بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۰۷دی

نمی دانم دقت کرده اید یا نه!

اما من دقت کرده ام و به این نتیجه رسیدم که در تمام مراحل زندگی حداقل یک نفر باید در زندگی مان باشد که به قول خودمان:«برام بمیره و براش بمیرم»

حالا این یک نفر می تواند مادر باشد یا پدر(قبول کنید هیچ کداممان هر دو را به یک اندازه دوست نداریم.)

خواهر باشد یا برادر

همسر باشد یا فرزند

البته می شود بیشتر از یک نفر را هم دوست داشت. اما مهم این است که حداقل باید یک نفر باشد که:«عاشقش باشی و عاشقت باشد»

بماند که علما در باب وجود واقعی عشق هم اختلاف نظر دارند. شما بخوانید:«دوستم داشته باشد و دوستش داشته باشم»

بگذریم.

قصدم از این اضافه گویی ها این بود که نمی دانم چرا وقتی این یک نفر وارد زندگی مان می شود دیگر آن یک نفرهای قبلی تا درصد زیادی به فراموشی سپرده می شوند و مثلا اگر ذهن را به چند بخش تقسیم کنیم و منتهی الیه سمت راست یا چپ بالای ابروها در جمجه و نزدیکی مخ را جایگاه آن حداقل یک نفر جدید قرار دهیم، حداقل یک نفر قبلی به جایی در منتهی الیه قسمت غربی یا شرقی جمجه و در نزدیکی بصل النخاع نقل مکان می کند یعنی جایی در قهقرای ذهن.

و جالب است که به محض رفتن آن«حداقل یک نفر جدید»، حداقل یک نفر قدیمی دوباره به جایگاهش باز می گردد و روز از نو و روزی از نو.

برای همین است که وقتی شکست عشقی یا به قول امروزی ها عشخی می خوریم به جای خودکشی و برای فرار از مانایی و درد و رنج می چسبیم به پدر و مادر و خواهر و برادر و تا جایی که می توانیم محبتمان را بی دریغ نثارشان می کنیم.

مصداق بارزم هم همین سمیه ی سینمایی ابد و یک روز است.

و خیلی مصداق های دیگر که شما بهتر بدانید.

از این رابطه مستقیم یا شاید هم معکوس که بگذریم امروز سری به کتابخانه زدم تا برای برادرجانم کتاب به امانت بگیرم. از بس با دیدن تاریخ کره حرص خوردم که تصمیم دارم شاهنامه را به برادر جان معرفی کنم و با هم دقایقی از روز را به شاهنامه خوانی بگذرانیم.

گشت زدن های امروزم لابه لای قفسه ها خیلی برایم تازگی داشت چون تعدادی مهمان جدید به قفسه ها اضافه شدند. کتاب هایی که هفته هاست دارم از دور بارکد زدنشان را تماشا می کنم و بی صبرانه منتظر بودم رخ بنمایند.

عنوان خیلی هاشان جدید بود و تا به حال اسمشان را هم نشنیده بودم. مثلا کتاب«کلت45» که رمانی بود از یک نویسنده جوان. اولین رمانش، آن هم در 24 سالگی.

یا یک کتاب از اشعار داستانی مولانا که به انگلیسی و فارسی نوشته بودند. فک کردم برای الی جانمان جالب باشد.

خلاصه این که دستاورد امروزم یک شاهانامه ی منثور مناسب برای کودکان بود و یک کتاب حاوی اشعار برگزیده ی مولانا.

برگشتنی هم با برادر جان نشستم به شاهنامه خوانی.

حس خوبی بود. شما می دانستید ارمایل و کرمایل که بودند و چه کردند؟ من که نمی دانستم.

بعدا نوشت: نویسنده این سطور شکست عشقی نخورده فقط حالش عجیب خراب است. و دربه در دنبال چیزهای حال خوب کن می گردد.

۹۵/۱۰/۰۷ موافقین ۱۰ مخالفین ۰
گمـــــــشده :)

نظرات  (۱۱)

دراین مواقع فقط باید به خدا اعتماد کرد.با خونواده خوب بود و به زندگی ادامه داد:)
ابد و یک روز چزا قسمت نمیشه من ببینم ؟.....
در باب مسئله دوست داشتن و عشق باور دارم که کلا دو مقوله ی جدا از هم هستن....
:)
پاسخ:
اوهوم. استراتژی خوبیه.
ایشالا قسمت بشه. فیلم خوبیه.
منم فک کنم دو مقوله جدا هستن
:))
۱۰ دی ۹۵ ، ۱۰:۲۵ ✔ Ali Asrz ✔
چه متنی !
چه لحنی !
خداییش خیلی خوب مینویسید
اینا که گفتید همون ضرب المثل نو که اومد به بازار ،کهنه میشه دل آزار میشه
البته این فک کنم نسبت به مرد یا زن بودن افراد متفاوته
یه جایی یه سخنرانی بود،میگفت دلیل اینکه تو اسلام میگن آقایون میتونن چند همسر همزمان داشته باشن ولی خانوما فقط یکی دلیلش همین بود که آقایون ذهنشون یه جوریه که میتونن نهایت دوست داشتن(همون عشق) را برای چندین نفر داشته باشن اما خانوما این ظرفیت را فقط برای یک نفر دارن..
البته همه اینا در حد تئوریه !! من نمیدونم .. اصن به من چههههه ؟:دی
موفق باشین
-
سلام
پاسخ:
به به علی اقا. رخ نمودی بالاخره.
حالت خوبه پسر خوب؟
خیلی کم پیدایی شما
ممنونم از تعریفات. دیگه آدم 4 تا خواننده مثل شما داشته باشه مجبوره خوب بنویسه
:دی
اما در مورد گفته ی آخرت فک کنم درست می گی. یعنی بنا به تجربه شخصیم نمی تونم حرفتو رد کنم.
:دی
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۹:۲۱ زیـ^ـــ^گما !!
این که آدم یک نفر رو تا این حددوست داشته باشه ریسک بدیه.اوم ولی میشه ریسک کرد.من دوستمو همین قدر دوست داشتم.خب چیشد؟هیچی.رسیک قشنگیه ها ولی بیخودکی وقتتو میگیره.
.
من تو کتاب فروشی و لوازم تحریری های جیگول پیگول که کتاب هم داره با پیکسل حالم خوب میشه...وایی دوست دارممم!یا سوار اتوبوسی شم که از وسط شهر رد میشه بعد برم کانون....واییییی:))))
پاسخ:
آره موافقم وقت رو زیاد می گیره
ولی خب وقت رو باید یه جوری سپری کرد به خصوص اگه زندگیت هدف خاصی نداشته باشه.
آخ فتی پیکسل. من عاشق این کوچولوهای خوشگلم
:))
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۱:۳۵ هولدن کالفیلد
وقتش شده شوهر کنی :|
پاسخ:

کی فهمیدی؟

:|

چشم بسته غیب می گی؟

:دی

۰۸ دی ۹۵ ، ۱۵:۰۵ פـریـر ...
کتاب...شاهنامه...و موافقم با بخشای اول حرفات...

:: الان خوبی عزیزجان؟ هوم؟
پاسخ:
الحمدالله. مگه می تونم خوب نباشم؟
:))
۰۸ دی ۹۵ ، ۱۴:۳۰ محمد حسین
مطالعتون خوبه :))
پاسخ:
حسش باشه خوبه
:))
۰۸ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۱ پرتقالِ دیوانه
به شما پیاده روی با مادر جان رو هم پیشنهاد میکنم
پاسخ:
نمی دونم چرا خیلی با مادرم بیرون نمی رم
۰۸ دی ۹۵ ، ۱۰:۴۰ 💖 miss fatemeh 💖
به نظر من کتاب و رمان خوندن بهترین راه واسه خوب شدن حاله :))))
پاسخ:

اتفاقا دارم می خونم

:دی

یادمه یه روزی میرزا گفت بهت که از روی نوشته هات هر بار نسبت به قبل نثرت رووون تر میشه و بهتر.
الان میبینم هیچکی تو دوستان وبلاگی به خوشمزگی تو نمی نویسه یسری!
منی که شاید بیش از سه ساله تقریبا همه پست هات رو خوندم بخوبی این رشد رو حس میکنم. وری گووود خاله یسری:)
پاسخ:

قربونت برم عسلی بانو

ممنونم از تعریفات

:***

۰۸ دی ۹۵ ، ۰۷:۵۱ رامین رزاقی
خیلی خوب بود
پاسخ:

جدی یا شوخی؟

:دی

۰۷ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۷ مهدی امینی
زود آرزو کن بیا ثبتش کن : http://unitazad.ir/post/User-Arezoo
پاسخ:
جان؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی