بــــــــاز آی

سلام دوست من...

۲۸مرداد

راس ساعت از خواب بیدار شد.

وضو گرفت و نمازش را خواند.

حال و حوصله ی ذکر بعد از نماز را نداشت. به تبع اون حس و حال بیدار ماندن و نصیب بردن از هوای پیش از طلوع خورشید هم نبود. دوباره خوابید.

و دوباره راس ساعت از خواب بیدار شد.

دوباره صورتش را شست. قبلش دسشویی هم رفت. دسشویی رفتن بعد از دوباره بیدار شدن حس بهتری داشت.

صبحانه ی همیشگی اش یک چایی شیرین شده با شکر بود و پنیر. مدت ها بود دلش می خواست همین را با نان سنگک داغ بخورد. کیفش بیشتر بود. ولی با نان روز قبل هم می شد خوردش. منتها باید به زور چایی از گلویش پایین می رفت.

سفره را گوشه ای گذاشت. هر کسی رفته بود پی کارش. خودش تنها بود.

ظرف ها را شست.

آشپزخانه را مرتب کرد.

بالش ها و پتوها را گوشه ی اتاق روی هم چید.

کاغذ پاره های حاصل از نُت برداری های پدرش را جمع کرد. جانمازی و چادر مادرش را برداشت. لباس های پدرش را آویزان کرد.

گرد و خاک نشسته روی تلویزیون و طاقچه و تابلوها رو پاک کرد. لکه های روی اجاق گاز و یخچال و کابینت ها را هم.

جاروبرقی را برداشت و با وجودی که هر چند دقیقه یک بار خرطومش از میله جدا می شد و باید دوباره آن ها را در هم فرو می کرد، تمام خانه را جارو زد.

ساعت 1 بعدازظهر بود ولی هنوز 4 ساعت وقت داشت.

بقیه به نوبت تا 3 برمی گشتند.

اول مادر برگشت.

تا بخواهد غر بزند که چرا ناهار حاضر نیست، قابلمه را بالا گذاشت و برنج را که باز هم یادش رفته بود در آب ولرم بخواباند، داخل ان ریخت.

تا وقتی پدر برگردد غذا هم حاضر شد.

طعم خاصی نداشت. هیچ وقت غذا پختنش به دلش نمی نشست. انگار همه غذاهایش یک چیزی کم داشتند که خودش هم نمی دانست چیست.

یک ساعت دیگر مانده بود.

می خواست کمی بخوابد.

ولی نمی توانست.

فکرش بیدار بود. به همه جا سرک می کشید.

گوشی اش را روشن کرد. گوشی اش را خاموش کرده بود که هوس نکند تمام طول روز چک اش کند.

گوشی را روشن کرد. خبری از پیام دلخواهش نبود.

تماس خاصی هم نداشت.

تلگرامش را باز کرد.

LAST SEEN YESTERDAY 5:30PM

هنوز نیم ساعت دیگر مانده بود تا آنلاین شود.

عادت داشت هر روز، زمان انلاین بودنش را چک کند. و تا وقتی که پیام LAST SEEN RECENTLY را می دید همان طور به پروفایلش خیره بماند.

آن روزها که با هم بودند، درست همین ساعت ها حرف هایشان گل می گرفت.


۹۵/۰۵/۲۸ موافقین ۴ مخالفین ۰
گمـــــــشده :)

نظرات  (۹)

:(((
پاسخ:
:))
لست سین ریسنتلی دوست داشتنی ام! :دی
نمیدونمن چرا اکثرا با این مقوله مشکل دارن :)))

+ ...
شبیه خانوم معلم هایی... از اون مهربون ها که دلشون نمیاد جیغ بزنن سر بچه های تخس کلاس!:))
پاسخ:
خخخخخخ
آره...
دی:
۲۹ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۱۴ منتظر اتفاقات خوب
خوب نوشتید. دوستش داشتم.
پاسخ:
ممنونم.
چه میکنه این عشق!
پاسخ:
اوهوم.
۲۹ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۲۱ سارا سادات
چه دردناک...
پاسخ:
:|
(: امان ازین لست ریسنتلی ها
پاسخ:
:))
۲۸ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۴ ✿✿ یاشل ✿✿
عکس خودته؟
چقدر خانوم و محجوب
پاسخ:
بله. ممنون
:)
:(
چه غم داشت:(
پاسخ:
:|

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی