بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۲۱بهمن

فریدون سه پسر داشت تور، سلم و ایرج. ایرج کوچکترین آن ها بود. وقتی فرزندانش به سن پادشاهی رسیدند، فریدون برای آنکه انگیزه اختلاف را از میان فرزندان بردارد کشور پهناور خود را سه بخش کرد: روم و کشورهای غربی را به سلم که بزرگتر برادران بود واگذاشت. چین و ترکستان را به تور بخشید و ایران و عربستان را به ایرج سپرد.

سلم و تور هریک رهسپار کشور خود شدند و ایرج در ایران که برگزیده کشورهای فریدون بود به تخت شاهی نشست.

مدتی نگذشته بود که تور و سلم به ایرج به خاطر پادشاهی بر ایران حسادت کردند(چرایی اش را خودتان بخوانید هرچند حسادت شاخ و دم ندارد) پیکی سخندان با این پیام «باید یا تاج از سر ایرج باز گیری و او را چون ما به گوشه ای بفرستی و یا آماده نبرد باشی. اگر ایرج همچنان برتخت بماند ما با سپاهی گران از ترکان و چینیان و رومیان به ایران خواهیم تاخت و دمار از روزگار ایرج برخواهیم آورد.»
نزد فریدون فرستادند.

فریدون از شنیدن پیام آشفته می شود، پیک را با نصایحی پدرانه به نزد اربابانش می فرستد و ایرج را فرا می خواند.

«تو باید که هوشیار باشی و اگر به کشور خود پای بندی در گنج را بگشائی و سپاه بیارائی و آماده بنشینی. چه اگر با بداندیشان مهرورزی کنی آنان را گستاخ تر کرده ای.»

اما ایرج مهربان و بی نیاز و پرآزرم بود.

«اگر شهریار بپذیرد من از تخت شاهی می گذردم و دل آنان را به راه می آورم و چندان مهربانی می کنم تا خشم و کین را از خاطر آنان بیرون کنم.»

***
ایرج با تنی چند از همراهان بسوی برادران رفت. وقتی نزدیک آنان رسید سلم و تور با سپاهی گران پیش آمدند. ایرج به مهربانی، برادران را درود گفت و گرم در برگرفت. اما دل ایشان پُر کینه بود. با ایرج بدرون خیمه رفتند.


تور درشتی آغاز کرد که «ایرج، تو از ما هردو کهتری. چگونه است که باید تو صاحب تاج و تخت ایران شوی و گنج پدر را زیر نگین داشته باشی و ما که از تو مهتریم در چین و روم روزگار بگذرانیم؟ پدر ما در بخش کردن کشور تنها ترا گرامی شمرد و بر ما ستم ورزید.»

ایرج به مهربانی گفت «ای برادر، چرا خاطر خود را رنجه می داری. اگر کام تو شاهنشاهی ایران است من از تاج و تخت کیانی گذشتم و آنرا بتو سپردم.»


اما تور سرجنگ و آزار داشت. از مهربانی و آشتی جوئی ابرج خشمش افزون شد و درشتی از سر گرفت و سخنان سخت آغاز کرد. هر دم از جای برمی خاست و بدین سوی و آن سوی گام برمی داشت و باز برجای می نشست. سرانجام خشم و بیداد چنان پرده شرمش را درید که برخاست و کرسی زرین را که برآن نشسته بود برگرفت و به خشم بر سر ایرج کوفت.

ایرج دانست که برادر قصد جان وی دارد. زنهار خواست و ناله برآورد که «از خدای نمی ترسی و از پدر پیر نیز شرم نداری؟ از هلاک من بگذر و دست به خون من آلوده مکن. چگونه دلت می پذیرد که جان از من بگیری؟ خون من دامنت را خواهد گرفت.


پسندی و همداستانی کنی                    که‌جان داری و جان ستانی کنی؟
میازارموری که دانه کش است             که‌جان‌داردوجان‌شیرین‌خوشست

سیاه اندرون باشد و سنگدل                که خواهد که موری شود تنگدل


تور آن سخنان را شنید و پاسخ نداد. خنجری از کنار موزه ی خود بیرون کشید و پهلوی ایرج را با آن بدرید و با همان خنجر سر از تن برادر جدا کرد. سپس سر برادر را به مشک و عنبر آکنده کرد و نزد پدر فرستاد.

++عرضم این است که تا امروز چندین نفر را دیده ام که با عزیزترین هایشان شراکت کرده اند و دست بر قضا از همان عزیزترین ها ضربه خورده اند. به قول دوستی زمانی که بحث پول وسط می آید برادری هم کاری از پیش نمی برد. نتیجه ی اخلاقی این که برای استحکام روابط خانوادگی از کارهای شراکتی برحذر باشید.

+در داستان زال و رودابه زمانی که زال برای اولین بار به دیدار رودابه در قصرش می رود می خوانیم:

«چه بسیار شب ها که از خدای جهان دیدن روی تو را خواسته ام، اکنون چاره ی کار کن که تو در بامی و من در کوی»

رودابه بند از گیسوان گشود، ابریشم مشک بوی را فروریخت و از آن کمندی بافت خم اندر خم و مار بر مار. از کنگره بام فرو هشت و آواز داد: ای دلاور این کمند بگیر و به بام بیا.

مانده ام راونزل از ما تقلید کرده یا فردوسی از راپونزل؟ اسمش راپونزل بود دیگر نه؟

۹۵/۱۱/۲۱ موافقین ۳ مخالفین ۰
گمـــــــشده :)

نظرات  (۱۰)

فهمیدم داستانه برای شوخی اینجوری نوشتم:)
پاسخ:
ولی من سوالم رو جدی پرسیدم به نظرم واقعا ریشه در واقعیت دارن
همون طور که توی تاریخ می خونیم ازین موارد زیاد بوده
:))
برای شادی روح ایرج حمد و سوره ای تلاوت کنیم
پاسخ:
:))
به نظرت واقعی بودن؟ البته قصه ها برگرفته از واقعیت هستن با اندکی دخل و تصرف
این داستان رو خونده بودم و تنها به این فکر بودم که ایرج چرا از خودش دفاع نکرد
در شراکت اگر تعارف نباشد هیچ مشکلی پیش نمی آید
پاسخ:
ناغافل بهش می زنن.
جایی خوندم وقتی در اغوش اون یکی برادرشه تور از پشت بهش خنجر می زنه.
++هیچ دید مثبتی به شراکت ندارم آشنا جان
مرسی که این پست رو نوشتی و ما رو با ایرج اینا آشنا کردی!!!
از بس شاهنامه بزرگه من جرئت نمیکنم برم سراغش! دوست دارم به نثر بخونم قصه هاش رو ولی.
پاسخ:
خواهش می کنم. قابلی نداشت
منم به نثر می خونمش. فرصت کردی بخونش حتما

بیوگرافی و شجرنامه کامل خاندان فریدونه :)))
پاسخ:
نه بابا بیوگرافی و شجره نامه اش 100 صفحه می شه می خوای بنویسم؟
:دی
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۵۱ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
راپونزل از ما تقلید کرده:))
بیچاره ایرج:((
طمع پول و قدرت چه ها که نمیکنه.
پاسخ:
ببین شاهنامه در واقع قصه هایی بوده که بین مردم اون دوران دهان به دهان می گشته. نمی دونم در زمان کدوم پاشاهه که تمام این قصه ها جمع اوری می شه و پادشاه معاصر فردوسی تصمیم می گیره این نثرهای داستانی منظوم بشن
به نظرم داستان های ملل مختلف شباهت های زیادی با هم دارن. ممکنه به جایی که نویسنده راپونزل زندگی می کرده هم کشیده شده باشه
اما باز هم مطمئنن اونا از رو دست ما کپی کردن چون راپونزل قدمت کمتری نسبت به شاهنامه داره(البته این جمله ام پایه و اساس تحقیقی نداره)
:(((
پاسخ:
:|
این برادر کشی از قدیم باب بوده ها. از هابیل و قابیل بگیر. تا سه برادر شاهنامه تا یوسف پیامبر.
.
خیلی این پست تون رو دوست داشتم.
دستتون درد نکنه.
دمتون گرم. :)
خوش به حال برادر کوچیکه که براش شاهنامه میخونین. :))
پاسخ:
خوش به حال من که شما از یه پست من خوشتون اومد
:))
++آقا گل هنوز کتابو پس ندادم ولی هنوز این نیم وجبی تمومش نگرده
:|
کلی بابتش جریمه شدم

۲۲ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۱۴ پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
منم با دوستم شراکت کردم و گند زده شد به دوستی پنج ساله
دیگه هرگز چنین کاری نمی کنم
پاسخ:
توی عالم دوستی به هیچ وجه دست به شراکت نمی زنم
واقعا گند زده می شه به همه چیزای خوبی که داشتیم
راپونزل بود!
پاسخ:
:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی