بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی
۱۵آذر

آقای سربه هوا پستی با همین عنوان نوشتن که منو یاد اتفاق دیروز انداخت.

پست ایشون نخوندم هنوز. اما داستان خودم:

تو عالم خودم بودم. ساعت حدوداً هشت و بیست و سه یا چهار دقیقه بود. چیزی نمونده بود به محل کارم برسم. از پارک دانشجو (اسمش همینه) رد شدم. کنار پارک یه زمین خالی هست که مسیر من تا شرکت رو نزدیک تر می کنه.

در حالی که تو ذهنم داشتم به چیزهایی فکر می کردم که الان هیچ کدومش یادم نیست راهمو کج کردم تا از زمین خالی رد بشم که...

چشمتون روز بد نبینه صدای یه گله سگ در حال پارس کردن و دویدن به سمت خودم رو شنیدم.

چنان جا خوردم که تنها چیزی که در اون لحظه به ذهنم رسید، دویدن بود.

و با وجودی که آخرین باری که داد زدم سر برادر جانمان و چند ماه پیش بوده و عادت به جیغ زدن هم ندارم اما خودمم باور نمی کردم دارم جیغ می زنم.

یعنی ترسیدم.

به معنای واقعی کلمه ترسیدم.

و هر لحظه حس می کردم الانه که یکی شون از پشت بهم برسه و کارم تموم بشه.

تو اون لحظه به این فکر کردم که اگه هار باشن و گازم بگیرن باید چیکار کنم؟

عرض زمین طی کرده بودم که دو رفتگری که هر روز اون حوالی رو نظافت می کردن و صدای من شنیده بودن بهِم رسیدن. یکی شون یه جوان تقریبا سی ساله و ناشنوا بود و اون یکی یه پیرمرد حدودا 50 ساله. این دو نفر با ایما و اشاره با هم صحبت می کنن. پیرمرد می تونست به زبان اشاره صحبت کنه و همکار ثابت جوان ناشنوا بود.

با دیدنشون ایستادم.

با ایستادن من سگ ها هم ایستادن.

اما هنوز هم پارس می کردن.

یه نگاه به سگ ها کردم که در حال پارس کردن نفس نفس می زدن و یه نگاه به جوان ناشنوا که وقتی چشمش به قیافه ی سفید شده از ترسم افتاد با اشاره و نگاهی که نمی دونم چه معنی داشت، گفت که برم.

نفس نفس می زدم. سگ ها هم دیگه حرکتی نمی کردن. خطاب به جوان یه «ببخشید» گفتم و رفتم.

این جوان حدود یه ماه پیش وقتی مشغول نظافت همون حوالی بود و منم داشتم از سمت دیگه به محل کارم می رفتم یهو خیلی ناغافل جاروشو به سمت سگی که داشت بی صدا به سمت من میومد و ظاهرا قصد آزار هم نداشت، پرت کرد.

اون موقع یه نگاهی بهش کردم که یعنی چرا این کارو کردی؟

یه کم که حالم بهتر شد و از شک در اومدم یادم افتاد که موقع اومدن داشتم  هیجانات زندگیم رو میشماردم و با خودم می گفتم من چقدر زندگی یکنواختی دارم. و از اونجایی که سگ های اون حوالی هم با وجودی که می تونستن تیکه پاره ام کنن و نکردن به این نتیجه رسیدم که هیجان خونشون کم شده و خواستن یه کم تفریح کرده باشن.

++من این جوان و پیرمرد همکارش رو هر روز می بینم. و بار ها با خودم گفتم سلامشون کنم و خسته نباشیدی بهشون بگم ولی هیچ وقت این کارو نکردم و دیروز به شدت بابت این کارم ناراحت بودم.


۹۵/۰۹/۱۵ موافقین ۶ مخالفین ۰
گمـــــــشده :)

نظرات  (۲۴)

از این به بعد بهشون سلام کن :)
پاسخ:
اتفاقا سلام می کنم
:))
ای جووون😁😁😍😍
چ عجببببببب اتفاقا چند وقت پیشا یادشم بودم:-)
پاسخ:
آره دخملم بچه خوبیه.
گه گاهی سرکی می کشه
:))
۱۹ آذر ۹۵ ، ۱۲:۰۷ زیـ^ـــ^گما !!
سلام
از این بعد هیجان خواستین نوع و ساعتش رو هم ضمیمه کنید :))
پاسخ:
به سلام خانم گل
خوبی دخترم؟
:))))
آره حتما باید همین کارو بکنم
تاج بی بی !!!:-)
تاج بی بی خودمون؟؟!!سودا؟!!! یا تشابه اسمی؟؟:-)
پاسخ:
همونه المی جان. خود خودشه
:))
خیلی طولانی بود😓
پاسخ:
باور کن خلاصه نوشتم
:))
شما همین طوری یه سرکی بکشی کفاست می کنه.
:دی
ما یه سال تابستون تو روستا بودیم... بعد من داشتم میرفتم مسجد یهو یه سگه گنده افتاد دنبالم... خدا شاهده...خداشاهده... از در مسجد رفتم بالا همونجوری آویزون موندم تا یکی اومد سگه رو چخه کرد رفت:|
:)))
پاسخ:
:))))))))
یعنی از تصورت توی اون حال مردم از خنده
:))
هیجان درخواست کردی،خدا هم گفت بفرمایید هیجاااان:)))
پاسخ:
آره والا
:دی
باس مث من چادرت رو تکون می دادی و دنبالشون می دویدی با خودشون می گفتن یا حضرت خضر این چه موجودیه و در می رفتن:)))
پاسخ:
دفعه بعدی اگه حمله کردن همین کارو می کنم
:)))))
۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۳:۴۶ آقای سر به هوا ...
واقعا سگ کارش معلوم نیست :))
یعنی نمیفهمی دوسته نیست ، میخواد بخورتت یا کاری باهات نداره :))
پاسخ:
والا به خدا همینو بگین
:|
چقدر خدا رحمت کرده؛ صدقه بده حتما
پاسخ:
یادم نیست اون روز صدقه دادم یا نه

۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۱:۰۳ بانوچـ ـه
دیگه دنبال هیجان نباشیا :دی

بهشون سلام کن و خسته نباشید بگو خیلی انرژی میگیرن :)
پاسخ:
نمی شه. هیجان جز لاینفک زندگیه
:))
چه هیجانی هم بوده
خدا رو شکر بخیر گذشت
من هم سلام و خسته نباشید گفتن به اونایی که سر صبح مشعول کارند رو دوست دارم
پاسخ:
آره الحمدالله
راستش من روم نمی شه بگم

۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۹:۵۱ هَشت حَرفی
من سال ها تو روستاایی که بهش میگفتن شهر زندگی میکردم. سال اول و دوم دبستانم هم اونجا بودم و هر روز هم توراه مدرسه از دست سگ در میرفتم. :)) مریض بودن انگار! وامیسادن سر یه کوچه ای و تا من بدبختو میدیدن مینداختن دنبالم و فکر کنم تو عالم خودشون کر کر بهم میخندیدن :/
پاسخ:
پدرم همیشه خاطره ای مشابه خاطره شما تعریف می کنه. می گه زمان بچگیش برای فرار از سگ ها یه کوه رو دور می زدن بعد میومدن خونه. مسافتی چند برابر هر روز
:))
یه تماسی با شهرداری بگیرین و قضیه سگها رو بگین عزیزم
پاسخ:
دو روزه نیستن. فک کنم از طرف اداره کناری ما تماس گرفته باشن
۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۲:۲۹ عاشق بارون ...
همیشه فکر میکنم که آیا میشه در اون وضعیت ندوید؟ :||
باز حالا یکی باشه شاید ولی بیشتر باشه چی.
بعد یکی هم چند وقت پیشا نوشته بود با اینکه وایساده بودن سگه حمله کرده گاز گرفته! :||
پاسخ:
راستش من دو بار در این وضعیت گیر کردم و هر دو بار دویدم
:)))
:-))) استغفرالله سرمون نیاد :-)))

من همیشه سگ ازم ترسیده بخاطر همین تو این موقعیت نمیدونم چ حسی بهم دست میده ولی اگه از دور ببینم داره گله سگ به سمتم میاد مطمعنن سکته میکنم:-/
پاسخ:
والا
:))
به نظرم گار دفاعی بگیر بلکه حمله نکنن
:)
۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۹ بالای آسمان
واقعا صدای سگ قلب آدم رو میریزه
پاسخ:
به خصوص اگه تو عالم خودت سیر کنی
اگه بدوی، سگ هم میدوه، البته عکس العمل طبیعیه که بدوی :-))
براشون دعا کن. برای اون دو نفر
پاسخ:
از صداشون جا خوردم
انگار یه نارنجک یهویی کنارم منفجر کنن
:دی
+چشم
: )) قشنگ تا یک ماه هیجان خونت تامین شد: )
خدا رو شکر حالا دو نفر دور وبرت بودن: )
پاسخ:
کمه. تا چند ماه تامینم
:)))
۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۲:۴۲ خانم آلفا
این دفعه رد شدین حتما سلام کنید بهشون:دی
پاسخ:
ناشنواس آخه
بعد قیافه جدی دارن هر دو

۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۲:۳۳ فاطمه یعقوبی
وااای عالی بووود البته من جزو معدود افرادیم که نه تنها از سگ نمیترسم که سگا از دیدن من میترسن :)) تو تبریز رفتیم یه جایی پر سگ بود بعد همه شون به همکارام خصوصا یکی از پسرا پارس میکردن از من میترسیدن میرفتن عقب :)) کلی سوژه شده بود :))
پاسخ:
:)))))
چیکار می کنید مگه؟
میزان ترسش برای من زیاد بود چون یه اتفاق غیرمعمول بود. به خصوص که توجهی به اطرافم نداشتم. یهو پیداشون شد.
:دی
۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۲:۲۳ آقاگل ‌‌‌‌
اولش میخواستم منم مثل شما که هنو پست آقای سر به هوارو نخونده پست گذاشتی برم یک پست بذارما:دی
پاسخ:
:)))))))
حب میذاشتین.باحال می شدا
:دی
هی دارم تصورت میکنم هی خندم میگیره خدا منو ببخشه:/
پاسخ:
بخند عزیزم. نوشتم که بخندین خب
:))
جانم این گذشت ولی بدون واسه دفعه بعدی سگ ترسو میفهمه بترسی فرار کنی میاد دنبالت ، به خودت مسلط باش و اروم دور شو:))))
پاسخ:
بد موقعی شروع کردن به جمله آخه. خیلی بد موقعی بود
:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی