بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۳۰مرداد

هر روز صبح که می آید اول ماشینش را پارک می کند. بعدش سلام کرده و نکرده می زند بیرون. نیم ساعت بعد با نان سنگک برمی گردد. حتما برای این که صبحانه بخورند دیگر.

بعدش را نمی دانم چه می کند.  سرم گرم کارم می شود. ولی حوالی ساعت 11 دوباره می بینمش.

داخل محوطه با ماشینش ور می رود.

یک پژو405 شاید نوک مدادی. شاید هم رنگ دیگری است. به هر حال هیچ وقت اطلاع درستی از ماشین ها نداشتم. همین که می دانم 405 دارد، خودش خیلی است.

ماشینش را که شست یک چرخی آن اطراف می زند. احتمالا به باغچه انتهای محوطه رسیدگی می کند. راستش را بخواهید به آن قسمت ها دید ندارم.

فقط می توانم ببینم در شستن ماشینش دقت می کند. و همیشه مراقب است آب زیادی هدر نرود.

همیشه حوالی ظهر دوباره برمی گردد. هیچ وقت متوجه رفتنش نشدم. اما موقع برگشت روزنامه دستش است و با عجله راه می رود انگار که دیرش شده.

چهره ی مهربانی دارد. از آن هایی که دلت می خواهد بنشینی و برایش یک دل سیر حرف بزنی بی آنکه نگران چیزی باشی.

اولین باری که در محل کارم تنها بودم، نتوانستم درب خروجی را ببندم. مستاصل مانده بودم چه کنم که از پنجره خودش و ماشینش را دیدم. احتمالا می خواست به خانه برود. سریع خودم را بهِش رساندم و خواهش کردم در بستن در کمکم کند. قبول کرد ولی او هم نتوانست در را ببندد. وقتی حرف می زد لپش سرخ می شد. نمی دانم از استرس زیاد من بود یا کلا مدلش این طوری است. این که در را چطور بستم بماند اما این شد آغاز آشنایی مان.

از شروع تابستان باید حواسم به تانکر پشت بام باشد که وقتی پرشد آبش توی کوچه سرریز نشود. اما خب گاهی یادم می رود.

چند روز پیش به شدت گرم کارم بودم. باید یک فایل را تا ظهر می رساندم. هوا هم که قربانش بروم ناجوانمردانه بوی آفتاب می دهد. انگشتانم تند تند دکمه های سفت کیبورد را لمس می کرد که زنگ زد.

منتظر بودم کسی بالا بیاید. ولی کسی نبود.

دوباره زنگ زد. از پنجره نگاهی به بیرون کردم.

یک جوی آب توی کوچه راه افتاده بود. سریع آب را بستم و پایین رفتم.

خودش بود.

یک سطل از همان ها که نمی دانم جنسشان چیست، فقط فلزی هستند را زیر ناوردانی گذاشته بود و خیره نگاهش می کرد.

سلام کردم. و پیش از این که حرفی بزند پشت بندش عذرخواهی صادقانه ام را ضمیمه کردم.

در جوابم گفت: چرا درو همین طوری باز می کنین؟ شاید من نبودم یه ولگرد بود!

باز هم عذرخواهی کردم. خنده ام گرفته بود ولی او جدی بود. 

این روزها حواسم خیلی جمع است که نکند آب از ناودانی توی کوچه سرازیر شود ولی اگر هم شد دلم قرص است که  پیرمرد مهربان اداره کناری که هر روز از پنجره هوایش را دارم، هوایم را دارد.


۹۵/۰۵/۳۰ موافقین ۵ مخالفین ۰
گمـــــــشده :)

نظرات  (۹)

۳۱ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۴۳ آقای روانی
اقا رنگا رو بلد نیستی :دی چی کار به ماشین داره :))
پاسخ:
نه خدایی بلد نیستم.خخخخ
الان من شکست عشخی خوردم خوبه؟:((

خو من فک کردم جوونه آخرش مثل فیلم ایرانی میشه:|
پاسخ:
خخخخخخخ
دیگه کاریه از دستم برمیاد
:)))
پاسخ:
:))
آخی...!!
پاسخ:
دی:
چه ادم جالب و مهربونیه...
پاسخ:
اوهوم.
:))
۳۰ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۳۰ بهار پاتریکیان D:
گوگولی مگولی *_*
شیگولی پیگولی *_*
پاسخ:
خخخخخ
((: خیلی خیلی عالی عاشق این مدلی نوشتنتم
پاسخ:
ممنون.
مگه تو بهم قوت قلب بدی.^___^
۳۰ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۶ مردی بنام شقایق ...
سلام

ما شالله تجمیع همه ی توانمندی ها و مهارت ها

آخه بستن در آخه!؟!
پاسخ:
خخخخخ
مهندس دو تا دوست مثل شما داشته باشم دشمن نمی خوام به خدا.
خب قفلشون گیر داشت. قلق خاص داشت.
۳۰ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۴۲ محمد * شـــــــــورگشتی *
سلام
به نظر میاد این قصه ها با زبان محاوره ای که باشه بیشتر میتونه با مخاطبین ارتباط برقرار کنه...
نظر منه...

موفق باشین
پاسخ:
سلام. به روی چشم. سعی می کنم محاوره بنویسم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی