بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۰۱دی

امشب برادر خواهری تنها بودیم. یعنی مامان و بابا نبودن. الی جوون این شعرو برامون خوند. البته در حالی خوند که من مشغول سرک کشیدن تو تلگرام بودم و اخوی هم برای لجبازی برای خوندن شعر درخواستیش صدای تلویزیون رو تا ته باز کرده بود. اما با این حال بسی خوشمان آمد. (به جون خودم فقط یه سرکشی ده دقیقه ای بود.)

رویا (فروغ فرخزاد)

با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رویایی

دخترک افسانه می خواند

نیمه شب در کنج تنهایی:


بی گمان روزی ز راهی دور

می رسد شهزاده ای مغرور

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور بادپیمایش

می درخشد شعله ی خورشید

بر فراز تاج زیبایش

تار و پود جامه اش از زر

سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از دُر و گوهر

می کشاند هر زمان همراه خود سوئی

باد...پرهای کلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن

حلقه ی موی سیاهش را.


مردمان در گوش هم آهسته می گویند،

«آه . . . او با این غرور و شوکت و نیرو»

«در جهان یکتاست»

«بی گمان شهزاده ای والاست»

 

دختران سر می کشند از پشت روزن ها

گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه ها لرزان و پرغوغا

در طپش از شوق یک پندار

 

            «شاید او خواهان من باشد.»

 

لیک گوئی دیده شهزاده زیبا

دیده مشتاق آنان را نمی بیند

او از این گلزار عطرآگین

برگ سبزی هم نمی چیند

 

همچنان آرام و بی تشویش

می رود شادان براه خویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپیمایش

 

مقصد او خانه دلدار زیبایش

مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند

«کیست پس این دختر خوشبخت؟»

 

ناگهان در خانه می پیچد صدای در

سوی در گوئی ز شادی می گشایم پر

اوست . . . آری . . . اوست

 

«آه، ای شهزاده، ای محبوب رؤیائی

نیمه شب ها خواب می دیدم که می آئی.»

 

زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود

بر نگاهم راه می بندد

 

«ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبائی

ای نگاهت باده ئی در جام مینائی

آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرائی

ره بسی دور است

لیک در پایان این ره . . . قصر پر نور است.»

 

می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش

می خزم در سایه آن سینه و آغوش

می شوم مدهوش.

 

باز هم آرام و بی تشویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپیمایش

می درخشد شعله خورشید

برفراز تاج زیبایش.

 

می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت.

مردمان با دیده حیران

زیر لب آهسته می گویند

«دختر خوشبخت! . . .»
۹۵/۱۰/۰۱ موافقین ۸ مخالفین ۰
گمـــــــشده :)

نظرات  (۷)

۱۰ دی ۹۵ ، ۰۹:۳۰ ❤منتـــظر المهدی۳۱۳❤
خیلی زیبا بود ممنونم
پاسخ:
خواهش می کنم.
۰۲ دی ۹۵ ، ۱۱:۲۳ آقای سر به هوا ...
قشنگ بود شعرش خوشم اومد ...
پاسخ:

قابلی نداشت

من دبیرستانی بودم این شعرو واسه دوستم خوندم یه بار... پرت شدم به اون زمان...
پاسخ:
شعر قشنگیه
۰۱ دی ۹۵ ، ۱۱:۳۸ 💗 miss fatemeh 💗
عالــــــــــــی :))))))
پاسخ:
:))
امیدوارم بهت خوش گذشته باشه!
پاسخ:
ممنون.
بد نبود
۰۱ دی ۹۵ ، ۰۱:۰۵ پرتقالِ دیوانه
چقدر خوب بود این گمشده :))))
پاسخ:
قابل شما رو نداشت
۰۱ دی ۹۵ ، ۰۰:۴۶ آقاگل ‌‌‌‌
دم آبجی تون گرم با انتخاب خوبش.
خیلی عالی بود.
ما هم بسی خوشمان آمد :))
پاسخ:
نوش جانتان
:دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی