بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۲۳بهمن

یک چیزهای جرو اصول زندگی اند

خدا و خرما با هم یک جا جمع نمی شوند

یا باید خانواده را بچسبی یا آرزوهایت را

تا زمانی که در بند خانواده باشم پیشرفت امکان ندارد

هیچ شکی در این مورد ندارم


۹۵/۱۱/۲۳ موافقین ۸ مخالفین ۲
گمـــــــشده :)

نظرات  (۲۲)

تا پیشرفت را چه بدانیم و در بند خانواده بودن را چه!
پاسخ:
به هر حال سر سفره همین پدر مادر یه نون حلالی خوردیم. مسلما دنبال چیز بد نمی ریم
:))
سلام.

میدونی گمشده بانو، خانواده خیلی مهمه، اما رویا و سرنوشت شخصی هم مهمه. بهم یک نکته ی خیلی بزرگ ثابت شده که خانواده فقط موفقیتی ازت میخوان که تو چشم باشی. اگه دانشمند باشی و فضا رفته باشی اما کسی نشناستت خانواده بازم راضی نیست.
من از وقتی که فهمیدم میتونم خودم تصمیم بگیرم و دیگه وقت انجام کارهای بزرگ و مهمه، مسیرم از خانواده ام جدا شد. برای هر تصمیمی بحث داشتیم. کنکور. ادامه ی تحصیل. رشته. نوشتن. بیدار شدن. خوابیدن. حتی کوچک ترین کارهای روزانه. اما من پا پس نکشیدم. جنگیدم و حرفم رو زدم. با صراحت و استحکام و بحث و جدل و قهر و دعوا اما وقتی اون نکته ی بزرگ رو فهمیدم دیگه علنی نمیکردم تصمیم هامو. ریز ریز و آهسته و یواشکی میرفتم جلو. گفتند کنکور بده دانشگاه برو. گفتم نمیرم فعلا. و نرفتم تا حالا که، سه سال از وقت دانشگاه رفتنم گذشته. گفتند فلان رشته، بهمان رشته، این رشته، اون رشته، رو بخون. گفتم نمیخوام. و نخوندم و حالا برای رشته ای که علاقه ی عقلی و قلبیم هست دارم تلاش میکنم. گفتند ننویس بشین درست رو بخون. گوش ندادم. نوشتم و تا یک جاهایی به موفقیت رسید. گفتند بنویس و ادامه اش بده. گفتم نمینویسم میخوام درس بخونم و نوشتن بعدا. ننوشتم و دارم درس میخونم برای کنکور 96. گفتم ریز ریز پیش رفتم؟ آره، اونقدر که میگفتن بالاخره میخوای چه رشته ای دانشگاه بری نمیگفتم بهشون. میگفتم هر چی خدا بخواد. بالاخره چند روز پیش در یک بحث مهم که خواهرم از هدف ها و رویاها و برنامه های زندگیم دفاع نصفه و نیمه کرد گفتم که چی میخوام و اونجا بود که برای اولین بار موافق بودن مادرم رو دیدم. تازه اونم نه با رشته ی اصلی. با چیزی که خودش دیده بود. میگفتم روزنامه نگاری. میگفت همون خبرنگاریه دیگه. خوبه. جلو دوربین میری. میگفتم نه جلو دوربین نمیرم. میبینی؟ بازم تو چشم بودن رو میخوان خانواده ها. لب خند.

زیاد حرف زدم؟ ببخشید. دیدم خیلی شبیه همیم. با وجود اینکه چند سال ازت کوچکترم و دارم تو رو میبینم که اگه روی حرفهام نمیموندم شاید در سن تو همین پست رو در وبلاگم میذاشتم و تهش یک آه بلند و آزاردهنده میکشیدم.

رویا داری؟ هدف داری؟ آرزو داری؟ برنامه داری؟ کار داری؟ اما افکارت با خانواده ات جور نیست؟ عیب نداره. سخت هست اما میشه. اگه به درست بودن افکار و برنامه هات و مسیر و هدفت ایمان داری، برو تا تهش. کمی آهسته. قدری بی صدا. میخت رو که خوب کوبوندی اونوقت میبینی که همون خانواده خوشحال میشه از اینکه به حرفهای دل و عقل خودت گوش دادی و شدی یک قهرمان(به قول یکی از کامنت ها) اما با یک رنگ و شکل متفاوت از قهرمان های دیگه ای که تو ذهن و چشم خانواده ات بودن تا اون موقع.

موفق باشی تو طی کردن رویاهات. دست نکش ازشون. بدون رویا، نفس کشیدن هم سخت میشه چه برسه به زندگی کردن.
پاسخ:
سلام
صاقدانه اعتراف می کنم حرف هات عجیب به دلم نشست و بی نهایت از خوندنشون لذت بردم.
به خاطر وقتی که برای نوشتنشون گذاشتی ازت ممنونم چون به شدت به من قوت قلب دادن. به خصوص با اون قسمتی که والدین دوست دارن بچه هاشون جلوی چشم باشن خیلی موافقم.
بازم متشکرم
۲۶ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۱۰ زیـ^ـــ^گما !!
سردم شد...
پاسخ:
چرا؟
۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۱۱ یا فاطمة الزهراء
من که برام انقد سخته ترجیح دادم مدتی در جا بزنم شاید خدا خودش دلش به رحم اومد تونستم هم رویامو داشته باشم هم بابامو
پاسخ:
من دیگه خیلی درجا زدم فاطمه حان
امیدوارم شما به نتیجه برسی و هردو رو با هم داشته باشی. واقعا از صمیم قلب می گم چون می دونم چقدر سخته
۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۳۶ یا فاطمة الزهراء
بله گاهی باید از خانواده دل کند هر چند عین مرگ باشه
پاسخ:
اون عین مرگ بودنش سخته
۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۰۶ آقای سر به هوا ...
خانواده هم میتونه کمک کننده در جهت رسیدن به آرزوها باشه ...
پاسخ:
بله اگه افکارشون هم جهت با افکار ما باشه
دقیقا
برای شکوفایی باید راه جدایی درپیش گرفت
نگران نباشید
قهرمان ها همیشه به خونه برمیگردن
این چارچوب این سفره
قهرمان نه به معنی برنده.
کسی که اغازگر سفره , به خودی خود یه قهرمانه
چون بر جدایی ها غلبه کرده
مراحل بعدی جنگیدن ها که جدا.
پاسخ:
کامنت خوبی بود
ممنونم
:-(😔😢😢
پاسخ:
:/
من تو این دو راهی خانوادم رو انتخاب کردم و الان پشیمونم، البته تجربه ثابت کرده آدمیزاد در هر صورتی ناراضیه...
پاسخ:
چی بگم والا
ما هم باید زندگی خودمونو بسازیم
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۴۲ نیمه سیب سقراطی
میدونی ؟ من فکر میکنم باید ریسک کرد و از این چهارچوب خارج شد حالا یا به هدفمون میرسیم یا نه ! ولی تا ریسک نکنیم متوجهش نمیشیم ... شاید باید یه چیزایی رو از دست بدیم تا چیزای دیگه ای رو به دست بیاریم ... تا از این رکود خارج شیم ...
ترس ریسک و نرسیدن و اعتماد و پشت گرمی خانواده رو از دست دادنه که امثال ما سالها درجا میزنن ...
پاسخ:
دقیقا یکتا
دقییییقا
یعنی تمام دلیل درجا زدنم همینه

من که هیچ وقت نتونستم مستقل بودن رو تجربه کنم ولی فکر کنم آدم مستقل باشه بهتر می تونه به برنامه های زندگی اش سرو سامون بده.
متأسفانه مستقل زندگی کردن یه دختر توی ایران مخصوصاً شهرهای کوچیک مثل شهر ما غیر ممکن هست کم و بیش:/
پاسخ:
من واقعا دوست ندارم مستقل زندگی کنم
تنهایی رو دوست ندارم
دلم می خواد شب ها سرو صدای خونوادمو بشنوم
ولی توقع به جاییه که همون قدر که من براشون احترام قائلم اونا هم به نظر من در مورد زندگیم احترام بزارن
خوب الان که میدونی چی رو باید تغییر بدی ، قطعا سریعتر به نتیجه میری :/
نمیخوام امیدوارت کنم ولی نا امیدی هم خوب نیست
پاسخ:
ناامید نیستم راه حل رو هم می  دونم
همت لازمم
:/
O_o عزیزم این معادله برای بیشتر افراد مطابقت داره
ولی میشه جوری هم باشه که خانواده آدم ، آدم رو به سمت آرزوهاش هل بدن
میدونم خیلی آرمانی هست ولی شدنیه ، نه یک باره ولی کم کم بله میشه
اصولا تغییر خیلی دیر حاصل میشه ، تلاش بایدش
پاسخ:
به نظرت وقتی بعد از 26 سال تغییر خاصی حاصل نشده بعد از چند سال می شه تغییری حاصل کرد؟
و آیا من مثل 19 سالگیم همیشه پرانرژی خواهم بود که هم برای هدفم وقت بزارم و هم برای تغییر افکار خانواده؟
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۱۰ پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
موافقم
پاسخ:
:))
مسلما مستقل شدن از نقش شما در خانواده نباید کم کنه. بلکه به عنوان یک الگوی اخلاقی و کاری مطرح بشین
پاسخ:
درسته
متوجهم
:))
سلام عزیزم
اگر خونتون دوطبقه اس یکی از اون طبقه ها رو به خودت تنها یا خودتو الی اختصاص بده.
دنبال کار جدید هم بد نیس باشی حالا بدون اینکه رئیست بفهمه چون توی یک کار یکنواخت ادم فسیل میشه😐
مثه ما کارمندا😢
ولی من هم کاملا بهت حق میدم تجربه استقلالی که در مجردی داشتم بی نظیر بود.
پاسخ:
سلام عسلی بانو چقدر خوبه که تایید می کنی
همت می خواد عسل بانو
دعا کن همتش بیاد

هیچ جوره نمیشه هر دوس رو باهم جمع کرد؟
وقتی خواستی بری حتما از خودت بپرس
به کجا چنین شتابان؟!!
اگه جوابی که براش داشتی حق بود
برووو
پاسخ:
نه نمیشه
چون به ر ال یه نفر باید فداکاری کنه
و من دیگه توان فداکاری کردن ندارم
نمیدونم چی بگم
بگم درسته یا نه؟
مثلا آدمای مجرد آزادی عمل بیشتری دارن برای رسیدن به آرزوهاشون
ولی شادیم بشه هم خر رو داشت هم خرما رو
پاسخ:
خیلی دوست دارم زندگی اینقدر شیرین باشه
واقعا دوست دارم

تا 67و 8دهم درصدش رو باهاتون هم عقیده ام.
پاسخ:
خدا رو شکر
اون درصد های دیگه رو چرا مخالف هستین؟
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۱۷ داداش مهدی
اجمالا می‌پذیرم این حرف رو.
همه آدما به استقلال نیاز دارن برای پیشرفت واقعی...
پاسخ:
دقیقا
:(
همیشه یه راهی هست...!
پاسخ:
شاید
ولی خیلی دنبالش گشتم پیدا نکردم
۲۳ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۱۳ حامد عبدالهی
به کجا چنین شتابان؟

نگو: به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا سرایم!

آدم مهمترین چیزی که داره همون خانوادست
بگذریم!
خودتون میفهمین! دیر یا زود که در اصل، همه چیز خانوادست!
پاسخ:
خانواده ام همه چیز منه و همه چیزم هم براشون می دم ولی وقتی که اجازه نمی دن منم برای زندگیم یه تلاشی بکنم باید چه برخوردی داشته باشم؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی