بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۰۷اسفند

سه شنبه بود که بحث رفتن به شنل را مطرح کردند ولی از همان اول کار تاکید کردند که صعود سختی خواهد بود و بهتر است فقط اقایان راهی شوند. ولی خب این یکی از چیزهایی است که در گوش اینجانب فرو نمی رود. ار همان سه شنبه یقه مبارک لیدر گروه را گرفتم که من هم می آیم.

با آه و فغان و زاری به جانش افتادم. ولی مگر زیر بار می رفت!!!

با بهانه های عدم امادگی و کمبود تجهیزات می خواست دست به سرم کند.

«گِن رو*، یخ می زنی. 10-15 درجه زیر صفره.شیبش زیاده و نفس گیر»

در نهایت با کلی خواهش و تمنا و با همراهی یک خانم دیگر که تقریبا همسن بودیم در آخرین ساعات پنجشنبه شب رفتنم قطعی شد. قطعی شدن رفتن همانا و استرس من برای طی کردن مسیر همان. تا خود صبح نگران این بودم که چطور می توانم مسیر را بدون مزاحمت برای دیگران و آسیب دیدگی خودم طی کنم. (یعنی استررررررررررررررررررس داشتماااااااااااااااااااااا)

چند بار خواستم با یک پیامک حاوی«من نمیام» خودم را از شر آن استرس لعنتی خلاص کنم و تمام. اما راستش دلم نمی آمد. همچین موقعیت هایی کم پیش می ایند و من هم تا دیروز حتی اسم شِنِل را نشنیده بودم چه برسد به دیدن مسیرش.

دل به توکل و توسل خوش کردم و رفتم. البته ناگفته نماند ته دلم می گفتم کاش همه ی تهدید ها و ترساندن های لیدر محترم الکی بوده باشد و با یک مسیر راحت مواجه شوم و پیش خودم حسابی به ترس هایم بخندم.

یک ربع مانده به شش صبح ساعت حرکت بود.

ساعت 7 و سی دقیقه صبح به محل مورد نظر رسیدیم و صعود رسما شروع شد.

اول مسیر که چیزی نداشت. یک مسیر جاده ای و گاها جنگلی با یک شیب کم ولی زیبا. مثل این که الکی ترسیده بودم.

تا این که رسیدیم به جایی که شبیه یک یخچال طبیعی بود با یک شیب نفس گیر. و باتجربه ها حتم داشتند بعد از بارش برف در آن قسمت بهمن جاری شده و فقط به دلیل سردی هوا و آفتاب گیر نبودن گردنه تا کمر در برف فرو نمی رویم. متاسفم که عکسی از این قسمت ندارم. عکس زیر از اینترنت برداشت شده. در این عکس عکاس در بالای شیب قرار گرفته. یک شیب حدودا 70 درصدی.

گتر و کرامپون را بستیم ولی نمی دانم چرا کرامپون برای من جواب نمی داد. با وجودی که در جاپاهای نفر جلویی گام می گذاشتم ولی باز هم من مشکل داشتم. و همین کار دستم داد و سر خوردم.

سر خوردن در ان قسمت و با ان شیب از دید من بی تجربه اشکالی نداشت. فوقش یک سرسره بازی تا اول مسیر بود ولی از دید لیدر محترم که مدام و با صدای بلند داد می زد: «پاشنه تو بزن تو برف. پاشنه...پاشنه..» آخر کار این قدرها هم قشنگ نمی شد.

سر سر بازی جالبی بود. راستش می خواستم ادامه پیدا کند گذشته از این پای راستم در موقعیت بدی قرار گرفته بود و قدرت حرکت و پاشنه زدن در برف را نداشتم البته بی تجربگی هم مزید بر علت شده بود ولی وقتی احساس ترس را در صدایش شنیدم بالاخره این پاشنه مبارک را در برف فرو کردم و سرخوردن لذت بخشم متوقف شد.

لیدر بدجوری عصبانی شده بود. اگر امکانش را داشت از همانجا پرتم می کرد پایین.

من هم تازه داشتم می ترسیدم. و وقتی در ادامه ی مسیر دوباره سر خوردم (البته این بار به مقدار کمتر) واقعا ترس برم داشت. فکر می کردند مشکل از نحوه ی بستن کرامپون است اما مشکلی نداشت. در اصل داشتم چوب بی تجربگی ام را می خوردم.

در نهایت لیدر از پشت سر حمایتم می کرد و یک نفر از از جلو برایم جای پا درست می کرد تا شیب را به انتها رساندیم.

بدجوری خسته شده بودم تازه ده صبح بود.

صبحانه خوردیم و قسمت دوم صعود شروع شد.

غاری که در ان صبحانه خوردیم. البته فقط لبه غار مشخص است.

و این هم منظره مقابلمان در هنگام خوردن صبحانه :دی

 قسمت دوم مسیر تا پناهگاه هم مشکلات خودش را داشت. چون بدترین قسمت مسیر را اشتباه رفتیم و چهارچنگولی سنگ و برف و عصا را چسبیده بودیم تا چند صد متر سرسره بازی خطرناک نصیبمان نشود. عرضم به حضورتان که تا اطلاع ثاونوی آدرنالین خونم تامین شده است آن هم حسابی. فکر کنم تا ماه اینده نیازی به هیجان جدیدی نداشته باشم. یعنی در این لحظه که کلمات را تایپ می کنم چنان بی نیاز از احساس هیجانم که قابل وصف نیست یک ارامش و بی خیالی ناب.

در مسیر پناهگاه:


متاسفانه از پناهگاه عکسی ندارم جز این دو تای زیر:

داخل پناهگاه:

جانپناه شنل در سال 1363 به همت کوهنوردهای کرمانشاهی در آن قسمت قرار داده شده. راستش خیلی برایم جالب است که بدانم چطوری جانپناه را به ان قسمت رسانده اند

برنامه از قبل رفتن تا پناهگاه شنل بود نه زدن قله. البته زمانی هم برای قله رفتن نداشتیم. بدون خوردن ناهار و بعد از یک استراحت مختصر راه برگشت را پیش گرفتیم که به نظر تمامی نداشت.


+لازم به ذکر است که مسیر از بس سخت و برفی بود که کف کفش های من جدا شد. ایضا کفش های دوستم. بگذریم از این که کفش هایی که به اسم ضدآب بودن خریده بودیم همه نم پس دادند و در انتهای مسیر پاهای همه یک دوش حسابی گرفته بودند.





۹۵/۱۲/۰۷ موافقین ۶ مخالفین ۰
گمـــــــشده :)

نظرات  (۲۱)

اوه،چه تجربه خاصی داشتی دوستم
منم با خوندنش آدرنالینم رفتت بالا
خدا رو شکر بسلامت برگشتی
کف کفش فداس سلامتیت
پاسخ:
ممنونم. انشالله نصیب شما هم بشه ریما جان
میدونم زیاد اهل خوندن سایت های ورزشی نیستین.
ولی این یکی رو بخونید. جالب بود.:

https://www.tarafdari.com/%D8%AE%D8%A8%D8%B1/652293/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%9B-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%DA%A9%D9%88%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%9F

در مورد کوه نوردیه.
پاسخ:
سلام.
مرسی آقاگل. سایت خوبیه اتفاقا
خوندم چند تا از پستاشو

مچ پاهام قبلاً آسیب دیده و به درد مسیرهای پرشیب و سنگلاخی نمی خوره. ضمن این که کی بخاری گرم رو ول می کنه بره وسط برررررف.. اونم من سرمایی:))
عکسا بسی زیباست.. مخصوصاً برای منِ کویرنشین برف ندیده D:
پاسخ:
قابل شما رو نداره
ایشالا گذرت به اینجا بخوره ببرمت تو یه عالمه برف
:دی
چه طبیعت قشنگ و جذابیه ^_^
پاسخ:
زود زفتین وگرنه یه چند بار کوه می بردمت مترسک
:))
۰۸ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۰۳ مردی بنام شقایق ...
سلام

فک کردم همون بازیه تو پاسوره :)))

اتفاقا اونم درس زیاد داره

بچه ها تو خوابگاه شبای امتحان تا صبح بازی میکردن و بعد مثه مررررررررررررد می افتادن امتحانو...
پاسخ:
سلام
والا این بازی رو نمیشناسم مهندس شیوه بازی رو هم میگفتین یاد بگیرم خب
:دی
درود بر همشهری کوهنورد
گِن رو :))))))))))))))) D:
خب چرا ترجمه اشو ننوشتی؟ ستاره دارش کردی ولی توضیحی در موردش ندادی.
اااای جانم، منم عاشق کوهنوردیم، تا حالا اسم شِنِل رو نشنیده بودم.
حسابی درکتون میکنم در مورد هیجان و آدرنالین و اینا.
آفرررین به شما، از ریسک پذیریتون خوشم اومد.
پاسخ:
سلام
قربان دوست عزیزم.
ان شاالله یه روز در معیت همدیگه می ریم
خواستم دوستان رو امتحان کنم ببینم چند نفر معنیشو بلده.
:))
ریسکش خیلی بالا بود بیتا الان که فکر می کنم می بینم عجب خری هستم من.
خخخخخخ
چه خوش گذشت خوندنت... :)
پاسخ:
خدا رو شکر
:)
اوف - چه دلی داری دختر :/
ولی چه عکسای خوبی - ای کاش مید تجربش کنم - این حجم از آدرنالین
پاسخ:
ان شاالله که تجربه کنی. واقعا لازمه. ولی خب به شرطی که خدا کمک کنه سلامت برسی خونه

۰۸ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۰۴ بلاگر آرام
حالا همه هی پست کوه میزارن:(آدم دلش میخواااااد
پاسخ:
خوبه که. اتفاقا من خوشم میاد. انگیزه می ده بهم
الان که پستتون رو خوندم دقیقا چند دقیقه قبلش پست کوه رو نوشته بودم. :)
خیلی خوبه که این پست های کوه نوردی شده یک ژانر اصلا. امیدوارم تداوم داشته باشه.
هم پست های شما هم پست های دکتر میم.
به شخصه که دارم لذت میبرم.
:))
پاسخ:
اتفاقا صبح پستتون رو خوندم و خیلی خوشحال شدم که شما هم کوه رفتین
خدا دکتر میم رو خیر بده که استارت این کوه رفتن ها رو زد.منم از خدامه که تداوم داشتهخ باشه

آره متاسفانه از برندهای خیلی خوبه دنیاست و به نسبت هم گرونه
لعنت به استکبار جهانی
پاسخ:
واقعا لعنت به این استکبار جهانی
:))
هیچوقت به کونوردی علاقه ای نشون نمیدادم
از وقتی پستاتو میخونم تقریبا عاشق کوهنوردی شدم اینقد که تو با عشق‌ ازش مینویسی:**
دوست دارم حتی یکبارم شده قبل مرگم برم کوهنوردی :دی
پاسخ:
ان شاالله که به زودی نصیبت بشه المی
بی نظیره واقعا
حتما امتحان کن
۰۷ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۳۷ پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
واااای چجوری جرات کردی بری
من قشنگ قندیل می بندم و قلبمم که کلا از کار میفته
پاسخ:
به سختی جرات کردم.
به شدت ترسیدم و استرس داشتم بابتش
ما به شما غبطه میخوریم :دی

خوش به حالتون الان که نه ولی وقتی جوونتر بودم خیلی دوست داشتم کوهنوردی و صحرا نوردی رو و...

الان دیگه معتقدم از من گذشته و علاقه ی چندانی هم ندارم هرچند با دیدن عکس ها خیلی

تحریک شدم که به این گروه بپیوندم :))
پاسخ:
اگه شروع کنید علاقه مند می شید
کوهنوردی خوبه. به شدت برای روحیه موثره
یه چالشه برای رهایی از مشکلاتی که دور و برمونو گرفته. ربطی هم به سن و سال نداره
من همون یه باری که قبلا هم گفتم تجربه این مدلی و شیب شدید دارم که البته برفی نبود اما میدونم که چققققققد سخته! بنابراین خسته نباشی دلاور! عکساش که خیلی زیباس!
پاسخ:
قربون شما یلدا جان
:))
۰۷ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۲۹ محمود بنائی
یا خدا چجوری اینو رفتی؟ من امروز بیست متر شفت را با نردبام رفتم پایین و برگشتم بالا، نفسم برید :/
ایولا داری..
پاسخ:
به سختی والبته با ترس و لرز
از یه جایی به بعد دیگه زدم به بی خیالی. گفتم فوقش میفتم ناقص می شم دیگه. بالاتر از اون نیست دیگه
:دی
مرررسی صعود 😊👍👏👏
اون دهنه و صخره ها خیلی عالین.
اون پناهگاه رو احتمالا با هلیکوپتر پرت کردن پایین ⁦:-D⁩
@هشت حرفی
اگه میخوای پول خوب بدی، باید گارمونت یا اسکارپا رو تست بکنی.
پاسخ:
قربان شما
سال 63 با هلیکوپتر؟ اونم تو بهبوحه ی جنگ؟ اونم تو کرمانشاه با این دز محرومیت؟ اونم برای کوهنورد ها همچین کاری بکنن؟
من که نمی تونم بپذیرم تو اون سال اینقدر برامون ارزش قائل شده باشن یعنی باورم نمی شه. باور می کنم چند نفری پناهگاهو کولشون گرفته باشن و برده باشن بالا یا با طناب کشیده باشن ولی باور نمی کنم یه هلیکوپتر در اون زمان برای حملش در اختیارشون گذاشته باشن
البته می دونم پناهگاه رو خود کوهنوردا تو ورزشگاه ساختن.
گارمونت و اسکارپا از کوهسار گرون تره؟
اینجانب به این نتیجه رسیده که مهم نیست چقدر پول بدی مهم اینه بلد باشی جنس خوب رو تشخیص بدی
۰۷ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۰۴ هَشت حَرفی
من یه جفت پوتین کوهسار خریدم به اسم ضد آب. بالاى علم کوه نابود شدن! منم باهاشون تموم شدم تا پایین :)) حالا یه جفت پوتین ارزون تر و ناشناخته دارم که هرکارى میکنم هیچى شون نمیشه! کاش گایا پوتینم میزد :) اگرم میزنه من پیدا نکردم تا حالا...
پاسخ:
یعنی قشنگ درکت می کنم وقتی می گی تا پایین باهاشون تموم شدی ها. چون خودمم نابود شدم.
:))
من این عکس هارو دیدم به این نتیجه رسیدم که کوه نوردی و صخره نوردی در توان من نیست. خدا قوت ^-^
پاسخ:
صخره نوردی واقعا مشکله. اصلا در توان من نیست
متشکرم
:))
۰۷ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۳۵ بئاتریس‍‍‍ــ ــ ـ
به معنا کامل کلمه «هیجان انگیز» بود خوندن این متن و همین ‌طورانگیزه دهنده :-)
پاسخ:
متشکرم. نوش جونتون
۰۷ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۲۹ 💖 miss fatemeh 💖
وااااااااااااییییییییییییییی کوهنوردی دوست ^^
خوشحالم که خوش گذشته ^^
پاسخ:
کوهنوردی هم تو را دوسسسست
:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی