و یک شب بلا بگو بیاید
چرا که ترس شهرزاد قصه‌گو ریخت

شکسته‌بسته پا‌شدم نماز آیات
کنار چشمه ماه کاملم فروریخت

#مهدی_جهاندار
#زهرا_سپه‌کار
#شعر_مشترک
#زلزلۀ_کرمانشاه
پاسخ:
غم انگیز بود و جوندار
ممنونم مهندس
خداروشکر که سالمی یسری جان :-)
پاسخ:
ممنونم عزیزم
۲۳ آبان ۹۶ ، ۰۸:۴۴ مردی بنام شقایق ...
سلام

نگران بودیم.نگران همه مردم

یکی پرسید چرا اینقدر ناراحتی گفتم واسه این قضیه!

گفت مگه فامیلی دارین اونجا!؟
گفتم نه!

بعد یاد شما افتادم!

گفتم داریم...

خدا به خانواده های داغدار صبر بده...
پاسخ:
سلام. زیارت قبول مهندس
ممنونم. 
آره والا خدا بهشون صبر بده. داغ سختیه
عزیزم... نمی‌دونستم که شما توی اون منطقه اید... خدا رو شکر که حالتون خوبه... ما با شما همدردیم
پاسخ:
سلام. ما آسیبی ندیدیم ولی خیلی از همشهریا آسیب دیدن متاسفانه😐
خب الهی شکر که اتفاق ناخوشایندی براتون نیفتاده...
پاسخ:
برای ما نه 
ولی خب متاسفانه برای بقیه چرا
۲۳ آبان ۹۶ ، ۰۲:۳۶ نیمه سیب سقراطی
به نفس عمیق بلند ......
پاسخ:
اوهوم یکتا 
وحشتناکه :((
خیلییی خوشحالم ک حالتون خوبه🙏🙏💗💜
پاسخ:
قربونت برم المیرا
وای خدا رو شکر که سالمین....
پاسخ:
متشکر یلدا جان
سلام
یک بار تجربه ی همچین لحظاتی رو دارم... تو زلزله ی رودبار سال 69...
خیلی ترسناکه
خدا رو شکر سلامتید.
خدا صبر بده به دل داغدیده ی هم وطنانمون
پاسخ:
سلام...
دقیفا سالی که من به دنیا اومدم
ممنونم
خدا کمکشون کنه
سلام
از دیشب به یاد شما بودمتقربا مطمئن بودم حالتون خوبه، ولی روستای خانوادگی و ...
منتظر بودم به زودی ستارتون روشن بشه و از نگرانی بیایم بیرون.
خداروشکر
پاسخ:
ممنونم..شما لطف دارین دوست من
چقدر خوب که حالت خوبه
سلام
من یادم نبود شما کرد هستین
چه خوب که حالتون خوبه
تسلیت :(
پاسخ:
سلام
ممنون مرضیه جان

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی