بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۲۱خرداد

1)عرضم به حضور گرامی تان که امروز به طور اتفاقی گذرم به پاتوق روزهای سرگردانی ام خورد. داشتم لابه لای قفسه ها سلانه سلانه قدم می زدم و عناوین کتاب ها را نگاه می کردم. رسیدم به قسمت کتاب های تاریخی. چند عنوان مختلف دیدم که الان هیچ کدامشان یادم نیست. به کتاب های درسی تاریخی دانشگاه می ماندند. هرچه بودند برای بی سوادی مثل من منبع نابی به حساب می امدند. یاد حرف دوستی قدیمی، افتادم که روزگاری از روی خیرخواهی تشویقم کرد که کتاب های تاریخی بخوانم. ولی راستش حس و حالش نبود. امروز چشمم که به کتاب های تاریخی افتاد به اندازه ی یک (عَههههههههههههههههههههههههههههههههههه)بزرگ توی ذهنم دهانم باز شد و پیش خودم گفتم:«یعنی من این همههههههههه کتاب نخونده دارم؟»

بعد از افسردگی ناشی از بی سوادی تاریخی ام و این که نمی دانستم امرای فلان سلسله که بودند و مغولان در ایران چه کردند و هلاکوخان که بود؟ سری به قفسه ادبیات زدم. چشمم به چند کتاب جدید افتاد. رمانی با یک نویسنده فلسطینی(احتمالا) که کتابش به 26 زبان زنده دنیا ترجمه شده بود و در فرانسه در نمی دانم کدام سال پرفروش ترین کتاب سال لقب گرفته بود.

اسمش که یادم نیست. ولی مکانش را به خاطر سپردم که بعدا و وقتی حس و حالش باشد،بخوانمش.

کتاب خواندن هم حس و حال می خواهد و حواس جمع.

2) جمعه کوه نرفتم. یعنی مادر جان به بهانه حمله داعش به تهران اجازه نداد اینجانب در این جا به دامن همین فرخشاد خودمان هم پناه ببرم. بعد از سه ماه اولین روزی بود که تا ده صبح خوابیدم. و اولین جمعه ای بود که در جوار خانواده به سر می بردم. تجربه می گوید وقتی می خواهید حرکت جدیدی را شروع کنید باید پیه حرف شنیدن از عزیزترین هایتان را به خود بمالید. کار بسیار بسیار سختی است. اما اگر هدفی که برایش می جنگید ارزشمند باشد، نتیجه و آسودگی خیال به ثمر رسیدنش حس فوق العاده بی نظیری است.

القصه بیکاری روز جمعه باعث شد دو فیلم ببینم. هر دو خوب بودند.

fences حصارها. در مجموع خوب بود ولی با روحیات من چندان سازگاری نداشت.

hidden figures

در یک کلام: عالی. دیدن تلاش این سه زن برای رسیدن به هدف هایشان خیلی حال خوب کن بود. اصلا دیدن فیلم های امیدبخش حالم را خوب می کند. اگر فرصت کردید حتما ببینیدش.

3) امروز یک همکار جدید رسما به شرکت اضافه شد.یک سال و نیم است که در شرکت فعلی مشغولم و به جز چند ماه اول تمام مدت کارم را تنها سپری کرده ام. اوایل سختم بود ولی خیلی زود عادت کردم. الان مانده ام چگونه می توانم یک دختر دیگر را کنار خودم تحمل کنم. راستش حوصله اش را ندارم. به خصوص که کمی هم به نظر افاده ای می اید. باشد که خداوند یاری کند و ساعت کاری اش با من هم زمان نباشد.


۹۶/۰۳/۲۱ موافقین ۷ مخالفین ۰
گمـــــــشده :)

نظرات  (۹)

آه واقعا!با خوندن این پست یاد تمومی کتابای نخونده ام افتادم...!
پاسخ:
خوبه که..بده؟

۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۳۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
سوادِ من تو خیلی چیزها می لنگه:((
ایضا کلی کتاب نخوانده!!!
پاسخ:
ایشالا فرصتش یافت بشه کلی کتاب بخونیم
۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۰ آقای سر به هوا ...
من هم کلی کتاب نخونده دارم :(
پاسخ:
چه بد
:/
۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۱۶ مریــــ ـــــم
یه مرضی هم هست که اسمشو نمیدونم فاینطوریه که هی کتاب میخری ولی شاید هیچوقت نخونیشون
عید امسال همههه کتابایی که نخونده بودم و گاها نصفه خونده بودم رو جمع کردم و به خودم قووووول دادم دیگه کتاب نخرم تا اینارو بخونم
که بازم نتونستم جلوی خودمو بگیرم و نتیجش شد خریدن کتاب من پیش از تو
پیشنهاد خوندن
در مورد همکارتونم نگران نباشین تجربه ثابت کرده بعدا باهم دوستای خوبی میشین.فقط لبخند فراموش نشه
پاسخ:
اوووه این دیگه درد خوبی نیست..کلی هم پول مصرف می شه
البته منم این درد دارم منتها پول خریدشو ندارم
:)))
۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۵۲ زیـ^ـــ^گما !!
نمیدونم چرا یه حسی بهم میگه ظاهر دختر این جوریه...شاید با هم دوستای خوبی بشین!!
پاسخ:
دختر خوبیه. فقط من به تنهایی عادت کردم
۲۲ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۵۵ مَـهدی (میرزای قدیم)
سلام
یک: کتاب خواندن زمان میخواهد. حواس و حس و حالش را خودش میآورد. انتخابت باید صحیح باشه.
دو: تو کمبود قهرمان داری. پیشنهاد میکنم مرد عنکبوتی رو بشین روزی سه بار، صبح ظهر شب ، یه ساعت قبل از غذا ببین
سه: توصیه های فلان فلان شده ی دو دره بازو یادته؟ یه جاش درمورد همین مسئله نوشته بودم. ببین یه شرکتی یه کارمندی داشت که میخواست اخراجش کنه. چرا؟ چون به کارش عادت کرده بود و دیگه دقت به خرج نمیداد. شاید فکر میکرده میده ها ولی نمیداد درواقع. دقت به کارو میگم. بعد یکیو آوردن اضافه کردن. (تو) دستت که راه افتاد زدن اون قبلی رو ترکوندن. یسرا.. حواست به کارت نباشه، این دختره میاد کارو میگیره دستشو، ترکونده میشی. اونوقت مامانت میفهمه که داعش فقط تو کوه و کمرای اونجا منتظر تو نبوده... این کارمند جدید به نوعی یه عملیات انتحاریه برات... حواستو بیشتر جمع کن. باشه؟
پاسخ:
علیکم سلام میرزا
1)که خیلی کم دارم. البته اگه تلگراممو حذف کنم وقتم زیاد می شه.:دی
2)آخه مرد عنکبوتی هم شد قهرمان؟
:/
3)می دونم چی می گی. دنبال یه کار دیگه باید بگردم از الان. چون کارایی که برای من جدیده داره می ده اون انجام بده. و این خیلی بده
دیگه بعضی وقتا هم کوه نرفتن خوبه :d
.
عکس چه خوبه :)
.
منم سواد تاریخی خوبی ندارم.
پاسخ:
نه والا خوب نیست.خخخخخخ
قابلی نداشت
باید یاد بگیریم
:))
ملتی که تاریخش را نمی خواند محکوم به تکرار آن است.
تاریخ بخوانید که اگر می خوانیدمش وضعیتمان بهتر بود شاید
پاسخ:
کاملا باهات موافقم دوست عزیزم.
باید براش وقت بزارم.
^__^
++تو عزیز منی همشهری..:**
۲۱ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۰ ♪بانو هانیـ♪
غرق عکس شدم عصن😅
پاسخ:
سه شخصیت فیلم ارقام پنهانی هستن. شخصیت های واقعی ان.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی