بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۴تیر

1)سلام. خوبین الحمدالله؟

2) دلیل غایب از نظر بودن این روزهام این گوشی لعنتیه. لامصب بدجوری اعتیاد آوره. آخرین باری که پشت لب تاب نشستم و دست به کیبورد شدم همون عید فطر بوده. تف به این تلگرام. خخخخخ.

حالا تلگرام روی لب تاب خیلی بهتر بود. یه دو ساعت می نشستم گردن درد و درد مهره های 5 و 6 ستون فقرات میومد سراغم و می شد انچه باید بشود و اینجانب را مجبور به رفتن می کرد. ولی با گوشی در حالی که سرم روی بالشه و هر کدوم از مهره هام که خسته بشه می تونم یه تکانکی بخورم چرا باید مجبور به رها کردنش بشم؟

3) یک بازی وبلاگی راه افتاده بود بین شما توی این روزها. کسی منو دعوت نکرد. البته دو سه روز پیش شدن دو تا بازی. یکی شون مساحت زیست بود که اسم بازی رو توی هر وبی می دیدم مدام یاد پرستو و وبلاگ قبلیش می افتادم و منشا اصلی بازی رو هم نمی دونم. یکی هم جدیدا جناب هولدن معرفی کردن.

در مورد بازی اول مساحت زیست اینجانب الی جوونه و هر چیزی که بتونم باهاش خوشحالش کنم. هر چند نمی تونم چون بچه ام کلاسش خیییلی بالاست. ولی خب به هر حال نیتشو که دارم. خدا قبول می کنه ایشالا. :دی


لازمه بگم من این عکسو خیلی قبل تر از عکسی که دکتر از خانمش گرفته، گرفتم. نیاین بگین تقلید کردی و اینا. این عکس نوروز 95 گرفته شده. یه جورایی دکتر تقلید کرده اصلا. والا

:))))


البته یه مساحت زیست دیگه هم دارم.

فکر نمی کنم روی زمین خدا جایی لذت بخش تر و آرامش بخش تر از قله ی کوه ها و مسیر رسیدن به اون ها باشه. ارتفاعشون خیلی مهم نیست. البته ترجیحا 3000 به بالا باشه چون سختیش بیشتر می شه. و فکر کنید همین 3000 متر به بالا رو توی فصل زمستان طی کنیم. محشره. چیزی فراتر از محشر البته اگه زنده بمونم و بتونم لذت ببرم.

:دی

اما در مورد بازی دوم باید به عرضتون برسونم که من کتاب زیاد هدیه نگرفتم. سالی که پیش دانشگاهی بودم یکی از دوستان صمیمی برای روز تولدم یه کتاب عربی کمک درسی «ایادفیلی» خرید. و صفحه اولش هم چند کلمه ای نوشت که یادم نیست چی بود. کتاب هم چند سال پیش به یکی دیگه از دوستان صمیمی دادم و دیگه پیش من نیست.

یه کتاب دیگه هم بود به اسم «کنار رود پیدرا نشستم و گریستم» هدیه تولد 16 یا شایدم 17 سالگیم بود از طرف صمیمی ترین دوستم. که هنوز هم با هم هستیم هر چند با هم بودنمون ختم می شه به ماهی یه بار گفتگوی تلگرامی.اون کتاب رو خیلی دوست داشتم. چند جمله ای هم اولش نوشته شده بود. ولی نمی دونم الان کجا گذاشتمش.

کتاب هایی که هدیه گرفتم همین دو تا بودن. چون خیلی هدیه نمی دم مسلما هدیه هم نمی گیرم.

یادمه دوره نوجوونی عاشق کتاب های پائولو کوئلیو بودم. یعنی شیفته کتاب هاش بودم. خیلی از جملات و حرف هاشو نمی فهمیدم اما دوستشون داشتم. اون موقع با کلی زحمت تونستم یه مقدار پول جمع کنم که دست بر اتفاق وقتی با مادرم بیرون رفته بودم کلی از پول هام خرج شد. و تا حد گریه کردن وسط خیابون بغض کردم. چون می دونستم نمی تونم کتاب جدید پائولو رو بخرم. که مادر جان مرحمت نمودن و اندکی کمک مالی رسوندن و رفتم بریدا رو گرفتم. به خوبی کتابی که هدیه گرفته بودم، نبود اما چون برای خریدش خیلی به زحمت افتادم هنوز هم داستانش یادمه هم تعدادی از جملاتش. اما یادم نمیاد خود کتاب الان کجاست.

فکر کنم به کسی داده باشم.

خب این از بازی های وبلاگی

4)یک شنبه یا شایدم شنبه بود که دوست گرامی یه قراری برای بیرون رفتن گذاشت. به خیال طی کردن مسیر تکراری ماه های گذشته از خونه بیرون زدم ولی گویا برنامه دیگه ای داشت.

راستش برای من خیلی جالب بود هرچند نمی شد اسب ها رو از نزدیک ببینم ولی بودن توی ورزشگاه و شنیدن صدای شیهه اسب ها و دیدن دویدن شون هم برام جدید بود. همیشه اسب ها رو دوست داشتم. شاید اگه توی 13-14 سالگی توی همچین جایی قرار می گرفتم از خوشحالی سر از پا نمیشناختم و ممکن بود حتی تبدیل بشه به بهترین خاطره ی عمرم. همون طور که همیشه یادم می مونه توی 15 سالگی کنار تنها پرورش اسب اون زمان شهر ایستادیم و دستی به سر و گوش اسب ها کشیدم و به یکی شون شکلات دادم.

5)دیروز با الی جون رفتیم سینما. فیلم «زیر سقف دودی» پوران درخشنده. به نظرم فیلم ضعیفی بود.

6) کتاب «صعود کارگران کشور به قله 8045 متری برودپیک» رو تموم کردم. بعد از مدت ها یه چیزی از یه کتاب یاد گرفتم که عملی کردنش برام خیلی سخته. حتی نمی تونم فکرشم بکنم که از رسیدن به یه قله ی 8000متری دست بکشم. حالا چه برای بدی حال خودم چه برای کمک به دوستم. بخشندگی و فداکاری زیادی می طلبه.


7)الی جانمان بالاخره به آرزوش رسید. مدت ها بود دلش می خواست عکس خواننده ها و بازیگرهای محبوبش رو توی اتاق داشته باشه. ولی پوسترشونو پیدا نمی کرد. معمولا پوستر ال پاچینو و رابرت دنیرو و مارلون براندو و از این دست اشخاص توی بازار پیدا می شد که تا دلتون بخواد از اونا داشت. ولی خب تصویر ADELE روی دیوار اتاق یه چیز دیگه اس. برای همین رفتیم عکاسی. عکس های مورد علاقه شو توی سایزمورد نظرش چاپ کرد. چند تاشونو زد روی تخته شاسی و مابقی رو همین طوری چسبوند به دیوار. نتیجه اش خوب شد. به هر حال دیدن کت قرمز ادل و موهای بلوندش برای من خیلی جذاب تره تا دیدن پوستر خاکستری پدرخوانده.


8) نمی دونم تاریخ کنکور کارشناسی کی می شه اما از صمیم قلب براتون آرزوی موفقیت می کنم. به خصوص برای فاطمه و المیرا. موفق باشین.

9) دیگه فک کنم زیاد حرف زدم. آهان یادم اومد چند تا فیلم خارجی هم دیدم ولی خب بهتره برم تا صفحه رو نبستین.

:))

۹۶/۰۴/۱۴ موافقین ۴ مخالفین ۰
گمـــــــشده :)

نظرات  (۱۵)

۱۹ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۴ هولدن کالفیلد
من اینجا کامنت گذاشته بودم، نگذاشته بودم؟ :|
پاسخ:
نه جناب هولدن. کامنتی از شما نداشتم

سلام دوست عزیز
خیلی اتفاقی از بازی وبلاگی هولدن رسیدم به وبلاگتون و با اجازه چندتا از پستهاتون رو خوندم
وبلاگ جالب و مطالب جالبی دارین
خواستم یه نکته رو بگم در مورد آقای نجاریان و کتابشون چون به عنوان کسی که همنوردشون بودم البته در یه صعود دیگه و زمان صعود برودپیک تا حدودی به اجرای برنامه کمک کردم و در جریان زندگیه شخصی ایشون هم تا حدودی هستم اینکه هیچ کتابی رو از رو جلدش قضاوت نکنید ایشون اونی نیستن که بظاهر نشون میدن
خدا از سر تقصیراتشون بگذره ایشالا
پاسخ:
سلام هم نورد
خواهش می کنم. نوشتم که خونده بشه. خیلبی هم خوشحال می شم
ممنونم از تعریفتون
خیلی جالبه که همنوردش بودین. راستش برام مهم نیست که چقدر آدم بدیه یا چقدر ادم خوبیه. به خاطر کوه می شه از اشتباهات پشم پوشی کرد چون هدف کوهه.
من این کتابو از روی جلدش قضاوت نکردم و راستشو بخواین حین خوندنش کلی سوال برام ایجاد شد. یکیش این که کتاب می تونست به جای 400 صفحه 250 صفحه باشه. یکی دیگه اش این که چند نفر از کسایی که به قله رسیدن واقعا کارگر بودن. توی کتاب اضافه گویی زیاد هست که می تونست نباشه. ولی بزرگترین نقطه قوتش این بود که ایرادات صعود رو مطرح کرده بودند. من از این کارشون خوشم اومد.
ان شالله خدا از سر تقصیرات منم بگذره.
:))

قضات له گیانم نازار
زور سپاس سپاس
ان شاء الله با دعای خیرت رفیق
مرسی به یادم بودی با آیکون قلب قلب بوس بوس
ان شاء الله سلامت و شاد باشی
همچین‌‌ آرزوی پیروزی برای رسیدن به هدفای خودت
پاسخ:
سلاااااااام جیگر. انشالله  بها ربنا برات اتفاق بیفته عزیزم
😘😘😘😘
این حسن نجاریان،همون کسیه که جزو گروه صعود محمد اوراز به گاشربروم بوده. هم‌نورد زخمی‌شون رو از جایی نزدیک قله برمی‌گردونن پایین که 5 شبانه روز طول می‌کشه! می‌گفت وقتی خارجی‌ها ما رو می‌دیدن باورشون نمیشد داریم همچین کاری می‌کنیم.
منش ایثارگری،یک از خصوصیتای منحصربفرد ایرانیاس. که ایشاللا همینجوری حفظ بشه تا ابد.
پاسخ:
بله دقیقا همین طوره. کارشون تو هیمالیا معرکه بوده جایی که آدم خودش هم به زحمت توان حرکت داره
😑😑
تازه اولشه ....
لامصب بداعتیادیه ....بدددددددددددد
افرین که هر دو بازی رو انجام دادی ...تو یه پست ...مفید :)
واقعا طبیعت شاهکاریه ...روح ادمو باز می کنه

پاسخ:
اعتیادش از شیشه کشیدن بدتره.
خواهش می کنم. قابلی نداشت.

:-)
اولاً تاریخ روو کردن عکس، مهمه ⁦:-)⁩)
دوماً بازیا دعوتی نیست. بنظرم هرکی دوس داره، باید شرکت بکنه و هرکی هم خوشش نمیاد شرکت نکنه!
من یه بازی هایی رو میتونم، یه سری رو نه! زیاد هم درگیر دعوت ، نمیشم
پاسخ:
بله خب. عکس فروردین ۹۵ تو وب گذاشتم.تو آرشیو مو جوده.😀
منم بدون این که کسی بگه شرکت کردم دیگه

۱۵ تیر ۹۶ ، ۰۰:۴۳ آقای روانی
همشون موفق بشن ایشالا :دی
پاسخ:
آن شالا 
۱۵ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۹ نیمه سیب سقراطی
کنکور برادرک فرداس ! امیدوارم تا حالا خوابش برده باشه هر چند خودم از استرس خوابم نمیبره !

+ من فیلمایی که معرفی میکنی رو اغلب دوس دارم ! چرا نگفتی خا :/
پاسخ:
موفق باشه ایشالا. خدا حفظتون کنه.
چشم دوباره معرفی می کنم. اسم یکی شون شیوع بود. اون یکی یلدم نییت.😁
7. من همیشه با پرینتر سیاه و سفید عکسای مورد علاقه رو چاپ میکنم و به دیوار میزنم! :-)
پاسخ:
نهههههه..من خیلی افسردگی می گیرم این طوری. رنگ های شاد رو دوست دارم
رنگ جیغ..زرد صورتی قرمز..دوست دارم رو میز ارایش اتاقمون پر این رنگ ها باشه. من زیاد لاک نمی زنم ولی الی جوون می زنه و اکثرا هم رنگ های یخی که من دوست ندارم
الان اینقدر ذوق دارم عکسای رنگی رو دیوار اتاقمونه که نگو
۱۴ تیر ۹۶ ، ۲۱:۲۷ مَـهدی (میرزای قدیم)
یعنی عاشق گزینه ی 9 شدم
پاسخ:
گذاشتم برای کسایی که وقت ندارن همه رو بخونن یه چیزی برای گفتن داشته باشن
:دی
سلام
به امید موفقیت کنکوری های عزیز
پاسخ:
سلام.
منم امیدوارم همه موفق باشن
۱۴ تیر ۹۶ ، ۲۱:۱۲ پـــــر ی
اوهههه تو طاق بستان چه خبره، من دو ماهه پامو از خونه بیرون نذاشتم، لعنت به کرمانشاه

مساحت زیستت که شامل جهان ما هم میشه که بانو، نچ، نمیشه اینجوری :) گوشی جدیدت هم الان جزو مساحت زیستته دیگه :)
پاسخ:
طاقبستان نبود. ورزشگاه 15 خرداد کنار پارک شاهد.
دیگه شمکا به بزرگواری خودت قبول کن
:))
۱۴ تیر ۹۶ ، ۲۱:۰۶ پـــــر ی
خب تا جایی که اسم من برده شده رو‌خوندم، اول اینو بنویسم بعد برم بقیه شو بخونم :)
الان باید یه پرچم دستم بگیرم اینجا، داد بزنم بگم یسراااااا، من اینجاااااام:)

بابا یسرا جان، وبلاگ قبلی پرستو چیه انصافا؟ من این همه با همین زاویه زیست جدید اومدم وبت نظر دادم یعنی واقعا تو‌ منو رفته پنداشتی؟؟؟!!!:((( اصن آه از نهادم برخاست. یه کلیک کن رو آدرس همین کامنت تا به زاویه زیست برسی :))) مساحت زیست از وبلاگ غمی شروع شد، بعد من پست گذاشتم و دیگه بقیه دوستان ادامه دادن :)

خب حالا برم بقیه متنو بخونم :)
پاسخ:
نههههههههه می دونستم یه جای دیگه می نویسی. میشناختمت هم. بهم کامنت دادی قبلا.
فقط مساحت زیست که می دیدم یاد زاویه زیست میفتادم و فکر میکردم آغازگر مسابقه شما بودی
:))
۱۴ تیر ۹۶ ، ۲۱:۰۶ آقاگل ‌‌
اول سلام
دوم بکوب تو دیوار اون گوشی رو. :)
چه وضعشه؟
سوم اینکه هم امیدوارم هم حال خودتون هم مساحت زیست تون همیشه خوب باشه :))
4م اینکه کوه خیلی خووبه
5اینکه اسب هم خیلی خوبه! فقط قدیما نمیدونم چرا فقرا اسب داشتن پولدارا ماشین. الان فقرا همه پراید دارن پولدارا اسب :|
6 کنکور فرداست و پس فردا و پس فرداش گویا.
7 ادامه میدادین :)
پاسخ:
دوم حیفه اقا گل هنوز پولشو ندادم
سوم ممنونم
4 م اینکه بی نظیره محشره حرف نداره ولی خطرناکه
5 خخخخخخ. خیلی خوب گفتی اقا گل
6 عه. مرسی گفتی
7 نه دیگه روم نشد
خخخخخ
۱۴ تیر ۹۶ ، ۲۰:۴۳ زیـ^ـــ^گما !!
سلام:)
الهی کنکورشونو خوب خوب بودن...وای چه شب ترسناکیه:|

از کوهنوردی میترسم واقعیتش...
پاسخ:
سلام عزیز دلکم
ان شالله
خب ترسناکه گاها

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی