بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۰۶آذر
توی فیلم های زیادی دیدم که وقتی مادر یا پدر خونواده به بیماری مبتلا می شن دوست ندارن بچه هاشون اونا رو بی رمق و بیمار ببین. یه دیالوگ مشترک هم داشتن:« دلم نمی خواد بچه ام بعد از مرگم منو این طوری به خاطر بیاره»
حدودا دو سالی می شه که به هر دلیلی که نوشتنش اهمیتی نداره از جَو خونواده ام دور شدم. یعنی میلی به گذروندن وقت باهاشون ندارم. البته این طور نیست که اگه به مشکلی برخوردن، خودمو بزنم به کوچه علی چپ. اما خب دیگه مثل قبل خیلی از کارا رو انجام نمی دم.
مثلا تا دو سال پیش مراقب ریز جزئیات و تربیت برادرم بودم. دلیل تک تک حنده ها و گریه ها شو زودتر از مادرم می فهمیدم. و همیشه حواسم بود آب تو دل این بچه تکون نخوره.
 در مورد بقیه هم مثال های مشابهی دارم.
 من تا دو سال پیش بدون خستگی و کمترین توقعی اکثر کارها و رسیدگی های لازم برای خونواده رو با کمال میل انجام می دادم. اما از یه جایی به بعد دیگه بریدم و همه رو با هم ول کردم.
این که چرا ول کردم مهم نیست. اما ماها عادت کردیم وقتی یه نفر مسئولیت انجام کاری رو به عهده می گیره دیگه توقع داریم همیشه و بدون استراحت به صورت مادام العمر اون کار انجام بده، بدون هیچ کمک و تفریح و استراحتی.
همین چند ساعت پیش داشتم با خواهرم حرف می زدم. از من انتقاد می کرد که چرا تو جمع خونواده نیستم. و بعدها احساس پشیمونی می کنم.
این حرفش باعث شد به این فکر کنم اگه همین امروز به هر دلیل بمیرم برادرم بعدها منو با چه تصویری به خاطر میاره؟
وقتی خواهرم که تمام روزهای قبل از دو سال پیش من رو به خاطر داره می گه به خونواده ام اهمیت نمی دم مسلما برادرم که روزهای خردسالیش رو به خاطر نخواهد آورد، بعدها منو با همچین تصویری به خاطر میاره: کسی که یا تو اتاقشه یا پای کامپیوتر. به سختی حرف می زنه و همیشه می زنه زیر قولش و باهاش بازی نمی کنه.
اینا رو ننوشتم که از بدی فضای مجازی و غیره و ذلک برام بگین. دوستان صمیمی اینجا می دونن که حداکثر فعالیت من توی این مجازی خانه همین وبلاگه. نه توی گروه های تلگرام فعالیتی دارم و نه توی گروه های واتساپ و اینستاگرام. نه میلی به شرکت توی بحث های سیاسی دارم نه مباحث مذهبی و روز دنیا. حتی میلی به خوندن کانال هایی که عین قارچ دارن رشد می کنن، هم ندارم.
اما می دونم سبک زندگیم ایراداتی داره و باید اصلاح بشه.
سوای این ها می خوام بگم بالاخره فهمیدم چرا تو فیلم ها این قدر اصرار دارن آخرین تصویری که ازشون تو ذهن عزیزانشون می مونه، چی باشه.
در واقع مهم نیست قبلا چقدر خوب بودیم. مهم اینه همیشه باید به همون میزان خوب باشیم و خوب بمونیم.
آدم ها همیشه فراموشکارن و روزهای خیلی دور رو سخت به یاد میارن.
۹۵/۰۹/۰۶ موافقین ۸ مخالفین ۰
گمـــــــشده :)

نظرات  (۶)

من احیانا برا این پست نظر ندادم؟؟؟
پاسخ:
والا نظری که نیست از شما ولی اگه بوده و احیانا از جانب من از روی سهل انگاری حذف شده عذر می خوام
چون نظر حذف نمی کنم مگه اینکه دستم خورده باشه سهوا
خب منم چند سالی جور وظایف همه اهل خونه رو به دوش کشیدم و هیچ کس به چشمش هم نبود همه جزو وظایفم حساب میاوردن! اما بعدش نه گفتن رو یاد گرفتم.
مهم نیست که بقیه چه تصوری از من خواهند داشت در آینده، مهم اینه که بدنم رو از آسیب های بیشتر درامان نگه دارم برای آینده و زندگی مشترک احتمالی و بچه ای اگر داشته باشم! تو که دلت نمی خواد در آینده بچه ات از اول تا آخر عمرش شاهد آه و ناله های ناشی از بدن درد مادرش باشه و تنها خاطره اش همین باشه؟


+ چه عجب تاج بی بی رو دیدیم:))
پاسخ:
خب این هم حرفیه. اما سوای کارهای خونه بیشتر منظورم حمایت های روحی و معنوی بود. کارهای خونه فقط مد نظر مامانمه. البته اشکال از منه باید تو پست اشاره می کردم به حمایت های روحی.
++آره والا عجب داره
:))
خیلی به دلم نشست این پست
هرچند فقط چند سطر از اول و چند سطر از آخرش رو خوندم اما خیلی خوب بود
پاسخ:
همون چند سطر اول و آخرش به هم ربط داشت که خوندیش
:))
یه چیزیو تازگیا دارم کم کم حس میکنم
آدمای خوب کم شدن..
پاسخ:
نمی دونم راستش دقت نکردم
اینترنت منو از کار و زندگی انداخت بخصوص تلگرام
پاسخ:
چی بگم والا
۰۶ آذر ۹۵ ، ۲۳:۳۸ آقاگل ‌‌‌‌
حقیقت منم میرم به همه این حرفات فکر کنم.
پاسخ:
برو آقاگل. منم برم به حرفای تو فکر کنم
:دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی