بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۲۸دی

به لطف این پست جولیک  به فکر افتادم تا یک کاری برای خوشحال کردن مادر جانم بکنم.

اول ماه یعنی همان روزهایی که جولیک پستش را نوشته بود یک کاری کردم که نمی گویم چون ریا می شود.

از آن یک کار که با انجامش خودم خیلی برای خودم کیف کردم که بگذریم در کل من یک دختر ساکتِ خنثای و در اکثرمواقع ناراحتِ حال به هم زن هستم.

راستش را بخواهید هیچ هنری برای خنداندن دیگران ندارم. حتی نمی توانم با حرف زدن درباره ی چیزهای جالب سرگرمشان کنم.

به شدت هم کم حرف هستم و از جمع های زنانه بیزار. تنهایی را ترجیح می دم. و اکثر اوقات بیکاری ام یا فیلم می بینم یا کتاب می خوانم. البته اگر زمان نت گردی را جزو زمان بیکاری محسوب نکنم.

در کنار این ها به ندرت پیش آمده که در مورد مشکلاتم با خانواده و مشخصا با مادرم صحبت کنم. هر چه بوده و از هر نوعی بوده خودم یک جوری حل و فصل اش کردم. بی اینکه کسی متوجه اصل قصه بشود. نه که نفهمند یک دردی دارم، می فهمیدند اما بر طبق یک عادت نانوشته نه من چیزی می گفتم و نه کسی چیزی می پرسید.

راستش یکی از گله های مادرم هم در گذر زمان همین بوده که چرا دختر بزرگش به قول خودش راز دلش را برای او نمی گوید. اینجانب هم یک روز که داشتم از شدت ناراحتی به فنا می رفتم و بغض بدجوری به گلویم چنگ می انداخت خیلی راحت بغلش کردم و با کمال تعجب اشکم هم گُرگُر شروع کرد به ریختن.

با اطمینان کامل می گویم با وجودی که این بار هم نگفتم واقعا چه مرگم است، اما مادر جان از این کارم خوشحال شد. جدی می گویم. خوشحال شد. از این که خیلی راحت بغلش کردم و زدم زیر گریه خوشحال شد.

حتی می توانم بگویم در پوست خودش نمی جنگید. چون احتمالا همچین حرکتی را تا اخر عمرم تکرار نخواهم کرد. همان طور که قبل از آن روز هرگز همچین کاری نکرده بودم.

چیزهایی که فقط یک بار انجام می شوند همیشه در خاطر می مانند.

علاوه بر این دوست داشتم یک جمعه روزی در معیت مادر جان، دو نفری بزنیم به دل کوه. ولی نشد.

باشد که درآینده ی نزدیک بشود.

+راستی امروز فهمیدم جولیک یعنی رند و زیرک. بی شک مادر جان بهارت به تو افتخار می کند دخترِ رند

۹۵/۱۰/۲۸ موافقین ۹ مخالفین ۰
گمـــــــشده :)

نظرات  (۶)

خدا رحمتشون کنه...
پاسخ:
خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۴۱ پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
نه منم اینطوری ام، تنها نیستی تو این مسیر
پاسخ:
خب خدا رو شکر
:))
۲۹ دی ۹۵ ، ۱۲:۴۹ پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
خیلی خوبه که مادرت رو بغل کردی، من اصلا نمی تونم این کارو بکنم، نمی دونم چرا:(
پاسخ:

عه شما هم؟

فکر می کردم فقط خودم این طوری ام

:|

۲۸ دی ۹۵ ، ۲۰:۲۸ آقاگل ‌‌
سالم و سلامت باشن ان شالله. :)
پاسخ:
متشکرم
:))
چقد خوب...
منم مث شما خیلی وقته نمیتونم با مامانم درد ودل کنم و اصل حرفمو بزنم
پاسخ:
یه بار امتحان کن. خوبه
مادر جان بهار؟oO
اسم مادره بهاره؟:))
پاسخ:
بله اسم مادرشون بهار هست و دو سالی هست که فوت کردن.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی