بــــــــاز آی

سلام دوست من...

بایگانی
آخرین مطالب

جایگزینی..

چهارشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۳، ۰۲:۴۵ ب.ظ

تو دوران جاهلیت عاشق تلویزیون بودم. تا قبل از به دنیا اومدن الی تلویزیون در انحصار کامل من بود. بعد ازون هم باز در انحصار من بود اما نه کامل. یادتونه یه سری سریال طنز از تی وی پخش می شد؟

سریال هایی مثل پاورچین و نقطه چین و زیرآسمان شهر و خلاصه ازین خزعبلات...الی با پدر گرام این سریال ها رو می دیدن.

زمان پخش این سریالا من عین بچه های درس خون می رفتم یه گوشه می نشستم و درسامو می خوندم. معمولا تایم پخششون هم 8 تا 9 شب یا 9 تا 10 شب بود. بعد از اتمام این سریالا نوبت من می شد. می نشستم پای تی وی و هی شبکه عوض می کردم. حالا همین شبکه های یک و دو و سه و چهار و استانی بود ها. ولی اینقدر می گشتم تا یه چیزی برای دیدن پیدا کنم و عین جنازه بشم و برم بخوابم.

اون وقتا که ما 5شنبه ها تعطیل نبودیم الان آموزش و پرورش آباد شده و ازین کارا می کنه ولی با وجود این عاشق شبای جمعه بودم و ایضا روز جمعه. چون کلی فیلم می دیدم. همه درسامو تا قبل از شروع سینمایی شبکه 3 ساعت 8 تا جایی که می شد تموم می کردم و می نشستم پای تلویزیون. روز جمعه هم همه ی کارامو تا قبل از ساعت 9 صبح تموم می کردم تا وقتی برنامه کودک شروع می شه من بیکار باشم و کسی به من گیر نده. در واقعا با یه برنامه ریزی حساب شده به همه چیز می رسیدم. روزای جمعه که همه تا 9 یا 10  صبح می خوابیدن من 7 صبح بلند می شدم و تکالیف عقب مونده ام رو انجام می دادم. حتی همین پدر جانمان هم جمعه ها تا لنگ ظهر می خوابید.

روزای هفته رو با سریال هایی که می دیدم تشخیص می دادم. مثلا سه شنبه شب ها سریال پرستاران می داد. و روز بعد هم تو مدرسه جلسه نقد و بررسیش برگزار می شد.

یا مثلا به سوی جنوب یکشنبه ها پخش می شد..

یا دربرابر آینده که الان تایم پخشش یادم نیست فقط یادمه یکی از قسمت هاش با شب قدر همزمان شد و من فکر می کردم پخش نمی شه ولی وقتی پخش شد خیلی خوشحال شدم.

پزشک دهکده هم که جمعه ها پخش می شد. سارا پلی و آن شرلی و چه می دونم هزار جور کوفت و زهرمار دیگه که حتی یه دونه شون هم از دید من پنهون نمی موندن...

تعطیلات عید هم که دیگه نگو..اصلا یکی از معضلاتم این بود که وقتی می ریم مهمونی من چطور سینمایی بازگشت زرو رو ببینم. یعنی بزرگترین دغدغه زندگیم بود.

توی اون وانفسا همیشه برام سؤال بود که والدین گرام چطور می تونن بدون اینکه تلویزیون ببینند، زندگی کنن؟

واقعا حوصله شون سر نمی ره؟

چرا هیچ وقت نمیان یه اعتراضی به من بکنن و فیلم مورد علاقه شونو ببینن؟ یعنی هیچی تو این تی وی نیست که اینا دوست داشته باشن؟ (البته منهای اخبار و اون سریال های طنز)

یادمه سر کلاس حسابان بود و بعد از تعطیلات عید. یکی از بچه ها پرسید: خانم شما چند تا از فیلم سینمایی های عید رو دیدین؟

خانم معلم گرام ما جواب دادن که: هیچ کدوم..

جوابش واقعا منو متعجب کرد چون من به زور هم شده یکی دو تا از فیلم ها رو در معیت خونواده می دیدم. اصلا تلویزیون یکی از دلایلی بود که همه ی خونواده هفته ای یه بار مثلا برای دیدن سریال پدرسالار یا روزی روزگاری (که عاشق اون تیتراژ و اون اسب سفیدش بودم) و غیره دور هم جمع بشیم.

خلاصه الان که بیشتر از یه ساله خودم ماهی چند دقیقه هم از وقتم رو پای تلویزیون نمی گذرونم جواب سؤالامو پیدا کردم...

جایگزین...

در واقع همون مثل نو که آید به بازار کهنه شود دل آزار..

والدین گرام یه جایگزین مناسب برای تلویزیون داشتن.

تا قبل ازین که معتاد این مجازی خانه باشم تمام اوقات فراغتم بی هیچ دلیلی به دیدن فیلم های تکراری تلویزیون می گذشت. با وجودی که این اواخر حتی میلی به دیدن فیلم های جدید و به روز هم نداشتم و همون تکراری ها رو برای بار هزارم می دیدم اما خب وقتم رو پر می کرد به هر حال. 

البته این بین اگه کتاب خوبی هم گیرم میومد می خوندم. اما الان همون اوقات پای لپ تاب میگذره اونم بی هیچ هدف خاصی.

 برام جالبه که من در دوران جهالت با یه برنامه ریزی که مو لا درزش نمی رفت به همه ی کارام می رسیدم. هم تکالیف مدرسه و هم دیدن تک تک برنامه های تلویزیون و هم گاها خوندن کتاب مورد علاقه ام...

اما الان که سنی ازم گذشته و به ظاهر باید عاقل تر شده باشم هیچ اثری از برنامه ریزی نیست..

گاهی ممکنه بیشتر از یه ساعت خیره باشم به صفحه ی لپ تاب ...بدون هیچ واکنش خاصی....

فنِ این سیستم بدبخت هی داره کار می کنه و من فقط خیره می شم به صفحه...

بچگی هام عاقل تر بودم فک کنم...


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۹/۱۹
گمـــــــشده :)

نظرات  (۱۰)

قربان شما بروم من
خیلی ممنانم شما چطور هستین؟!

:دی:دی
پاسخ:
من نیز قربان شما برم جانم..به خوبی دوستان منم خوبم...
درسا خوب پیش می ره المی جان؟ اوضاع خوبه الحمدالله...:)
فک کنم بشینم برا تو بدعاهم بیهتره از خودم ک آبی گرم نمیشه خودااااایی :دی
پاسخ:
آره تو رو خدا حسنایی دعام کن هی برای دو ماه نه حتی کمتر هم نیمه عاقل بشم برام کافیه..:|
++کار خوبی کردی حسنایی..من تو رو تحسین می کنم جانم (کاملا جدی)..فقط جان من بگو الان چطور روزگار می گذرانی که منم برم سراغ اون کار...:|

++مرسی حسنا جان بابت کامنتت...به دعای دوستان باشد که یه ماه آدم بشم..:(..ولی بازم به نظرم قابل تحسینی...به قول الی زندگی کردن به تجربه است نه به .....
ب دل چی منک خودم گفتم راحت باش حرف حقه دیگ تلخ نیس چون خودم ایعتیراف کردم
پاسخ:
:))))
حالا دنبال چی می گشتی تو نت که صفحه اش باز نشد؟حسنایی راستی چی می خونی؟ ارشدی؟
آره واقعن همش پای این لپ کوفتی یم حالا امروز ک رفتم فایل آموزشی دانلود کنم سایته هنگیده بود چی باز نمیکرد حالا قبلنا رفته بودما امروز 2تا سایتم مشکل داشتن اصن انگاری آدم شدن ب ما نیومده :دی
پاسخ:
خخخخخخخخخ حسنایی اگه خودم آدم شدم راه های حرکت به سوی آدمیت رو حتما بهت اطلاع می دم..:))).
البته من که طبق نظر الی از جرگه ی آدمیان خارج شدم و ازین روست که کافر همه را به کیش خود پندارد...(اینو گفتم یه وقت به دل نگیری)^_^
۱۹ آذر ۹۳ ، ۲۱:۳۰ محمود بنائی
ایضا همه این سریال ها را میدیدم و دوست داشتم به جز اون زورو یادم نیست! هرچی راز بقا هم بود دیده بودم دیدی را دیدی یادتونه؟ فوتبالیستها و دوقلوهای افسانه ای و... :)
فقط یک تفاوتی داریم من هیچ وقت با برنامه نمیدیدم و هنوزم عاشق این جعبه جادو هستم! یعنی روشن باشه یک نیم نگاهی بهش میندازم٠


پاسخ:
من عاشق فوتبالیست ها بودم اقای بنائی..هنوزم هر وقت پخش می شه من تماشاچیشون هستم...:))
دوقلوهای افسانه ای هم خیلی دوست داشتم..یادمه یه بار باید می رفتم دکتر بابامو مجبور کردم صبر کنه من جورس و جولی رو ببینم بعد بریم..:))
۱۹ آذر ۹۳ ، ۱۹:۲۳ مستر نیما
اول فکر کردم اون بالایی عکس دادادونس
پاسخ:
نه بابا هرچند دادامون هم به همین خوشگلیه..:))
۱۹ آذر ۹۳ ، ۱۹:۲۲ مستر نیما
وقتی بچه تری
انرژی آدم بیشتره!
خواسته ها و مشغله ها کمتره و ذهن بازتره. هدف و راه مشخصه

پاسخ:
بله درسته و حیف که الان اون طور نیست..
به سوی جنوب رو خیلی دوست داشتم!
عاشق فریزر بودم! خیلی بچه ی خوبی بود!
پاسخ:
آره منم خیلی دوستش داشتم..مخاطب خاصمو همیشه اون شکلی می دیدم..:)))
بابا پاشو سگرمه هاتو باز کن مینیم. همچین میگه سنی از من گذشته انگار بیست و پنج سالشه. بابا فقط بیست و چهار سالته :)) ولی یسرا جان اینو خیلی دوست داشتم:
" اصلا تلویزیون یکی از دلایلی بود که همه ی خونواده هفته ای یه بار مثلا برای دیدن سریال پدرسالار یا روزی روزگاری (که عاشق اون تیتراژ و اون اسب سفیدش بودم) و غیره دور هم جمع بشیم."
پاسخ:
پیر شدیم دیگه میرزا...:))))
++سنت حسَنه ای بود میرزا...منتها یه سالی هست که متاسفانه به دست فراموشی سپرده شده..:|
avalamm
پاسخ:
سلام بانو المیرا..خوبی جانم..:)))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی