بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۱۰دی

 غروب بود. مطمئن بودم موقع استراحتش است. دلم می خواست قصه دوم کتاب را بخوانیم. الی جانمان امتحان داشت. توی اتاق نماندیم.گوشه ای از پذیرایی در نزدیکی بخاری به پشتی تکیه دادیم و شروع کرد به خواندن. کُند می خواند و من مایل بودم زودتر بفهمم آخرش چه می شود ولی باید صبر می کردم تا او هم لذت خواندن را بچشد. هر چند خط که می خواند می پرسید: « این یعنی چه؟» برایش توضیح می دادم که ایرج به دست برادرانش، ناجوانمردانه کشته می شود حالا پدرشان عذرخواهی آن ها را نمی پذیرد و خیال جنگ با پسرانش را دارد. سردارانش را فرا می خواند تا آن ها را هم در جریان بگذارد.

به آنجایی رسیده بودیم که قارن و سام دو سردار سپاه فریدون در حال جنگ با تور و سلم پسران فریدون بودند که پدر جانمان با قیافه ای عبوس وارد آشپزخانه شد. نگاهی از سر خشم و تنفر به جفتمان انداخت. طوری که شخصا فکر کردم مُچَم رو موقع عشق بازی با عشق قدیمی ام گرفته!!!!!!

و راستش را بخواهید یک لحظه به خودم شک کردم که کسی که الان در کنارم به پشتی تکیه داده و سر بر شانه ام گذاشته واقعا برادرم باشد؟

بی توجه به نگاه غضیناکش به این فکر کردم که سام در کدامین قسمت داستان بالاخره مادر زال را می بیند و وصلت شکل می گیرد که پدرجانمان با همان چشم های جمع کرده اش خطاب به برادر جانمان فرمود:« امیرحسین مگه تو فردا امتحان ریاضی نداری؟ داری برای من شاهنامه می خونی؟»

برادر جانمان که حقیقتا از شدت نگاه و تُن صدای وارده ترسیده بود زیرچشمی نگاهی به من کرد و ساکت شد.

وقتی دید پدرجانمان هنوز هم مصرانه نگاهش را بر نمی گیرد، آرام گفت: خوندم درسمو

+می گم پاشو برو درستو بخون. نصف مساله هایی که برات نوشتمو غلط حل کردی.

این را گفت و به اتاقش رفت.

من هم که دوست داشتم بدانم در نهایت کی پیروز جنگ خونخواهی ایرج می شود به برادرجان گفتم: این فصل رو بده من تند تند می خونم. بعد برو سرِ درسِت.

خلاصه به هر سختی بود داستان را به یک جایی رساندم و راهی اش کردم برود سرِ درس و مشقش. هرچند راستش را بخواهید میلی ندارم همه عمرش را صرف خزعبلات کتاب های درسی کند یعنی می گویم درس خواندن به خودی خود بد نیست اما زندگی که فقط درس نیست. دلم نمی خواهد مثل من باشد. اما به قول الی جانمان که می گوید « فکر می کنی واقعا چاره ی دیگه ای هم داره؟» استراتژی سکوت را در پیش گرفتم.


۹۵/۱۰/۱۰ موافقین ۱۰ مخالفین ۰
گمـــــــشده :)

نظرات  (۷)

۱۳ دی ۹۵ ، ۱۴:۵۴ عاشق بارون ...
نه منظورم این بود که واقعاً همه عمر بچه ها نباید صرف درس و مدرسه بشه! و خوبه که داداشت تو رو داره که با کتاب خوندن بیش تر آشناش میکنی.
پاسخ:
:))
ببخشی اگه اشتباه فهمیدم
^___^
آخی سامیار و نازنین هم کتاب قصه براشان میخوانم تکیه میدن به بازو من :)
کاش خواهر من بودی :) برام شاهنامه میخواندی :)
خیلی خجالت میکشم با این سنو سالم یه خط شاهنامه نخواندم و اکتفا شده به اون کتابای درسی
واقعا این همه لیسانسو ارشد بیکار میبینن میخواد به چه گیر بده:/

بابات دیکتاتوره بابای منم سر سبد دیکتاتوراس :دی
پاسخ:
خدا حفظشان کنه
والا خجالت نکش عزیز دلم. چون خودمم تازه دو تا داستانشو اونم به نثر خواندم.خخخخ
دیگه حال می کنن با دیکتاتوری.
:))
۱۱ دی ۹۵ ، ۰۱:۳۱ عاشق بارون ...
پارگراف آخرت. همینه دیگه.
حالا خوبه که برادرت تو رو داره کنارش. :)
پاسخ:
حالا اونام پدر و مادر هستن دیگه. نگرانن
۱۰ دی ۹۵ ، ۲۱:۵۴ پرتقالِ دیوانه
میشه یه بار برا ما هم شاهنامه بخونی؟:)
صداتو ضبط کنی بذاری؟:)
پاسخ:
صدام خوب نیست.
:دی
شاهنامه اش به نثره. شعریش قشنگ تره به نظرم.

۱۰ دی ۹۵ ، ۲۰:۳۱ بانوچـ ـه
تقصیر پدر و مادرا نیست، تقصیر جامعه ست، درس خوندن خوبه ولی نظام آموزشی ما ارزششو نداره...
این همه توی یه سیستم مریض مثلا درس بخونی هزینه کنی عمر صرف کنی و مدرک بگیری بعدش تازه موقعی که موهای سرت دارن سفید میشن در به در دنبال کار باشی...
کاش این درس خوندنه یه فایده ای داشت
رسما آموزشایی که خارج از مدرسه و دانشگاه دیدم بیشتر به کارم اومده.
پاسخ:
در مورد من هم همین طوره. آموزش های خارج از مدرسه و دانشگاه بیشتر به دردم خورده
اما به نظرم فقط جامعه نیست. والدین باید بپذیرن که از یه جایی باید جلوی این تفکر غلط گرفته بشه. باید بفهمن درس خوندن تو جامعه ی ما حقیقتا همه چیز نیست. و چه بسا اصلا هیچی نیست.

۱۰ دی ۹۵ ، ۱۵:۱۳ آقاگل ‌‌‌‌
چقدر با این پست ارتباط برقرار کردم. دقیقا موافقم که درس تنها اصلا و ابدا نمیتونه موثر باشه. ولی خب پدر مادر ها هم تقصیری ندارند. نگرانند. وقتی کلی هزینه می کنند برای مدرسه رفتن بچه هایشان وقتی مواردی این چنینی را میبینند خب ناراحت میشوند و گاهی عصبی.
این اتفاق رو چند وقت پیش رو صورت دیگری از ناحیه پدرم دیدم. در مورد دو برادرم که چند وقتی بود گهگاهی با کامپیوترشون شطرنج آنلاین بازی میکردند. از شانسشون پنجشنبه بود که پدر نا خوش احوال بود و از ظهر بیرون نرفته بود. اینا هم خب تعطیل بودند نشسته بودند با کامپیوتر شطرنج میزدن که پدر اعصابش خورد شد چنان دادی زد! که چرا همه ش نشستین شطرنج بازی میکنین! و درس نمیخونین!
پاسخ:
دلم برای برادرات سوخت. حس بدیه وقتی آدم توی اون موقعیت گیر می کنه
:|
شاید بدموقعی رو واسه شاهنامه خوانی انتخاب کردی. فرداش امتحان ریاضی داشته خب
پاسخ:
فرداش جمعه بود. یعنی امروز. زمان استراحتش هم بود و دم غروب. کلش می خواستم نیم ساعت بخونه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی