بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۰۴دی

اصلا فکر نمی کردم بغل گوشم توی همین طاقبستان خودمان همچین جایی هم باشد.

ابتدای راه سنگ ها بی نهایت صاف و صیقلی بودند. راستش ترس بَرَم داشت چون کفش های من هم مناسب همچین مسیری نبودند. خاطرات دیشبم را مرور کردم به این امید که صحبتی در مورد عدم تناسب کفش ها با مسیر با لیدر کرده باشم ولی چیزی نگفته بودم. یعنی راستش را بخواهید در خواب هم نمی دیدم همین بغل گوشم با چنین معضلی روبرو شوم.

با تکیه به توسلی که صبح خوانده بودم پیش رفتم.

با احتیاط می رفتم و آهسته. هر قدمی که برمی داشتم، چند ثانیه قبلش خوب جای پایم را چک می کردم.

همه چیز تحت کنترلم بود که رسیدیم به یک دیوار صاف

این که چند متر بود را نمی دانم.

پله های سنگی داشت.

ارتفاعش مهم نبود ترسم از پله هایی بود که از بس پا و باران خورده بودند عینهو شیشه، صاف صاف بودند و سطحشان از پوست صورتِ کرِم خورده ی من هم لطیف تر بود.

می دانستم اگر فقط بنشینم و نگاه کنم ترسم بیشتر می شود.

اول لیدر رفت.

بعد نفر جلویی ام.

معطل نکردم و بالا رفتم.

تقریبا رسیده بودم. پله ی آخر بود اما جای دست مناسبی پیدا نمی کردم.

لیز خوردنم دست کم دو نفر دیگر را هم ناکار می کرد.

به این امید که لیدر بالای پله ها مراقب است خودم را کمی بالا کشیدم. دلم خوش بود که اگر بلغزم یکی آن بالا هست که مانع از سقوطم شود.

ولی نبود.

حتی نزدیک آن اطراف هم نبود. نفر جلویی ام هم نبود.

یأس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت.

یأسی که باعث شد نفهمم چطور خودم را بالا کشیدم و ادامه مسیر را طی کردم.

یأسی که تمام طول راه همراهم بود.

یأسی که کم کم تبدیل شده به ترس

ترسی که قبلا نداشتم.

تا آن لحظه از نداشتن یک همنورد که هوایم را داشته باشد و نگفته دردم را بداند این قدر نترسیده بودم.

این ترس ها را خوب می شناسم. این ترس ها آدم را زمین گیر می کنند. کاری می کنند همین اول کار تسلیم شوی و زانوی غم بغل بگیری و به همان رویه ی سابق ادامه دهی.


۹۵/۱۰/۰۴ موافقین ۶ مخالفین ۰
گمـــــــشده :)

نظرات  (۹)

فقط میتوانم بگم خدا روشکر الان سلامتی
فرزند اول و نور چشمی خانواده یه چیز دیگه س، خدا رو صد هزار مرتبه شکر
کامنتای دکتر میم رو خواندم به قول خودمان به کوردی والا برا شیره کوریکه :) خدا حفظش کنه برا خانواده ش
پاسخ:
قربانت نازار.
فدای محبتت.
آ والا. شیره کریگه
:)
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۵:۰۳ بانوچـ ـه
بعضی وقتا یأس از نداشتن یه حامی آدم رو سخت و سنگ میکنه... اینکه قوی میشی اما به قیمت از دست دادن ِ خیلی چیزا
پاسخ:
همین طوره متاسفانه
من همیشه لیدر کوهنوردیم بابام بوده :دی
تو کوهنوردی خلاصه پشم گرم بوده همیشه :))

ولی درکل ترس از حامی نداشتن و ترس از به جلو قدم برداشتن واسه اینکه پشتت خالیه، بدترین ترس روی زمینه -__-
پاسخ:
یه لحظه شما رو با سرو روان اشتباه گرفتم. اخه اونم مثل شما پدرش لیدرش بوده
:)))))
خدا برای هم حفظتون کنه به خصوص شما رو برای پدر.

ترس به اندازه واقعیش خوبه، ولی ما اکثر مواقع ازش فاصله میگیریم و اون بزرگتر میشه. مث یه سایه خودشه رو دیوار، وقتی پشت میکنی بهش و هر چی به منبع نور نزدیک تر میشی سایت به شکل اغراق آمیزی بزرگتر میشه، ولی وقتی میری طرفش سایه کوچیک و کوچیک تر میشه تا به اندازه واقعی خودش در میاد!
ترس از بین نمیره، نباید هم بره، چون ضامن بقای بشره، ولی مهم اینه که از اندازه واقعیش بترسیم نه سایه پند برابر شدش روی دیوار!
پاسخ:
این کامنت عالی بود.
ممنونم
۰۵ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۰ دکتر میم
توی عرض حرکت کردیم. که به دشت برسیم. اما سخت بود. حیوون هم داشت. اونموقع هنوز درکی از خرس نداشتم :-)) ترسم از گرگ بود و ما هم بی دفاع
خیلی مایل، در عرض و آروم رفتیم ، کیلومترها دورتر از جایی که باید، به پای کوه رسیدیم. ساعت ۴ صبح! با ترس و خستگی. اما هرچی بود، بازم سطح زمین بود :-)
آره، دعای مادر :-)
ممنون شما هم همینطور
پاسخ:
:))))))
من از وقتی این فیلم دی کاپریو رو دیدم اسم خرس میشنوم چهارستون بدنم می لرزه.
عه خدا رو شکر سطح زمین بوده راستش من فکر کردم معلق بودین بین زمین و آسمون و حداکثر مایه ی گیرداری هم یه شکاف توی یه سنگ بوده
باز جای شکرش باقیه سطح صاف بوده. دیگه نمی دونم اگه یهو حیوون وحشی میومد چیکار می تونستین بکنین
:))))
+متشکرم
۰۴ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۰ دکتر میم
توو کوه هم مثل زندگیه ، مثل کار،، اگه بیوفتی ممکنه بدتر از مرگ باشه

اولین بار صخره صدمتری نبود 😁 بچه بودم ۱۸-۱۹ سالم بود. خیلی ترسیدم. با اینکه کلی کوه رفته بودم. اما اگه میوفتادم، حرفی از شکستگی و... نبود. مرگ بود
اما بار دوم، صحبت سختیه اون تیکه نبود! هوا تاریک شد و ما جایی موندیم که بالا رفتن خطرناک بود، پایین اومدن خطرناکتر! نمیشد هم اونجا ایستاد و موند! چراغ هم نداشتیم! بد وضعی بود! اونجا کشته شدیم :-))
خلاصه که ما خل بودیم، خدا بزرگ بود
پاسخ:
ان شاالله که تو مسیر زندگی تون هیچ وقت سقوط نباشه
18-19 سال زیادم بچه نیستا. خخخخخ. مردی بودین ماشالا
:دی
من در این مواقع می گم دعای مادر معجزه کرده و می کنه.
همون جا موندین تا صبح؟ چیکار کردین تا صبح؟
بار دوم خیلی ترسناک بوده خدایی
والا خدا مادر رو براتون حفظ کنه. ایشالا سایه اش سال های سال بالا سرتون باشه و دعاش بدرقه راهتون.
۰۴ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۶ دکتر میم
وااای چه تجربه ای!!
درکت میکنم. منم تک و تنها وسط صخره گیر کردم. اون یاس خیلی بده! یاس و ترس از صعود و دیدن مستقیمه سقوط و.. تموم.
دو بار توی کوه،، چندبار توی کار!
خداروشکر همشون درست شد.
همنورد خیلی مهمه،
واسه همین گفتم کوهنوردی، معیار شوهردادن به دخترمه :-|
پاسخ:
نمی تونم بگم تجربه خوبی بود. ولی تجربه بدی هم نبود.
توی کارو می شه یه کاریش کرد. ایشالا تو کوه تنها نمونید
:دی
الحمدالله که همه درست شدن.
ولی دارم گیر افتادن شما رو تو صخره تصور می کنم. چطوری خودتونو نجات دادین؟
چون مسلما توی یه صخره 10 متری مثلا گیر نیفتادین که. حداقل ارتفاع تو ذهن من برای شما صد متری می شه
:)))
+واسه همین منم گفتم یکی از معیارای ازدواجم اینه که طرف کوهنورد باشه. دست کم اگه در شرف افتادن باشم یکی باشه نزاره بقیه رو ناکار کنم
:|
۰۴ دی ۹۵ ، ۲۱:۴۰ آقاگل ‌‌‌‌
من برعکسش رو فکر میکنم. اینکه اتفاقا اون لحظه فقط به ادامه مسیر و پیش رفتن مجبوری فکر کنی. اون جبر لازمه پیشرفته به نظرم.
یاد زمون بچگی افتادم. زمونی که داشتم دوچرخه سواری یاد میگرفتم. پدرم گفت من حواسم هست! گرفتمت تو رکاب بزن. یکی دوتا رکاب که زدم یک لحظه دیدم صدای پای بابام نمیاد! فهمیدم خودمم و خودمم! پس مجبور بودم که پا بزنم که نخورم زمین! و این شد که دوچرخه سواری رو یاد گرفتم.
حتی شنا کردن رو هم همینطوری یادم داد. :) گفت برو من حواسم بهت هست! یک لحظه دیدم وسط آبم. فقط خودم و خودم!
پاسخ:
دارم به این فکر می کنم که پدرتون کارش چقدر درست بوده
:))
خب نتیجه گیری خیلی خب بود.
خودت چی شدی؟ :)
پاسخ:
با بدبختی و چارچنگولی خودمو بالا کشیدم
الان زنده ام
:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی